Wednesday, December 9, 2009

اسباب کشی

یا لطیف
من به اینجا نقل مکان کردم
http://gard00n।wordpress.com/
هجدهم آذر ماه هشتادوهشت

Thursday, November 26, 2009

دوست

یا لطیف
بغض داری... و من چقدر آی کیوام کم بود که تو این دو هفته نفهمیدم، علت اینهمه اصرارت برا دیدنمون چیه... چقدر من تو بعضی مسائل خنگم، چرا نفهمیدم اون غم ته چشمتو، چرا نفهمیدم بغض فروخورده تو، نفهمیدم آتشی که درونتو می سوزوند، و نفهمیدم بی جهت چند هفته به خونه ی مادرت نیومدی...می گی و می گی از دردهایی که تازه نیست و دو سال قبل از به دنیا اومدن فرزندت برام گفته بودی، همون روز عصر تو حیاط خوابگاه که بغضت یه دفعه ای ترکید و من نمی دونستم باید چی بگم، نمی دونستم در آغوش بگیرمت تا آروم بشی یا دستاتو بگیرم تو دستم ... امروز دوباره بعد از دوسال دردل کردی و اینبار آشفته تر بودی و من چقدر دلم گرفت برای تو که آرزوهات دفن شد، برات که با حسرت گفتی بانو چه خوب که داری پیشرفت می کنی... و من چه خوب اینبار فهمیدم کنایه های تند و تیزت ناشی از یه عالمه حسرت و آرزوی به کام نرسیده است، اینبار در مقابل خیلی از کنایه هات سکوت کردم و لبخند زدم تا اندکی آروم بشی... سعی کردم بهت فیلم نشون بدم از کلاه قرمزی تا به خیال خودم شادت کنم... هنوزم چهره ات و اشکی که جلوشو گرفتی ، جلو چشممه ... ای کاش اینبار هم نمی خواستی خودتو قوی نشون بدی و هق هق می کردی و اندکی آروم می شدی... ای کاش ذره ای خودتو در می یافتی دوستم...
پی نوشت: چرا اینقدر مشکلات لاینحل ساده تو روابط زنا و مردها وجود داره... چرا من هنوز اونقدر احساساتی ام و اون قدر به دوستم فکر کردم که سردرد اومده به سراغم و امانمو بریده...
پنجم آبان ماه هشتادوهشت 

Tuesday, November 24, 2009

من گنجشک نیستم



یا لطیف
فک کنم از آخرین مطلبم یه هفته می گذره... تو این یه هفته خیلی درگیر بودم، کلی موضوع خوب برای نوشتن بود ولی حوصله ای نبود...آخرین کتابی که خواندم " من گنجشک نیستم" مصطفی مستور بود... خیلی خیلی خوشم اومد و دوستش داشتم ... در ادامه یه قسمت هایی از کتاب را می ذارم...
***
خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سالهاست که می دانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهد لرزید. و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.
*
می گویم: این کتاب (زایمان ترس ندارد)رو دیگه واسه چی می خونی؟
به کتاب نگاه می کند و مدتی طولانی سکوت می کند . بعد می گوید: می خواستم ببینم چرا نویسنده ی ابله این کتاب هنوز نمی دونه که حتی فکر کردن به عجیب ترین و هیجان آورترین و سخت ترین و پرمعناترین اتفاق هستی هم ترس داره، چه برسه به انجام دادنش.
*
عینک را می گذارد توی جیب کتش اما تقریبا بلافاصله آن را بیرون می آورد. می گوید: البته به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه. شرط می بندم محاله توی کیف دستی زنها قرارداد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی. توی کیف دستی زن ها احتمالا یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و یه رژلب و چند تا عکس و یه ذره پول. اما توی کیف مردها چی هست؟ تا به حال به ش فکر کردی؟
*
مدتهاست که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق  زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر می کنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مرد.

*
عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فرا موشش کنی .واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا.تا وقتی که کسی و دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میاد سراغت .واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه.من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم.
 پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش ... البته اگه تا حالا نخواندید...
چهارم آذر ماه هشتاد و هشت

Tuesday, November 17, 2009

تعصب و جهالت

یا لطیف
امروز هم کلاس داشتم، اول کلاس یه کوئیز ساده گرفتم و کلی نمره کامل داشتم و کلی ذوق مرگیدم...(آدم اینقدر جو زده دیدید؟ من که ندیدم، دو نقطه دی)
**
اواخر کلاس بحث با یه جمله ی یکی از شاگردانم بحث به حقوق زنان کشید، یکی از دانشجویانم می گه: استاد، خیلی خانمها شجاع شدن، تو جریان همین درگیری ها خانمها خیلی از خودشون شجاعت نشون دادن،... یکی دیگه- فرض کنید آقای س- می گه:  استاد مشکل از دینه، دینه که حق زن رو نصف مرد کرده... من تا بیام بگم مشکل ذهن زنهای ماست که خیلی هاشون سلطه مرد رو قبول می کنن، می بینم یه دانشجو - فرض کنید آقای ف-عصبانی میشه و می گه: شما به دین چی کار دارید؟ دین هیچ حقی از زن ضایع نکرده... اونقدر عصبیه و  لحن صداش پرخاشجویانه است که یه لحظه دست و پامو گم می کنم و نمیدونم چطوری بحثو جمع کنم، اگر یه کم بحث ادامه پیدا کنه، مطمئنم کار به زد و خورد می کشه، یه لحظه فکرمو جمع می کنم و می گم: من نه نظر شما رو قبول دارم آقای ف و نه نظر شما رو آقای س، فقط آقای ف، ایمانی که پس از شک به دین بوجود بیاد خیلی بهتر از ایمان کورکورانه و از سر تعصبه حالا هم بسه و بحثو تموم می کنیم، و میریم سر مثال بعدی، بنویسید مثال 5- 9... مثال رو می خوانم و حل می کنم و کلاس تموم میشه و من برمیگردم خونه... ولی هنوز اون چهره ی سرشار از خشم و تعصب آقای ف جلو چشممه... جالبه یه کتاب به قول خودش در مورد عرفان هم گرفته بود دستش و حتی اونقدر ظرفیت نداشت که کسی کوچکترین انتقادی به اصول ذهنی اش کنه ،... بسیار زیاداز تعصبش دلزده ام...
***
مهندس مجری، ساختمونی که من ناظرشم، وقتی زنگ می زنه، می گه حاج خانم... دلم می خواد بگم: آقای مهندس، من حاج خانم نیستم، می توانید خانم مهندس یا خانم فلانی صدام کنید... اه ... فک می کنه بگه حاج خانم یعنی چشم بد نداره... آقا من باور کردم تو که ان سال از من بزرگتری ، به منه مجرد چشم بد نداری ، خواهشا جون هر کی دوست داری نگو حاج خانم، من یاد مامان بزرگم می افتم می گی حاج خانم...

بیست و ششم آبان ماه هشتاد و هشت

Monday, November 16, 2009

فکرهای گسسته


یا لطیف
تو ترکم، ترک یه رابطه، ترک عادت بد همواره بخشیدن... سخته، اصلا آسون نیست تنها بودن وقتی می دونی کسی منتظره ب بله رو بگی و دوباره برگرده سمتت، سخته وقتی تو هجوم تنهایی و درد ، کسی که تو ترک رابطه با اونی بهت بزنگه و بگی، دیگه بهت زنگ نزنه و بذاره راحتتر ترک کنی، ... سخته بشینی دو دو تا چهار تا کنی و ببینی هزار تا دادی و صد تا گرفتی، وقتی ببینی ضریب اطمینان خوب شدن رابطه ات کمتر از نیمه، وقتی ببینی همه چیز داره به سمت یه سراشیبی فرساینده روح و جسم میره... خیلی سخته نیاز داشته، نیاز جنسی، عاطفی، و هزار تا نیاز دیگه و کسی نباشه که نیازتو برآورده کنه و تو با خودت بگی تنها ارضای نیاز، برام مطرح نیست بلکه مهمترین مساله ،اون آدمیه که می خواد نیازو ارضا کنه، خیلی سخته  برا تنت و روح و احساست اونقدر ارزش قائل بشی که دوستاتو محدود کنی تا به اونا آسیب نزنن... خیلی سخته ...
***
نمی دونم کدوم آدم شیر پاک خورده ای بخشیدن رو بهم یاد داد، نمیدونم از کی اینقدر احمقانه همه رو بخشیدم و خودمو به فاک دادم، نمی دونم از کی نقش مادر ترزا رو به عهده گرفتم، ولی اینبار نمی خوام ببخشم، و در واقع نمی توانم ببخشم، ... اینبار نمی خوام تعریف و تمجید کسی رو بشنوم که آفرین بانو، خیلی بزرگی، خیلی مهربونی، خیلی بخشنده ایی،... اینبار اینا رو نمی خوام، آرامش روحمو می خوام که اشتباهاتش اباعث شد، این آرامش از من روی برگردونه، اینبار وجود عزیز خودمو می خوام که روز و شبش یه رنگ خاکستری گرفته، اینبار دلم نمی خواد دل کسی رو شاد کنم، دلم می خواد دل خودم شاد شه... شاید بگید خیلی خودخواهم... مهم نیست ... مهم اینه که یه بار می خوام بیش از دیگران برا خودم ارزش قائل بشم، اگه این خودخواهیه، من خودخواهم...

پی نوشت: می دونم گسسته است ... ذهنم دقیقا الان درگیره این حرفهاست و همینقدر گسسته است...
بیست و پنجم آبان ماه هشتاد و هشت

ناخوشی

یا لطیف
حالم خوش نیست، حال روحم خوب نیست، به سامان نیستم، ... شده براتون پیش بیاد که دردی داشته باشید و نتوانید اصلا کلمه اش کنید و به کسی بگید، شده حرفی، دردی خفه تون کنه و بغض شه و بخندید تو روی دیگران؟ حال الان من اینه.... امشب به متاسبت عروسی پسرعمه ی گرام - که آخر هفته است- همه ی فامیل خونه ی عمه جمع شدیم و زدیم و رقصیدیم و من از اول تا آخر در نقش برفک و پیام بازرگانی وسط بودم،ولی هیچ سودی به حالم نداشت... رقص هم دردمو دوا نکرد... هوار تا کار دارم و فکرم دیوانه وار مشغوله و دلم نمی خواد بخوابم، تشویش عجیبی دارم، ...
پی نوشت: اندکی آرامش می خوام، پیداش نمی کنم

بیست و چهارم آبان ماه هشتادو هشت

Thursday, November 12, 2009

تلاش برای رسیدن به عشقهای زندگی


یا لطیف
یست سالم بود که با پوری خانم آشنا شدم، پوری خانم از دوستهای پنجاه سال به بالای منه، بسیار فهمیم و مثبت و دوست داشتنیه... من بالشخصه همیشه دوست دارم وقتمو باهاش بگذرونم، بس که مثبته و خوب... یه شب یا پوری خانم داشتم حرف می زدم، حرف به دوستی کشیده شد که بسیار زیاد پسری رو دوست داشت و نمی دونست در جواب محبتها و اظهار دوستی و عشق پسر چه کنه... پوری خانم همه ی حرفامو به دقت گوش داد و بعد گفت: بانو بگو بره دنبال عشقش، زندگی ارزش نداره که تا آخر عمر حسرت بخوره که اگه گامی کوچیک پیش می ذاشت تمام عمر در سایه ی عشق زندگی می کرد... گفت: بانو دانشجو که بودم، پسری از همکلاسی هام عاشقم بود، خیلی دوستم داشت، اهل شهر خودمون نبود، حتی برای اینکه بیشتر منو ببینه اومد و تو همسایگی ما خونه اجاره کرد، اما پدرم با ازدواجمون مخالفت کرد و منم چیزی نگفتم، و بعدها با سیستم خواستگاری با یه مرد خوب ازدواج کردم، ولی همیشه عشق تو زندگی ام کمه... گفت: چند سال پیش به طور اتفاقی تو ترمینالی دیدمش، من اونو نشناختم ولی اون منو شناخت، اومد جلو و خودشو معرفی کرد و از زندگی اش گفت و بعد دیگه ندیدمش و هنوز فک می کنم، اگه من ذره ای اصرار به ازدواج با اون می کردم، الان همه چی فرق داشت...
***
فیلم قبل از طلوع آفتاب سکانسی داری، همون اوایل فیلم، که شخصیت اول مرد فیلم، به شخصیت اول زن می گه: بیا امروز و امشبو با هم بگذرونیم، تا بعدها که تمام مردهای زندگی تو مرور می کنی، حسرت نخوری و بدونی چیز زیادی رو از دست ندادی... و زن قبول می کنه و یه روز و یه شب رو با هم می گذرونن...
 
***
اینا رو گفتم تا به خودم و اگه ناراحت نمی شید، به شمایی که این نوشته رو می خوانید،یادآوری کنم، اگه دلتون چیزی یا کسی رو می خواید، حداکثر تلاشتونو بکنید، تا سالها بعد حسرت بیست، سی سال پیشو نخورید...
پی نوشت: موهامو های لایت کردم، زیبا شده، بعد مدتها تنوع خوبیه...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت

آغوش




یا لطیف
از درون سردم، پامو می چسبونم به شوفاژ، لباس گرم می پوشم، چای می خورم و باز انگار تمام سلولهام منجمده... آغوشی گرم درمان درد منه، منظورم از آغوش، این آغوشهای الکی و تهی از معنا و محبت و تکراری و از سر عادت نیست، منظورم این آغوش های محکم و سفت و دوستانه است، از این آغوشهایی که مثل یه رویاست بس که آرامش بخشه، یه آغوشی که همیشه به روت بازه و هیچ موقع  دو دو تا چهار تا نمی کنه، تا بازش کنه برات...
پی نوشت: آنچه می یافت نشود آنم آرزوست...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت


Wednesday, November 11, 2009

پیوند شیعه و سنی

یا لطیف
میان جوونای کرد رو به دلیل اعتراض به تبعیضات نژادی و دینی، اعدام می کنن و کردها رو از تمام حققشون به دلیل اقلیت بودنشون، محروم می کنن، بعد دم از پیوند بین شیعه و سنی و رفتار برادرانه می زن...آخه مگه امکان داره؟ آخه چطور میشه از یه جوون کرد انتظار داشت که نسبت به شیعیان حس خوبی داشته باشه، وقتی که یک حکومت شیعی عملا تمام حقوقشو به عنوان شهروند در نظر نمیگیره...
ای تف بربی شرفتون...
پی نوشت: مامانم میگه بانو اینقدر فحش نده، تو دهنت می مونه، می گم مامان دهنمو صاف کردن، فحش هم ندیم که منفجر می شیم...
بیستم آبان ماه هشتادوهشت

Tuesday, November 10, 2009

بایدها و نبایدهای درونی



یا لطیف
بچه که بودم ، دلم می خواست بزرگتر شم، و سینه هام بزرگ شه و بتوانم لباس زیر زنونه بپوشم، وقتی لباس زیر زنانه پوشیدم ذوق مرگ شده بودم، فک می کردم، با پوشیدن سوتین، به دنیای بزرگترها وارد شدم، فک می کردم حالا من هم زنم... تو دوران بلوغ و نوجوانی ، دلم می خواست بزرگتر شم و بتوانم موهای دست و پامو بردارم ، بزرگتر که شدم، دلم می خواست روزی بتوانم موهای زائد صورت و ابرومو بردارم و آرایش کنم و بعد هم ته آرزوم از زنانگی و شکستن تابوی دختر مجرد تو شهرستان ،رنگ کردن و های لایت کردن موهام بود... همه این کارها رو یکی پس از دیگری انجام دادم، و به قول خودم گاهی هم مقابل تابوی دختر مجرد نباید ال کنه و بل کنه، ایستادم، من همه ی این کارها رو انجام دادم تا به خودم ثابت کنم، که آدم باید برا دل خودش زندگی کنه وبه حرف صد تا یه غاز مردم فکر نکنه، و به انتظار یک خواستگار خوب، تمام زندگی شو و مجردی شو وقف نکنه، تا به قول عامه مردم نجیب باشه... من همه این کارها رو انجام دادم تا به دیگران و بیش از همه به خودم ثابت کنم، که مهم وجود من و حس و راحتی منه، مهم اینه که اگه یه روز حال داشتم و خواستم هفت قلم آرایش کنم، بتوانم این کار انجام بدم، و اگه ده روز حال نداشتم موهای صورتمو بردارم، باز هم مهم احساس من باشه، نه حرف دیگران که بانو یه موچین تو وسایلت پیدا نمی شه؟... الان که به همه ی این سالها و تلاش ها و کلنجار رفتن با مردم دور و برم، نگاه می کنم، می بینم اگرچه تو خیلی از مسائل از قید بایدها و نبایدها راحت شدم، اما هنوز بایدهای سفت و سختی تو ذهنم هست، هنوزم ته خیلی از فکرام به این جمله میرسم: بانو اگه این کارو بکنی و فلانی بفهمه، چی میگه؟ آخ اگه فلان کارو کنم، فلانی چه فکری در موردم می کنه؟ .... جواب دادن به این سوالهای ذهنی و شونه بالا انداختن در این موارد یه کم سخته ولی یه جایی من باید به این قیدهای درونی غلبه کنم...
پی نوشت: پنج شنبه صبح میرم آرایشگاه تا موهامو های لایت کنم، دو سالی می شه به موهام رنگ ننداختم، از الان بی جهت ذوق مرگم...
نوزدهم آبان ماه هشتادوهشت

Sunday, November 8, 2009

کارهای اجباری

یا لطیف
اینم شد زندگی... همه اش کارای اجباری،الان دلم می خواد دراز بکشم، بخوابم، بعد بیدار شم، خوش خوشان چای بخورم، نت گردی کنم، بعدشم کتاب بخوانم... اما نشستم دارم غصه ی مورد عملی تزم رو می خورم و مقاله سرچ می کنم...
هفدهم آبان ماه هشتادوهشت

Saturday, November 7, 2009

سیزده آبان سیز





به نام خدا

بالاخره سیزده آبان فرا رسید... ساعت ده با دوستم – شما فرض کنید اسمش زهراست- قرار دارم... از ساعت هشت باید از غرب تهران حرکت کنم تا ده برسم مفتح و دوستمو ببینم و با هم بریم هفت تیر... مفتح از قطار که پیاده می شم، صدای شعار و علامت های پیروزی و نوارها و روبانهای سبز تو مترو غوغا می کنه، همراه با مردها فریاد می زنم، یا حسین میرحسین... از ته وجودم فریاد می زنم، مشتهامو گره می کنم و فریاد می زنم: زندانی سیاسی آزاد باید گرددو چهره ی زیدآبادی و تاجزاده و صفایی فراهانی و نبوی و صدها نفر دیگه جلو چشمم رژه میره، مردان و زنان همراهم بلافاصله یکصدا می گن، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، به پله ها میرسیم، لحظه ای همه ساکت می شن، فریاد می زنم: نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این دولت مردم فریب... و باز صدا تو گوشم می پیچه نصر من الله... از مترو میام بیرون، منتظر زهرا می مونم، می بینم مردم دسته دسته میان بیرون و شعار میدن... تو این اثنا یه خانم چادری طرفدار احمدی نژاد رو می بینم که با حالت عصبی به همه مون می گه : توهم... توهم... میرم جلوش، می گم: خانم، شصت و سه درصدت کو؟؟؟ جوابی نداره بده... مردم سربندها و دست بندهای سبز رو در میارن و برا هم می بندن... منم شالمو در میارم می ندازم رو دوشم، زهرا میرسه... حرکت می کنیم... تو پیاده رو و یه موج سبز می شیم و روان می شیم، سمت دریای هفت تیر... ناگهان گارد ضد شورش میاد طرفمون و همه فرار می کنیم، از بین ماشینها فرار می کنیم، و پلیس دنبالمونه، سوئیشرتم گیر می کنه، به گلگیر ماشینی و می کشم و پاره اش می کنم و فرار می کنم و درجا رومو برمی گردونم طرف ضد شورش که داره به دنبالمون میاد و فحش میدم: بی شرف بی همه چیز... راننده ی تاکسی ایی می گه، زود سوار شید... من و زهرا سوار می شیم... نفسس نفس می زنیم، شالها رو در میاریم و میذاریم تو کیف تا دوباره تو موج که قرار گرفتیم بندازیم رو دوشمون... به هفت تیر می رسیم، ... تمام میدون پر گارد ضد شورشه... تو دلم ترسه و تو سرم فکر مبارزه... پیاده می شیم، راننده با مهربانی پولی از مون نمی گیره و می گه مواظب خودتون باشید... تشکر می کنیم و راهی موج سبز مردم می شیم، پشت تظاهرکنندگان حکومتی قرار می گیریم، و پشت اونها شعار میدیم، اونا می گن: مرگ بر امریکا، ما می گیم: مرگ بر روسیه ... می گن و می گیم و تا چند دقیقه وضع آرومه... یکدفعه صدای موتورهای لباس شخصی ها و گاردی ها میاد و یه عالمه جونور می افتن به جون مردم ... هر کی یه سمت فرار ی کنه، زهرا رو گم می کنم و تلفنش هم خط نمیده... میرم سمت روزولت، اشک آور زدن... چشام می سوزه، آقایی سیگارشو فوت می کنه تو صورتم که باز گاردی ها حمله می کنن، صدای باتومهای برقی شوک آورشون رو در میارن تا بترسوننمون... وارد اولین خونه ایی می شیم که درش رو به رو مردم باز کرده همه نفس نفس می زنن، صاحب خونه، یه پارچ آب میاره و می گه بنوشید ... گوارای وجودتون... یه دقیقه می مونیم و گاردی ها که رفتن میریم بیرون و دوباره شعار میدیم... زهرا زنگ می زنه، می گه بیا سمت بانک پاسارگارد... دارم میرم سمت پاساگارد که یه دفعه می بینم یه عالمه لباس شخصی دوره ام کردن،یکی شون فریاد زد، و باتوم رو برد بالا سرم، گفت : بزنم اون ماسکتو با همین باتوم بندازم؟ نگاه می کنمش و تو دلم می گم: خدا کنه نزنه عینکمو نشکونه، چون بدون عینک هیچ جا رو واضح نمی بینم و گرفتار می شم... یه لحظه از قساوتش پشیمون می شه و می گه به زن بودنت رحم کردم برو برو... میرم، زهرا رو پیدا می کنم... با هم به اولین سوپرمارکت میرسیم و هر کدوم یه بسته سیگار می خریم تا اشک آور رو با سیگار خنثی کنیم... حرکت می کنیم به هر سمتی که گاردی ها نباشن و بشه جمع شد... به یه کوچه می رسیم و به دنبال صدای شعارها به وسط کوچه میرسیم، یه عالمه مرم رو می بینیم و با فریاد مرگ بر دیکتاتور بهشون می پیوندیم... همه مون ترس تو دلمونه که وقتی گاردی ها صدای شعارمونو بشنون بازم حمله می کنن ولی حضور این همه سبز بهمون انرژی میده، با هم فریاد می زنیم، روحانی واقعی منتظری صانعی... بسیجی واقعی همت بود و باکری... مدعی عدالت خجالت خجالت... یه لحظه می گن گاردی ها دارن میان ... یکصدا شعار میدیم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم... وقتی همه با همیم از چی باید بترسیم ... دوباره گاردی ها مثل قوم مغول می افتن به جونمون ... این بار هم به یه خونه که درش بازه پناهنده می شیم ولی گاردی ها هم دنبالمون میان ... تا پشت بوم میریم و اونا هم میان... دیگه مطمئن شدیم باید بریم کهریزک یا اوین ... ولی گیر خوب آدمی افتادیم... رهامون می کنه و می گه متفرق شید ... و ما تو دلمون می گیم دلت خوشه، ما اگه می خواستیم متفرق شیم، بعد پنج ماه که دوباره نمی اومدیم، تا شما با کتک و اشک آور ازمون پذیرایی کنید... همه به هم می گن، بریم سمت ولیعصر... کم کم حرکت می کنیم سمت ولیعصر... تمام خیابون پره از نیروی ضد شورش... ولی کاری به کارمون ندارن، چون شعار نمیدیم، همه یه جورایی ساکتن تا یه جایی با هم فریاد بزنن: برادر شهیدم رایتو پس می گیرم... همه خسته شدن، چه مردم، چه گاردی ها... تو پیاده رو ولو می شیم... غذا در میاریم تا بخوریم... من پسته رو میگیرم دستم و میرم سمت رییس گاردی ها و می گم: بفرمایید، بر نمیدارن، یکی شون بر میداره و می گه: دستتون رو رد نمی کنم، جرات می کنم و تو چشماش نگاه می کنم و می گم: شما پلیسید، شما باید ضامن امنیت ما باشید، چرا می خواید ما رو بزنید... ساکت می شه تو چشام نگاه می کنه و سرشو تکون می ده، میرم سمت گاردی های جوان... همون ها که می گن از شهرستانها میارنشون و برا دویست تومن پول حاضرن آدم بکشن... تعارفشون می کنم پسته بر نمیدارن... می گم: بردارید نمک نداره، نمکش کمتر از پولیه که می گیرید تا ما رو آش و لاش کنید... یکی فحشم میده و می خواد منو بزنه ... بقیه جلوشو می گیرن و من راهمو می کشم و به سمت یه عده دیگه میرم، بهشون تعارف می کنم، تو چشم تک تکشون نگاه می کنم و می گم: بفرمایید، ما رو نزنید... تو چشم بعضی هاشون شک رو می بینم، شک بین قساوت خودشون و مظلومیت ما... بعضی هاشون حتی خجالت می کشن تو چشمام نگاه کنن... گل می خریم من و زهرا ... به گاردهای گل می دیم، فحشمون می دن، گل رو می گیرن و پرت می کنن، متلک می گن و با چشماشون تا ته وجودمون رو می کاون... یکی داد می زنه: اینا حالی شون نمی شه، آدم نیستن، خانم بی خیال شو... می گم: بذار همه ببینن ما گل میدیم و گلوله جوابمونه، می گم: بذار حتی یکی شون شک کنه به کار خودش و به ما بپیونده... تو راه یکی می گه: همه شون رو باید اعدام کرد، می گم: اگه اول انقلاب اونقدر شعار مرگ مرگ نمی دادید و از هویدا شروع نمی کردید، امروز به اینجا نمی رسیدید... به ولیعصر میرسیم، اجازه ی هیچ تجمعی نمیدن، با موتورهاشون رژه میرن تا ترس رو تو وجودمون بکارن... از موتورهاشون، صدای تیراندازی بلند می شه... باتوم هاشونو تکون میدن، بعضی هاشون زنجیرهای کلفت دارن و حرکت میدن... از این همه خشونت تعجبی نمی کنم، و منتظر بدتر از اینها هم هستم... دو تا پسرجوان رو میگیرن... همه جمع می شن ولی باز هم اونا رو سوار می کنن و میبرن، با زهرا میریم انقلاب تا ببینیم اونجا چه خبره، می بینیم اونجا هم سرکوب کردن، ساعت دو و نیم ظهر شده... به زهرا میگم: زهرا نای راه رفتن ندارم، چه برسه فرار کردن... خیلی خسته ام بریم خونه؟ می گه: آره بانو، من میرم دانشگاه تهران ببینم چه خبره، بعد میرم خونه... خداحافظی می کنیم و به امید دیدار میگیم برای شانزده آذر... سوار مترو می شم، پره بغضم، پره خشمم، ... خانمی کنارم نشسته می گه: همه اینها اغتشاشگرن، یکی دیگه می گه: اینا تعدادشون کمه و کارشون عین حماقته نه شجاعت... می گم: پس به این ترتیب که شما داری می گی کار امام حسین هم حماقت بود چون تعداد یاراش خیلی کمتر از یاران یزید بود ، میگه: این کارها و حرفها راه به جایی نمی بره، همه تون رو سرکوب می کنن، با خشم می گم: ما حقمون رو می خوایم، گلوله و باتوم و اشک آور رو می خوریم ولی در مقابل ظلم سکوت نمی کنیم... چند نفر همراهی ام می کنن... از مترو پیاده می شم، یاد تیمسار می افتم، حتما اونم بوده... بهش می زنگم، تازه رسیده بود خونه، می گم: تیمسار چه خبر؟ می گه: بانو فقط می زدن، فقط می زدن... تو دلم می گم، عزیزم منم بودم... خداحافظی می کنم، زهرا زنگ می زنه: بانو من رسیدم خونه، تو کجایی؟ می گم باید سوار اتوبوس شم، می گم: زهرا پایه ی خوبی برای تظاهرات هستی، شانزده آذر هم ان شا الله با هم بریم... می گه: حتما تو هم پایه ی خیلی خوبی هستی، کلی با گل دادنت و شعار دادنت حال کردم، خیلی شجاعی... می گم: نه بابا منم عین سگ ترسیدم، ولی چاره نداریم زهرا، باید به این ترس غلبه کنیم و تلاش کنیم تا حقمون رو بگیریم... سوار اتوبوس می شیم، مامان نگرانه و شک کرده من تو تظاهراتم، می زنگه می گم مامان من خوبم... میرسم خونه، پر بغضم... میریم دستشویی، آبو باز می کنم، دستم رو میبرم زیر آب و می سوزه، نمی دونم به کجا خورده تو فرارها و زخم شده... گریه می کنم و تمام صحنه ها جلو چشمم رژه میره... نه تنها با شرکت تو تظاهرات خشمم کم نشده، بلکه بیشتر هم شده، چون قساوتشون رو با چشمهای خودم دیدم، فحش هاشونو با گوش خودم شنیدم، بی شرفی شون رو با گوشت و پوستم لمس کردم... با خودم می گم: بانو غصه نخور، ظلم پایدار نیست، پیروزی نزدیکه، ببین مردم چه شجاع شدن... این همه کتک خوردن ولی کوتاه نیومدن، این همه در مورد شکنجه های ج.ا شنیدن، ولی بازم اومدن و قدرتشونو نشون دادن... از خستگی تو چشمام یه لکه خون ایجاد شده... چشمامو می بندم و می خوابم، با اخبار بیست و سی بیدار می شم... بازم اون بی همه چیزها دارن چرت و پرت می گن: می خندم و به دوستام می گم: ببینید مجبورشون کردیم ازمون گزارش بسازن، این بی پدر مادرها جلومون کم آوردن... ما پیروزیم... من مطمئنم... من ایمان دارم به رویش جوانه ی سبز آزادی در خاک ایرانم...
پی نوشت: مکن عکس یکی از  کوچه های منتهی به هفت تیره در روز سیزده آبان
پانزدهم آبان ماه هشتادوهشت

Tuesday, November 3, 2009

بانو در کتابخانه مرکزی...

یا لطیف

تو محوطه ی کتاب خونه ی مرکزی دانشگاه نشستم و دارم لینک می خوانم، از این لینک به اون لینک، از این صفحه به اون صفحه... و در هر کدوم بخش از خودمو پیدا می کنم... دیروز ناتنی نوشته مهدی خلجی رو پرینت گرفتم و امروز تمام شد... دیشب از خستگی از چشام اشک می اومد ولی هر صفحه که می خواندم، بیشتر راغب می شدم بخوانم و لذت ببرم...بالاخره کتاب رو امروز صبح تو مترو تموم کردم... دلم می خواست وقت می شد و می توانستم یه سری تنهایی با یه کتاب توپ به کافه های انقلاب که خیلی تعریفشونو شیدم می زدم ... ولی اونقدر درگیرم که وقت نکردم حتی برای مامان یه چیز کوچولو که سفارش داد، بخرم... فک نکنم هفته بعد هم وقت بشه یه سر برم انقلاب...تو این گیرودار تغییرات هورمونی و سگ خلقی ام شده مزید بر علت تمام این دل تنگی های بی خود...

پی نوشت: دعا کنید تا فردا سالم بمونم و آنفلونزا نگیرم و بتوانم برم تظاهرات...

:)

دوازدهم آبان ماه هشتادوهشت

Friday, October 30, 2009

در جستجوی حقم هستم...

یا لطیف
بالاخره همه برنامه ها رو جور کرد، تا چهارشنبه تهران باشم، و بتوانم تو تظاهرات شرکت کنم...
دو سه روز مونده به انتخابات برگشتم شهرستان، یادم نمیره، تو تاکسی نشسته بودم، دوستی که اتفاقا تو نت باهاش آشنا شده بودم و بسیار دوست مطلیه، بهم زنگ زد، گفت : بانو تو یه حوزه رای گیری، مسئول صندوقم، حتما بهت خبرها رو میدم، فقط به هر کی می توانی خیر بده که با نماد سبز وارد حوزه نشن که رای شونو باطل می کنن، گفتم باشه ، حتما...
به هر کی توانستم زنگ زدم و خبر دادم که با نماد سبز وارد حوزه نشین...
***
بعد اون شب شوم، شنبه بیست و سه خرداد تصمیم گرفتم برم تهران، مهمون خونه ی تیمسار بودم،تیسمار زنگ زد و گفت: بانو نیا، تهران شلوغه، نمی توانی بری دانشگاه، کار تز و درس رو بهونه کردم و گفتم میام تهران، و تو دلم گفتم، باید تهران باشم، باید تو متن این بل بشو و شلوغی ها، باید باشم ...
رفتم تهران، ولی هر کاری کردم، تیمسار نذاشت تو راهپیمایی ها همراهش بشم، می گفت تو رو دست من سپردن- انگار پنج سالمه من- و باید سالم تحویلت بدم... یادمه بیست و پنج خرداد برای اینکه رو حرف تیمسار حرف نزنم و جلو زنش کوچیکش نکنم، نرفتم تظاهرات، ولی اشکم در اومد... وقتی اومد و از اون سکوت تعریف کرد، وقتی در به در خبر بودم و به همه زنگ می زدم و می گفتم" که چه خبر؟ شما که اونجا بودید خبری ندارید؟" داغون بودم اون روز، فرداش وسایلمو جمع کردم و برگشتم شهرستان... 
***
با وقایعی که تو جریان تظاهراتها اتفاق افتاده ، یه دلهره تو دلمه، ولی ناچارم به رفتن، ... باید برم تا حقمو بگیرم، کسی حقمو نمیاره دم در خونه بهم نمیده... اینکه می بینم تعدادمون زیاده دلگرمم می کنه... بعدها بیشتر از این حسم می نویسم...
نهم آبان ماه هشتادوهشت

برای محمود وحیدنیا



یا لطیف
برادرم، محمود وحیدنیا، نمی دونم خبرهای مبنی بر مفقود شدن و دستگیری ات صحت داره یا نه - ولی حدس می زنم درست باشه- در مقابل شجاعتت، در مقابل بزرگی ات کم آوردم، کیه که ندونه، دانشجوی المپیادی و دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به راحتی می توانه، از بهترین دانشگاه های خارج از کشور- منظورم مالزی و این کشورهای مسخره نیست،منظورم امریکا و کانادا است- پذیرش بگیره و یه عمر زیر سایه امنیت پرچم یه کشور جهان اول زندگی کنه و ککش هم نگزه تو کشورش چه اتفاقی می افته... کیه که ندونه، تو خیلی راحت می توانستی عضو بسیج شی و فقط با سکوتت و مهر تایید زدن به عملکرد ج.ا  با شرکت تو مراسمهایی مثل مراسم دیروز و سکوت کردن، مدارج ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنی اما... اما... تو دیروز با اون سخنرانی ات پشت پا زدی زدی، به زندگی آرام و بی دغدغه و تمام هستی تو، قمار کردی، ... حتما با پنج سال سابقه ی روزنامه خوانی، احمد زیدآبادی رو می شناسی، اونو فقط به این خاطر که نگفت رهبر معظم، چند ده روز تو یه قبر نگه داشتن و الان من فکر می کنم، این آقای ولی، که تحمل کوچکترین انتقادات رو نداره، با تو و انتقاداتت چه می کنه؟ ...برادرم... اونقدر ذهنم آشفته است که نمی دونم چطوری تموم کنم متنو... فقط اومدم، اینجا بنویسم، در مقابلت احساس حقارت می کنم، در مقابل شجاعتت، در مقابل حس وطن دوستی ات... برادرم، هر جا هستی و به هر حال خداوند پشتیبانت باد...
هشتم آبان ماه هشتاد و هشت
 

Tuesday, October 27, 2009

من و شاگردهام

 

یا لطیف
امروز باز هم دانشجویی از حس همدردی من برا مشکلاتشون، کمال سواستفاده کرد و دروغی به من گفت و غیبت کرد و من باور کردم و حالا که فک می کنم، می بینم حرفش از پایه دروغ بوده... یادمه یه مشاور خوب، خیلی خوب، بهم گفت: مریم اگه کسی سرت کلاه گذاشت، حرص نخور، بخند و بگو، چه عجب یکی زرنگتر از من پیدا شد... حالا سعی می کنم این جمله رو بگم، سعی می کنم...
***
امروز اولین کوییز رو از دانشجوهام گرفتم، بعضی هاشون عالی نوشتن، بعضی هام سعی کردن تقلب کنن، اونایی که عالی نوشتن، واقعا شادم کردن، یه حس عجیبی بود، حس افتخار به شاگردهام و شاد بودن از مفید واقع شدن من... از اینکه با علاقه به درس گوش میدن، سوال می پرسن و خسته ام می کن با استاد اینجا چرا سینوس شد، اونجا چرا کسینوس شد، خوشحالم... از اینکه تو کلاسم چرت نمی زنن خوشحالم، از اینکه گاهی با هم، به هم می خندیم خوشحالم... امروز حس می کردم چقدر زیبا می گفت عزیزی، که معلمی یعنی از وجود خودت  مایه بذاری، برای یادگیری بیشتر شاگردهات... تمام اینها رو گفتم تا بگم: من عاشق تدریسم...
***
به مامان سپردم چای دم کنه، یه کتاب از کتابخونه ی مرد مردستان، انتخاب کردم و میخوام تو سکوت شب، وقتی همه خوابن، دو ساعت خودمو، به ضیافتی با کتاب و چای دعوت کنم...
پنجم آبان ماه هشتاد و هشت

Monday, October 26, 2009

برای خانواده تمام زندانیان سیاسی


یا لطیف

فرشته قاضی تو پروفایل فیس بوکش نوشته :"نگرانم برای همه عزیزان دربندمان که باز دور جدید از فشارها شروع شده است و این اخبار به شدت عصبی و نگران ترم کرده است؛ هنگامه شهیدی اعتصاب غدا کرده و گفته یا آزاد می شم یا می میرم، مادر هنگامه هم امروز به بیمارستان منتقل شده. از احمد زیدآبادی هم چهل و سه روزه که خبری نیست. پیمان عارف هم از دیروز به انفرادی منتقل شده و اعتصاب غذا کرده است و ... و" وقتی مقاله ی خوبی می خوانم فک می کنم، الان زیدآبادی در زندان در چه وضعیه، وقتی کتاب می خوانم، فک می کنم قوچانی و کیوان صمیمی بدون کتاب چه می کنن، وقتی وبگردی می کنم، فک می کنم چه مدته ابطحی دلش لک زده برای یه وبگردی حسابی، وقتی می خندم و شادم، فک می کنم مهدیه ی محمدی و ژیلا بنی یعقوب الان تو چه حالی هستن، وقتی پنجره رو باز می کنم، فک می کنم، دوست دانشگاهی سابقم، ضیا نبوی، الان کجاست و تو کدوم زندان داره جواب حرفها و انتقاداتشو میده، وقتی بابا مریض می شه و براش پتو می برم، با خودم می گم، کی پرستاری دکتر ملکی تو اون زندان نمور و کثیف و غیراستاندارد رو می کنه، وقتی کودکی می خنده، فک می کنم، زن سعید شریعتی چند ماهه لبخند کودکشو ندیده و به بهانه های جوروواجور اون برا پدرش، تو خلوت گریسته، وقتی مادرم بهم محبتی می کنه، فک می کنم هنگامه شهیدی، تو این روزها، درد دوری از فرزندان رو چطوری تحمل کرده، وقتی خبرهای نگران کننده از اوین میاد، فک می کنم، فخری محتشمی پور با صلابت تو دلش چه آشوبیه...
مطمئنا ما خیلی خیلی کمتر از خانوادهی زندانیان سیاسی در رنج و عذابیم، ولی اینا رو نوشتم، تا اگر کسی از خانواده ی زندانیان سیاسی گذرشون به طرف وبلاگم افتاد بدونن، ما هم عین اونها برای عزیزانشون نگرانیم و روزهای تلخی رو می گذرونیم...
به امید روزهای سبز...
چهارم آبان ماه هشتاد و هشت...

زندگی در پیش رو 2

یا لطیف
- محمد کوچولویم، تو بچه خیلی حساسی هستی و تفاوت تو و دیگران در همین است...
لبخند زد.
-این روزها حساسیت چقدر نایاب شده.
*
فکر می کنم که وقتی در این باره با دکتر کاتر صحبت کردم، حق داشت بگوید که ج.ن.د.ه دیدن کسی، فقط به دید بیننده مربوط می شود.
*
آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند. اگر عقیده ی مرا بخواهید، می گویم اگر جوانکها تفنگ به دست دارند به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته، نه کسی آن ها را دیده و نه کسی آنها را شناخته.
*
سیگام را دوباره با فندکش روشن کرد و گفت که بچه ها ج.ن.د.ه ها خوش شانس تر از بقیه هستند، چون می توانند هر پدری که بخواهند انتخاب کنند و مجبور به قبول کردن یک پدر معین نیستند.
برگرفته از کتاب زندگی در پیش رو نوشته ی رومن گاری ترجمه لیلی گلستان
چهارم آبان ماه هشتاد و هشت

Friday, October 23, 2009

شعری از ملک الشعرای بهار

یا لطیف
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند/از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت/گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا/ جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»/شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ه/با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز /پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه/ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي/هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،/شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،/مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان /.درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان، /روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد /خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،/خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است/هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،/بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند /وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
ملک الشعرای بهار
پی نوشت: غروب پنج شنبه و شب جمعه و غروب جمعه، همه اش یه دلتنگی و دلگیری تو هوای این روزها، موج می زنه...دلم گرفته...
ساعت یک و نیم نصفه شب اس اس اومد: از اینکه قبض موبایلتونو غیرحضوری پرداختید متشکریم...
:):دی
یکم آبان ماه هشتادوهشت
 

Thursday, October 22, 2009

زندگی پیش رو

یا لطیف
رزا خانم دوست دارد که همیشه کسی همراهش باشد. وقتی بخواهد بیرون برود لباس پوشیدنش را خیلی طول می دهدو چون روزی زن بوده و هنوز هم چیزکی از آن در او باقی مانده.***زندگی پیش رو - رومن گاری
فکر می کنم که آقای هامیل در گفتن آن حرف اشتباه کرده. فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان حتی نمی توانند یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند***زندگی پیش رو - رومن گاری

معصومیت بچه گانه

یا لطیف
بعد از مدتها حس کردم، مثل یه بچه معصومم، براتون پیش اومده یه جورایی دلتون برا سادگی و بی آلایشی خودتون بسوزه... من الان دلم برا خودم سوخته...
سی ام مهرماه هشتاد وهشت

Wednesday, October 21, 2009

روز دختر ابتکار جدید ج.ا




یا لطیف
یکی از ابتکارت ج. .ا  تو این سی سال درست کردن انواع و اقسام روزها بود: روز پدر، مادر، دختر، و ...دیروز رو به مناسبت تولد حضرت معصومه، روز دختر نامیدند... من کلا با این واژه ی زن و دختر مشکل دارم، حس می کنم با این واژه ها یکی عمق وجودتو می کاوه که ببینه دختری یا زن؟ که ببینه بکارت داری یا نه؟... حالا جدا از این تعاریف و واژه ها، تو تاکسی، شنیدم که رادیو جوان یه مسابقه به مناسبت روز دختر در فرهنگسرای دختران- اسمشو مطمئن نیستم ولی فک کنم همین بود- برگزار کرده، فک می کنید مسابقه ی چی بود؟ کتابخوانی در مورد حضرت معصومه؟ ای کاش این بود. مسابقه ی رادیو جوان مسابقه ی آشپزی بود... گفتن همه ی دختر خانمها بهترین غذایی که بلدن، بپزن و ساعت 10 تا 11 و نیم روز سه شنبه بیارن فرهنگسرای دختران، تا اونا به خوشمزه ترین غذا جایزه بدن... به نظرم چرندترین مسابقه ای بود که می شد برگزار کرد، انگار دختر نمونه بودن محدود می شه به بهترین آشپز بودن و بعد از اون هم زن نمونه بودن محدود می شه به بهترین مادر بودن... یعنی در هر دو صورت خود زن به خودی خود و برای وجود خودش ارزشمند نیست، بلکه به خاطر فوایدی که برا خانواده داره مهمه، یعنی اگه یه زن ازدواج نکنه و مادر و همسر نشه، زن نمونه نمی توانه باشه... اگرچه خیلی از مردم آگاه هیچ وقتی برای دیدن و شنیدن خزعبلات صداوسمای میلی صرف نمی کنن، ولی باید پذیرفت عده ای این برنامه ها رو می بینن، این عده نه مطالعه می کنن، نه به نت سر می زنن و نه فیلم هایی غیر از اخراجی های 2 می بینن، این عده با کارهای فرهنگی و محصولات فرهنگی آگاه نمی شن، بلکه باید دولت و رسانه ی ملی اونا رو آگاه کنه، ولی دولت چند گام عقبتر از همین مردم عامیه... شدیدا اعتقاد دارم برای رسیدن به دموکراسی باید زنان یک جامعه آگاه بشن، و این آگاهی تنها با کارهای من و امثال من که هر جایی سعی می کنیم به زنان اطرافمون بگیم: شما هم انسانید و حق و حقوقی نه کمتر از مرد، که برابر با اون دارید، ایجاد نمی شه، یک جایی نیاز به ارگانی برای بالاتر بردن فرهنگ و دید مردم وجود داره، و تا وقتی که اون ارگان و رسانه،- صدا و سیمای میلی- چند گام عقبتر از مردم جامعه است، انتظار تحقق دموکراسی به معنای واقعی کلمه، تنها یه آرزوی دور می توانه باشه، نه واقعیت...
پی نوشت: تو رو خدا آقایون محترم، وقتی زنی داره باهاتون دردل می کنه ، راه حل ارائه ندید، فقط و فقط همدردی کنید...خیلی سخت نیست، چند لحظه دست از اون منطق مردونه بردارید و گوش خوبی باشید. همین... کار چندان سختی نیست.
بیست و نهم مهرماه هشتاد و هشت

Monday, October 19, 2009

کیلیپس های دوست داشتنی




یا لطیف
باید امشب بروم ...
سهراب
***
دیشب تو یه لحظه تصمیم گرفتم برای یه مدتی، فیس بوکو تعطیل کنم، زوربا وار یه دفعه ای تصمیم گرفتم و یه دفعه ای عملی اش کردم... دیگه فیس بوک هم تنهایی مو ارضا نمی کنه و جذابیتهای اولیه شو برام نداره... تنهایی مو با فیس بوک و دوستام و لینکها و شعرها، تقسیم می کردم و حالا می خوام برگردم به خودم و تنهایی مو خودم پر کنم...
***
صبح از ساعت هفت و نیم تا نه موبایل یه ربع، یه ربع زنگ زد و من بالاخره نه دل از رختخواب کندم،به عادت همیشه یه سر به فیس بوک زدم، دو تا از دوستان برام مسیج زده بودن، چرا بستی؟ توضیح دادم براشون که دیگه فیس بوک جذابیتی نداره، و خسته و دلزده ام، باید برم...
حوصله ی انجام کارای تز رو ندارم و میرم شهر کتاب، دو تا کتاب از رومن گاری خریدم، بیابان رو دیدم چنگی به دلم نزد و نخریدم،...تو راه برگشت، بی جهت رفتم سه تا کیلیپس خریدم، از این خریدهای الکی و خرکی فقط برای تمدد اعصاب، از اون دست خریدها که تنها این نکته رو به وجودم ثابت میکنه، که بانو هنوز خواستنی هستی، ببین یکی برات کادو خرید، سه تا کیلیپس ساده و خوشگل، بانو، بانو برات کادو خرید...شاید با خواندن این حرفها فک کنید خودشیفته ام یا دیوانه، برام مهم نیست... تازه یه نوع جدید نوار بهداشتی هم اومده بود که یه بسته از اونم خریدم،نمی دونم چرا تمام نواربهداشتی های ایرانی و خارجی یه عالمه پودر جاذب دارن، واقعا این شرکتهای سازنده فک نمی کنن اگه یه بدبخت به پودر جاذب حساسیت داشته باشه، یا به مرور زمان حساسیت پیدا کنه، چه خاکی باید سرش بریزه...
یه ربعی می شه از بیرون برگشتم، پنجره رو باز کردم تا آفتاب بیاد
تو اتاق ...ورود آفتاب حالمو بهتر کرده...امیدوارم روزهای بعد حالم بهتر از الان باشه...
پی نوشت: عکس بالا، عکس او
ن سه تا کیلیپسیه که خریدم...
بیست و هفتم مهرماه هشتادوهشت

Saturday, October 17, 2009

کنیاک

 یا لطیف

بهم می گه بانو خیلی بی خیالی... خیلی کینه ای هستی... تو دلم می خندم و با خودم می گم بعد اینهمه مدت شناختت از من اینقدره؟ با صدای بلند می گه: من حسودم، چی کار کنم؟ به همه حسودی ام میشه... می گم: آخه من چه کار کنم، زندگی رو که نمی شه فقط تو یه رابطه ی عاشقانه خلاصه کرد... ساکت می شه، می دونم خودش هم نمی دونه برا چی به همه چیز گیر میده... 
احتمالا الانم داره فک می کنه من چی بیعار و بی خیالم که دارم اینجا می نویسم...
***
پنجره رو باز کردم، پاییز و نسیم خنک وارد اتاق می شه، شیر گرم تو دستمه و یه عالمه برگه و کتاب دورم... خیلی خسته ام و تموم شدن کارای تز برام رویا شده، احتمالا این هفته خیلی باید روش کار کنم، مثل همیشه مثل یه زن تنها، تنهام، کمکی نیست برام، چون تو ناراحت شدی و روتو برگردوندی...
***
دلم شراب می خواد... یه نوع شراب فرانسوی هست به نام کنیاک، اسمش جالبه، دلم می خواد تجربه اش کنم... الان که اینا رو می نویسم با خودم می گم چقدر آرزوهای ما کوچیک و سطحیه، خوردن یه نوشیدنی یکی از آرزوهامه... خنده داره، مگه نه؟
بیست وپنجم مهرماه 

Wednesday, October 14, 2009

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی




یا لطیف

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی امروز تموم شد ... خیلی خیلی از این رمان آقای مهرجویی لذت بردم. در واقع این رمان آینه ی تمام و کمال زندگی امروز نسل من در این بل بشوی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی،و اقتصادیه... از دردها و دست و پا زدنهای نسل من حرف می زنه، از ترافیک که اعصابمون رو به فاک میده، از سروصدای 
گوشخراش ساخت آپارتمانهایی که هر روز دارن سبز می شن، از دود و آلودگی هوای شهرهامون که کم کم بدنمون رو با سرب آشنا می کنه و در دراز مدت هزار و یک جور مرض برامون به ارمغان میاره، از هنر و کتابخوانی که هیچ ارزشی تو این جامعه نداره، از مشکلات اقتصادی نسل من که باعث می شه همیشه حرف یه آقا بالاسر رو به خاطر تامین خرج و مخارج گوش بده، از عدم وجود آزادی تو روابط انسانها با هم حرف می زنه، از نابودشدن آدمها تو این جاده های عهد بوقی ، از سوالهای مکرر نسل من که چرا ما ایرانیها الان تو این نقطه ایم و دنیا هزار گام از ما جلوتره و هزار و یک چیز دیگه ...
خواندنش رو به همه تون توصیه می کنم ... در ادامه چند قسمت رمان رو براتون نقل می کنم...
***
صفحه 120: به یاد حرف دکتر می افتم که میگفت همه اینها، این دورویی ها، این ظاهر و باطن کردن ها، این دروغ دائمی، در گفتار و رفتار و کردار، این تعارف های دروغین، این آبروداری های ظاهری و کاذب همه نتیجه و تجلی همان جامعه سرکوب است. جامعه ی ناآزاد. و هر چه قدمت این سرکوب بیشتر باشد، اسکیزوفرنیای شخصیت بیشتر نشان داده می شود.
صفحه 148: شاید این همان تقدی زمانه ی ما باشد. که ما در زمانه ای به دنیا آمده ایم که مسائل اخلاقی و انسانی و خوب و بد و  این حرف ها همه کشک و بی محتوا شده اند. که ما غوطه ور شده ایم در ورطه ای... ورطه، مغاک... که نمی دانیم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. همه جا، پر از قتل و جنایت و کشتار است. همه ضد همند. همه دشمن هم و هیچ بعید نیست، یعنی امکانش هست، یعنی همین است واقعیت که ما باید مدام، مدام، مدام... به هم بپریم و همدیگر را بدریم، چه از لحاظ جسمانی، چه روحی، این درندگی ها، این خوی وحشیانه شاید همین است روح مسلط زمانه ی ما ...
صفحه 148
: من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آن‌هاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بی‌اخلاقی و زشتی و بی‌ادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بی‌بند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا می‌گویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر می‌کنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت می‌توانند تصاحب کنند. چرا این‌قدر همه مادی شده‌اند؟
صفحه 111:نه بی‌شک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بی‌اهمیت اولیه، بی‌درنگ به نتایج مصیب‌بار ممکن و احتمالی آینده می‌جهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو می‌بریم، و هی همان را نشخوار می‌کنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفی‌بافی، و روحیه‌ای مرگ‌طلب و نیست انگار
صفحه55: اینجا دیگر مساله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مساله یک روحیه وحشیگری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هر گونه قلدری و زورچپانی و بی عدالتی و بی حرمتی نسبت به دیگری، هر که می خواهد باشد. تو راه را بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی ه باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آنها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور می کند.

بیست و دوم مهرماه هشتادوهشت










بی جنبگی مردانه

یا لطیف
تو این وضعیت تنها چیزی که کم بود، عاشق شدن دانشجوم بود... به همه چیز فکر کرده بودم الا این یه مورد، تازه اونم دانشجوی تخسی که جلسه ی اول فقط پوزخند می زد به من... لعنت به این پسرای بی جنبه...
بیست و دوم مهرماه هستاد و هشت

Monday, October 12, 2009

برای تو که مهر می ورزی




یا لطیف
هیچ گاه فکر نمی کردم، دختری ، زنی ، هم جنسی با من چنین  کنه... در طول این سالها  خیلی دیده ام زنان و دخترانی که به خاطر حسادت به من زیرآبم رو به قول معروف زده اند، چون نمی توانستن تحمل کنن زنی آزاد فک کنه و مورد توجه باشه به خاطر فکرش ، نه آرایش  گریم گونه اش... ولی هیچ موقع فک نمی کردم دختری پستی و رذالت رو به اونجا برسونه که  بره در بیاره من با کدوم آقا چت می کنم واسم و آی دی اون آقا رو بنویسه یه سری خزعبل سر هم کنه که اون آقا اشتباهی به جای اینکه برا من تایپ کنه برا اون تایپ کرده و به دوستم مسیج بده و با زبون بی زبونی بگه: ببین این خانم که تو اینهمه سنگشو به سینه ات می کوبی چنین ج.. ایه؟  واقعا نمی دونم این زنان چی فکر می کنن، عشقی که به این ترتیب بخواد بدست بیاد چه به درد می خوره؟  جالبتر اینکه اون خانم می دونه دوستم با من در ارتباطه و همچنان به دوستم ابراز عشق می کنه...  تنها فایده ی این ماجرا این بود که هم من و هم دوستم فهمیدیم چقدر برای هم مهم ایمم...سعی می کنم از این زاویه به قضیه نگاه کنم
***
ساعت از یک نیمه شب گذشته، دیگه حوصله ی مدلسازی این سدهای لعنتی رو ندارم، میرم سر کتاب. " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" رو شروع می کنم، جایی سلیم - قهرمان داستان- از حسادتهاش می گه، از حسادت به هر چیزی که توجه سلما خانم- عشق سلیم -رو به خودش جلب می کنه، به یاد تو می افتم و حسادت به تمام آنچه من دوست می دارم و مقایسه ی ساده و کودکانه ات که بانو من مهمترم یا فلانی؟ من مهمترم یا فلان کار؟ و من می خندم و می گم خب معلومه تو... به این جای قصه که می رسم با خودم می گم این حسادت انگار مرض همگانی تمام مردای ایرونیه... دوستی برام تعریف می کرد شوهرش بهش گفته اگه به فلان عروسک- که اتفاقا اون آقای شوهر براش خریده بود- زیاد توجه نشون بدی گم و گورش می کنم و گفته بود تو فلانی رو بیشتر از من دوست داری... همه ی اینها به ذهنم میادو یه لبخند کمرنگ رو صورتم می شینه... به ساعت نگاه می کنم، نزدیک سه است ... میرم یه سری به فیس بوک می زنم و شوکه می شم، عکس بچگی مو نقاشی کردی و گذاشتی تو پیجت ... از ذوق مرگی نمی دونم چی کار کنم، درجا برات کامنت می ذارم خیلی خوشگله ولی یه شباهتهایی وجود داره....دلم می خواد برات کامنت بذارم خیلی دوستت دارم ... ولی کامنت نمی ذارم و اینجا می نویسم ازت سپاسگزارم بابت تمام مهربانی ها و لطف و بزرگواری هات... ممنونم و بسیار دوستت می دارم

بیستم مهرماه هشتادوهشت




Sunday, October 11, 2009

احساس بد خوشبختی

یا لطیف
بعد دو ماه و نیم از شروع ریزش  موهام، وقت می کنم برم دکتر... قبل رفتن مانتو می پوشم، همون مانتوی سیاه جیر که خیلی دوسش دارم، موهامو شونه می کنم، تو آینه خودمو می بینم، با خودم میگم: بانو موهات چه بلند و قشنگ شد، اگرچه آرایشگر با کوتاهی بیش از اندازه آفتابه گرفت به موت ولی دستش طلا چه مویی کوتاه کرد، هر چقدر بلند می شه زیبایی اش بیشتر می شه، دلم نمیاد روسری کنم سرم، ولی چه می شه کرد اینجا سرزمین اجبارهاست... اول یه سر شهر کتاب می زنم و کلی کتاب می خرم، کتابهای توپی که می دونم مناسب حال و روز این روزهای منه، یه کتاب به معرفی برادر روشنفکرم، یه کتاب به معرفی یکی از دوستان و دو کتاب هم به معرفی یک سایت ، به ترتیب عبارتند از: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی نوشته داریوش مهرجویی، عطر سنبل عطر کاج، چرند و پرند مرحوم دهخدا، قنبرعلی محمدعلی جمالزاده... بعد به حضور دکتر شرفیاب شدم، دکتر میگه استرس هاتو باید کم کنی، می گه وزیر علوم که عین هلو پایان نامه میده، شما چرا غصه ی پایان نامه تو می خوری... تو دلم می گم ای کاش یه کم می شد کمتر دونست و این همه غصه نخورد...
***
از اون جایی که حافظه ی زیبایی و سابقه ی خوبی در گم کردن اشیا دارم و همیشه باید موقع خواب هر جواهری که  استفاده می کنم رو در بیارم، هیچ موقع در مواقع عادی جواهر مصرف نمی کنم و همین عدم مصرف باعث بسته شدن سوراخ گوشم می شه، امروز رفتم یه گوشواره ی استیل  ضد حساسیت بخرم تا بندازم گوشم  تا هم اگه گم شد غصه شو نخورم هم سوراخ گوشم بسته نشه، دیدم یکی سلامم می کنه،  سرمو بلند کردم، دیدم آقا سرویس دوران ابتدایی مه، اصلا از این مرد خاطره ی خوشی تو ذهنم ندارم، نمی دونم چرا ئلی هیچ ذهنیت خوبی نسبت بهش ندارم، در عین ریا سلام علیک کردم و گفتم ببخشید ندیدمتون... تو دلم گفتم اگه دیده بودمت هم خودمو می زدم به ندیدن...
دو تا پسر اومده بودن برا دوست دختراشون گوشواره - از این آویزونی ها - بخرن دچار عقده شدم دیدمشون...
:)
***
سوار تاکسی می شم، خانم جوانی کنارم نشسته، منتظر یه جرقه است که حرف بزنه و دردل کنه ... شروع می کنه به حرف زدن، می گه: بیست و پنج سالمه، بچه ی ده ساله ام هشت ماه قبل بر اثر تومور مغزی فوت کرد... همه تو تاکسی بهت زده می شیم، راننده می گه: خیلی تحمل داری خانم به راننده می گم غم و درد که رسید تحملت زیاد می شه، تحمل نکرد چه می شه کرد... از تاکسی پیاده می شم تو صورت خانمه نگاه می کنم و می گم خدا بهتون صبر بده... تو روم می خنده و می گه مرسی... تو کوچه با خودم فکر می کنم چه بدبختی ها و غم های عظیمی تو زندگی وجود داره، آویزون بودن و معلق بودن من در مقابل این دردها هیچه... خیلی بده در مقابل بدبختی مردم، یه لحظه فکر کنی چه خوشبختی که این دردو نداری ولی آدمیزاده دیگه، همیشه خوب فکر نمی کنه که ...
نوزدهم مهر ماه هشتاد و هشت

چه تهیدستی زن...




یا لطیف
دلم شراب می خواد، دلم میخواد مست کنم و نفهمم که امروز صبح همون موقع که من تو خواب بودم، بهنود به چوبه ی دارسپرده شد، دلم می خواد این سردرد لعنتی که از صبح با دیدن خبر ایجاد شده رهام کنه... دلم بد سوخته ... مثل اون شنبه ی لعنتی که ابطحی رو نشون دادن و من سوختم، مثل اون شنبه ی لعنتی که نتیجه ی انتخاباتو اعلام کردن، مثل اون شنبه ی لعنتی که ندا رو کشتن، مثل اون شبایی که آروم دور از چشم مامان و بابا مقاله هایی در مورد اعدام های سال 67 می خواندم و اشک می ریختم، دلم سوخت مثل وقتی که ایرج فریدون سه پسر داشت اعدام شد، دلم سوخت مثل اعدام اون روز صبح لعنتی تو استادیوم جلوی خونمون، اشک های آقای بازیگر و تمناش از خانواده ی مقتولی دل آدمو می سوزونه... کم میارم، احساس عجز می کنم، کاری ازم بر نمیاد، دیشب همه اش با خودم می گم " چه تهیدستی زن" ... چه دردهای عظیمی باید تو زندگی تحمل کرد... 
بهنود اعدام شد و به دیدار مادری شتافت که فحش احسان به او موجب قتل احسان شد ... بهنود رفت ولی آیا این آخرین اعدام ناعادلانه در جمهوری اسلامی است؟؟؟ بهنود شجاعی را از دست دادیم و حال باید تلاش کنیم برا تغییر قانون تا بهنودهای دیگر قربانی این قانون ناعادلانه نشوند...
بهنود عزیز
چو از این کویر وحشت( با وحشت چوبه ی دار) به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را 
نوزدهم مهرماه هشتاد و هشت
    


Saturday, October 10, 2009

متشکرم آب عزیز




یا لطیف
عصبانی و ناراحت می شم، از اون ذست عصبانیتهایی که خودت هم می مونی چطوری کنترلش کنی، از اون دست عصبانیتهایی که در رو، رو خودت می بندی و یه آهنگ با صدای بلند می زاری و زیر لب باهاش می خوانی تا شاید اندکی آروم شی، از اون دست ناراحتی هایی که چای هم آرومت نمی کنه... عصبانی ام و تنها چاره ای به ذهنم می رسه برا تمدد اعصاب ، دوش گرفتنه... شیر آب رو باز می کنم، آب با مهر می ریزه رو موهام، شونه هام و بدنم... سیرابم می کنه از مهری که در جستجوش هستم، بوسه می زنه بر تنم بی منت... آب رو می بندم رو کف حموم دراز می کشم به سقف نگاه می کنم و یا خودم می گم:
بانو چته؟ بانو چی اینقدر ناراحتت کرده؟ چی اینطور آشفته ات کرده؟ با خودم می گم امان از مهر، امان از محبت که در قلب من بیش از اندازه وجود داره، و همه متوجه می شن، حتی دانشجویان کلاسم که اولین جلسه با خنده بهم می گن: استاد شما دلتون نمیاد ما رو بندازید... از دست خودم، لجم میگیره، از توجه و تیمار هر روزه ام لجم می گیره... از دست زمین و زمان و بیشتر از همه از دست خودم شاکی ام...حوله می پیچم و میام بیرون تو آینه خودمو نگاه می کنم، خنده ام می گیره از نقشی که هستی بر عهده ام گذاشته...آرومترم، آب بدون هیچ چشمداشتی در آغوشم گرفت، مرا بوسید و آرامم کرد... ممنونم آب عزیز...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت

آخ




یا لطیف
محسن نامجو چه کرده با این آلبوم جدیدش... باز هم آهنگهاش بازتابی از جامعه و فرهنگ و سیاست موجود در جامعه است...
آهنگ خانباجی اش واقعا زخمه می زنه بر دل ... به معنای واقعی کلمه زخمه می زنه... نامجو نماینده ی نسل سرشار از تضاد و سرگشتگی ماست، ماهایی که داریم بین هزار و یک جور تضاد دست و پا می زنیم و به قول شاملو نمی دونیم به کجای این شب تیره
بیاویزیم...
و آهنگهای دیگه این آلبومش هم عالیه ... به قول کلاغ سیاه با والشمس در مقابل سنتهای دینی ایستاد با بی نظیر در مقابل عرف و با گلادیاتور در مقابل سیاستمدارن حاکم ایستاد... شاید بیش از صدای زیبا و آهنگهاش، شعرهای نامجوئه که منو ترغیب به گوش دادن می کنه، هنرمندی که همواره با مردمشه و تنهاشون نمی ذاره، مثل شاهین نجفی،استاد شجریان، فاطمه معتمدآریا و ... عمرشون دراز یاد...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت


 

Friday, October 9, 2009

برای بهنودهای وطنم




یا لطیف
زنگ زدم به شماره ای که ذکر شده بود برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام بهنود شجاعی... آقاهه می گه نگهبانیه...می گه روز شنبه اعدام نمی کنن... نمی دونم چی رو باور کنم؟ خیلی حالم گرفته... یه بغض داره خفه ام می کنه، تو تمام عمرمون داریم تلاش می کنیم برای جلوگیری از مرگ یه انسان و آخرش از صد نفر ، نود نفر اعدام می شن... کی می شه تو این کشور برای بهبود زندگی تلاش کنیم نه جلوگیری از مرگ... چهار بار این جوون رو بردن پای چوبه ی دار، این چهار بار مرگ رو به چشم دیدن ذره ای از گناه این جوون رو کم نکرد؟ آقای لاریجانی تو انسانی؟ احساس داری؟ عاطفه داری؟ می دونی اعدام به چه معنائه؟ می دونی این بچه ها قربانی شرایط ید اجتماعیی که شماها درستش کردین شدن؟ آقای لاریجانی اگه ذره ی از انسانیت تو وجودتونه حکم اعدام رو به تعویق بندازید و از اولیای دم رضایت بگیرید...
پی نوشت: تو این لحظات سخت احساس درماندگی می کنم که نمی توانم کاری انجام بدم...
با این شماره ها تماس بگیرید:( از شهرستان تماس می گیرید کد تهران رو هم بگیرید 021)
 66974370
66974371
66974372
66974373

هفدهم مهرماه هشتادوهشت



Thursday, October 8, 2009

دل نوشته 1


یا لطیف
شازده کوچولو:
من آن وقتها هیچ نمی توانستم بفهمم... می بایست درباره ی او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می کرد و به دلم روشنی می بخشید. من هرگز نمی بایستت از او بگریزم!  می بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم. وه که چه ضد و نقیض اند این گلها! ولی من بسیار خامتر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.
 برگرفته از شازده کوچولو

***
گاهی داد می زنی، فریاد می زنی، گریه می کنی و می گی ناراحتم، خسته ام، داغونم ...صدایی بهت می گه منم خسته ام، چرا با خودت و من این کارو می کنی، می مونی چی بگی؟ واقعا چرا اگه نمی خوای همه چیزو چک می کنی که نکنه کس دیگه ای اومده باشه تو زندگی اش و اگه می خوای چرا جواب نمی دی... با خودت می گی عصبانی ام ... عصبانیتت که کم شد مثل بعد مستی آروم می شی...بعد مثل شازده کوچولو عین سگ پشیمون می شی ...
***
وقتی کسی بهت میگه دیگه هیچ موقع بهم زنگ نزن، هیچ موقع پشیمون نشدم، هیچ موقع دوستت نداشتم، هیچ موقع این موضوع برام مهم نبوده، بدون عین چی داره دروغ می گه تا غرورشو نشکنه، اگه واقعا براش همه اینها مهم نیست چرا حرفشو می زنه، چرا فکرش هنوز مشغوله، چرا هنوزم رد پاتو همه جا دنبال می کنه ... ما آدمها بیش از هر کس دیگه ای می توانیم خودمون رو راضی کنیم و سر خودمونو کلاه بذاریم و منم از این قاعده مستثنی نبودم و خیلی وقتها داد زدم برام مهم نیست ولی خدا می دونه هر چقدر صدامو بلندتر می کردم، به این معنا بود که بیشتر دلم اون چیزو می خوام، داد می زدم تاشاید فکرش از سرم بیرون بره .حالا وقتی داد زدن کسی رو می شنوم تو دلم می گم ای بیچاره خودتم نمی دونی اونچه من می دونم...
***
شانزدهم مهرماه هشتادوهشت


Monday, October 5, 2009

سکته ی رابطه


 یا لطیف
همه چیز ویران شده... خونه ای که با زحمت فراوان درست کردم کم کم خراب شد ... اوایل همه چیز خوب بود، مثل اول هر رابطه ای، بعد کم کم بهونه گیری ها شروع شد و هر روز یه بهونه، امروز بهونه این بود که چرا رو دستات راه نمیری، فردا بهانه این بود چرا موهات بلنده، پس فردا بهونه این بود چرا موهات کوتاه... و انواع و اقسام بهانه ها شروع شد و وقتی از توجه و  علاقه ام مطمئن شد شروع کرد به اذیت کردن... اصول ساده رو تو رابطه رعایت نمی کرد، یکی از ساده ترین اصول احترام به خواسته های طرف مقایل بود، تمام مدت حرفش این بود: دوستت دارم، عاشقتم... ولی در عمل من اینها رو نمی دیدم، چطور ممکن بود کسی منو دوست داشته باشه و اون قدر ناراحتم و عصبی ام کنه، چطور ممکن بود کسی دوستم داشته باشه و به خواسته ام توجه نکنه... همه این کارها و حرفها و حدیث ها خسته ام کرد ، توانمو گرفت، انرژی روانی مو گرفت  و یه جایی دیدم توان ادامه دادن ندارم گفتم: دوست عزیز تو رو به خیر و ما رو به سلامت ... اول قبول کرد، بعد مدتی زنگ زد که بیا با خانواده هامون حرف بزنیم و ازدواج کنیم... گفتم نه و از اون اصرار و از من انکار... باز وعده، وعده، وعده که من تمام اشتباهاتو جبران می کنم من ال می کنم، بل می کنم  و من هم باور کردم و قبول کردم ولی انگار هیچ چیز عوض نشده بود، فقط یه رنگ دیگه گرفته بود ... حالا هم که مدت زمان زیادی از تموم شدن رابطه گذشته، بازم می گه اگه تو بخوای همه چی رو درست می کنم ، می گه تو نمی خوای... تا میام با تنهایی خو بگیرم میاد و همه ی خاطرات خوب رابطه رو زنده می کنه تا منو برگردونه، می دونی آدم احساسی ایی هستم دست می ذاره رو نقطه های حساس و تلاش می کنه اینطوری منو برگردونه ولی نمی دونه بعضی اشتباهات تو روابط مثل عادت بد غذاییه ، یه دفعه آدمونمی کشه، م کم ، و به مرور زمان یه رگ قلبتو مسدود می کنه و سکته و مرگ ... ای کاش آدمها می دونستن که رابطه ها هم مثل بدنن ، یه جایی کم میارن و سکته می کنن و می میرن...
پی نوشت: لطفا برای این نوشته نظر نذارید، قبلا از همکاری تون سپاسگزارم
سیزده مهر ماه هشتاد و هشت

Friday, October 2, 2009

بچه به مثابه یک موش آزمایشگاهی


یا لطیف
دلم می گیره...دیشب فهمیدم آدمی که پانزده ساله می شناسمش، تو خونه اش یه دیکتاتور به تمام معنائه... فهمیدم تو دعواش با خانمش فحش های ناموسی به خانمه می ده که شاید معنی خیلی هاشونو خانمه ندونه...تو دعوا دست روخانمش بلند می کنه و خانمه هم الانا به این فکر می کنه که با اومدن یه بچه حتما مشکل حل می شه...من واقعا نمی دونم چرا آدمها اینقدر راحت یه موجود معصوم و بی گناه رو به عنوان یه موش آزمایشگاهی وارد زندگی زناشویی سرشار از تنششون می کنن تا ببینن این کاتالیزور باعث بهتر انجام شدن فرایند زندگی زناشویی می شه یا نه...واقعا ظلمی بالاتر از این وجود داره که ما یه موجود رو به دنیا بیاریم تا رابطه ای که خودمون خرابش کردیم رو درست کنه...
آخه مردی که دست رو زنش بلند می کنه، هر نوع حرف خوب و بدی رو به زنش می زنه و زنشو به هزار و یک روش تحقیر می کنه، با اومدن یه بچه تغییری می خواد بکنه؟؟؟
امیدوارم هیچ بچه ای به عنوان موش آزمایشگاهی وارد این دنیا نشه....
دهم مهرماه هشتاد و هشت
 

Tuesday, September 29, 2009

وجدان مرده آقایان





یا لطیف
شليك نكنيد آقايان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند.

شمس لنگرودی
***
تیمسار می گه:گاز اشک آور که شلیک می شه، تنها چیزی که به ذهنت میرسه، دویدن و لذت ناب نفس کشیدنه...دومین بار که گاز اشک آور شلیک می شه یادت میاد روش کردن سیگاره تو جیبت شاید کمی اکسیژن برا نفس کشیدن بهت بده و دفعه ی سوم دیگه مثل اولین بار مرگ رو جلو چشمت نمی بینی...
ادامه می ده تیمسار : اولین بار که باتوم می خوره به تنت، طعم تلخ تحقیر رو می چشی، دردش تو تمام تنت پخش می شه و یه شوک الکتریکی هم اگه همراهش باشه که دیگه نور علی نوره...دومین بار یاد می گیری چطوری درد باتوم رو تحمل کنی و از درد سست نشی و فرار کنی تا گیر گاردی ها نیافتی و سومین بار دیگه به تلخی طعم تحقیر فکر نمی کنی به شیرینی طعم آزادی بعد از تحقیر فکر می کنی...
و من این روزها فکر می کنم که با گذشت زمان در این صد روز ترس سی ساله ی ما ریخته شد... اما...اما ... در اون طرف ، قاتلان و تجاوزگران با صدور اولین فرمان قتل و مباح اعلام کردن تجاوز به مخالفان، وجدانشون رو به خاک سپردند و مرثیه ای برای آزادی و انسانیت خواندند... وجدانی که به خواب رفت هیچ چیزی بیدارش نمی کنه ...نه چشمان پر خون ندا آقاسلطان، نه انگشتهای کنده شده امیر جوادی فر، نه مغز متلاشی شده محسن روح الامینی و نه ضجه های مادر سهراب اعرابی...
دیروزدر حین دیدن فیلم ایاک والدما ساخته ا.ح با خودم گفتم دیدن این صحنه ها- که اشک به چشم سنگدلترین آدمها میاره- چه احساسی در آمران و مجریان قتل ها و تجاوز ها و سناریو نویسان اعترافات تلویزیونی، ایجاد می کنه؟ تنها یک جواب برای این سوال داشتم، اگه دیدن این فیلمها احساس ندامتی رو در قاتلان ایجاد می کرد، بعد از قتل ندا آقا سلطان دیگه نباید شاهد هیچ جنایتی می بودیم اما متاسفانه تازه تیرماه بود که گند کهریزک و جنایات اونجا در اومد... پس وجدان آقایان نه تنها به خواب نرفته بلکه مرده...

هفتم مهر ماه هشتاد و هشت

Sunday, September 27, 2009

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست




یا لطیف
رقصیدن یکی از علاقمندی هامه و شاید اگر فرصتی پیش بیاد برم کلاس رقصی تا رقص رو حرفه ای یاد بگیرم، فقط و فقط برای دل خودم، فقط و فقط برای لحظاتی که تنها رقص آرومم می کنه...
امشب از اون شبهاست که دلم می خواد یه لباس آزاد و راحت و البته باز بپوشم، یه آهنگ بذارم، صداشو تا آخرین حد ببرم بالاو بعد تن بسپرم به آهنگ...فقط بدنمو بسپرم به آهنگ و تمام آنچه در مغزم می گذره و نمی توانم به هیچ بنی بشری بگم با رقص به هستی منتقل کنم...
حیرانی و دیوانگی ام را با رقص کامل می کنم و دیوانه وار می رقصم
...

Friday, September 25, 2009

خواهرانه





یا لطیف

زنگ زدی، با مامان حرف زدی، با بابا حرف زدی، اما من نه...فراموشم کردی گل من، عزیز من، بهترین من،... چقدر دلم برات تنگ شده، چقدر دلم برا صدات تنگ شده، بر خلاف عادت همه ی این روزها که دلم نمی خواد به هیچ زنگ تلفنی جواب بدم، دلم می خواد موسیقی قبل از مسابقات فوتبال پخش شه و من اسمتو و عکس زیباتو ببینم...
در یک کلام دلم برات تنگ شده جناب تیمسار...دلم برای بوسیدنهای گاه و بیگاهت تنگ شده، دلم برای اون صدات تنگ شده که می گفتی: خواهری حالم گرفته، موهامو نوازش می کنی...یادته بچه که بودیم، تمام اسباب بازی هامو پخش می کردم و تو مهمون خونه ام می شدی، می شدی عمو مهربون من...وای!!!!!!!!!!!!!یادته بچه که بودیم همیشه همه ی خلافهامو تو می پوشوندی تیمسار عزیز، یادته زدم با تاب لامپ پاکینگ رو شکوندم و تو پول دادی و درجا خودت رفتی خریدی و نصب کردی تا مامان اینا نفهمن... هنوز وقتی جایی اشتباهی می کنم دلم می خواد تو باشی وکمکم کنی تا اثر اشتباهو به کلی محو کنی
در یک کلام: دلم برات یه ذره شده تیمسار عزیز من
سوم مهر ماه هشتاد و هشت
 

سوال ساده ی بی جواب





دیروز یه سوال ساده اومد به ذهنم:
چرا سیگار کشیدن تو خوابگاه های پسرانه جرم محسوب نمی شه و کاملا عادیه ولی تو خوابگاه دخترا بعد از یک بار تذکر در صورت تکرار عمل، حکم اخراج از خوابگاه اعمال می شه؟

سوم مهرماه هشتاد و هشت



Thursday, September 24, 2009

آرزوی مرد بودن فقط برای لحظه ای خاص

یا لطیف
آن هنگام که تو را طلب می کنم، می نویسمت
قلم در انگشتانم به گل سرخی بدل می شود...
هنگامی که نامت را می نویسم
مداد پاک کنم مشتعل می شود و بر میزم باران می بارید...
مرا بیاموز که چگونه از تو بنویسم و چگونه از یادت ببرم
***غاده السلمان
*
یکی از زمانی هایی که شدیدا دلم می خواد مرد باشم، قبل عروسی هاییه که اصلا حال و حوصله ی آماده شدن رو ندارم...اگه یه زن باشی قبل عروسی باید کارای زیر رو انجام بدی
روز قبل باید رفته باشی اصلاح صورت و ابرو
اگه اعصاب و حال و حوصله داشته باشی باید قبل رفتن عروسی موهای بدنتو با موم انداختن برداری، و اگه مثل من تنبل باشی تو این کار باید موهای بدنتو شیو کنی
از حموم که اومدی بیرون تمام بدنتو با لوسیون مرطوب کنی که خشک نشه
بعد زدن لوسیون و خالی کردن یه شیشه عطر، باید سشوار بکشی و کلی با موهات سر و کله بزنی تا یه مدلی بگیره
بعد سشوار کردن مو، یه لباس بالاخره انتخاب کنی و بپوشی و بعد هم مطابق لباس یه سری جواهر بندازی گردنت و دستت و گوشت...
بالاخره یه کفش انتخاب کنی مناسب لباس و فک می کنی حالا آماده ای که بری...بعد می بینی یادت رفته روسری یا شالی که تا داخل شدن به تالار باید سرت کنی چروکه...
بعد اتو کردن روسری، کت یا مانتویی رو می پوشی و میری عروسی...
همه ی مراحل بالا اگه بخواد به طور دقیق و مو به مو اجرا شه، تقریبا  نیمی از یه روز، یا یه روز کامل وقت آدمو می گیره ...

اما مرد که باشی فقط باید
صورتتوشیو کنیو یه افترشیو بعدش به صورتت بزنی و بعد هم کت و شلوار بپوشی و اگه خیلی هم بخوای تیپ بزنی یه کراواتی ببندی که همه ی این کارها یک ساعت هم وقت نمی گیره...من امروز دلم می خواست مرد باشم، چون واقعا حوصله ی هیچ کدوم از کارهای زنانه رو نداشتم ولی مجبور بودم همه رو انجام بدم و برم عروسی...
***
صبح یه سر برا کاری رفتم بیرون، آقایی بهم گفت: خانم شما که با این شال سبزت تابلوئی تو این شهر کوچیک...مواظب خودت باش...تو دلم گفتم: خدا رو شکر که مامان یا بابا همراهم نیستن، وگرنه از فردا پوشیدن شال سبز رو برام ممنوع می کردن
:)
***
جی میلمو که باز می کنم و ای میل  مسئول کارمو می بینم کهیر می زنم، بلافاصله بعد تموم شدن کارم جی میلمو تغییر می دم، چون این اکانت  به خاطر ای میل های همین مسئول بی شعور استرس آوره برام...
دوم مهر ماه هشتاد و هشت


Wednesday, September 23, 2009

پرسشی شدن بنیانهای فکری


یا لطیف
گاهی بعضی آدمها یه دفعه ای عین مرگ، عین عشق ناخودآگاه وارد زندگی ات می شن، انتظارشونو نداری و هیچ فکر نمی کنی چنین آدمی به پستت بخوره، اون آدم میاد و یه دفعه همه ی باید ها و نبایدهای ذهنتو پرسشی می کنه...مثلا وقتی بهش می گی دلم نمی خواد مشروب بخورم، می گه دلیلت چیه برا این کار؟ بهش می گی دوست ندارم دست کسی بهم بخوره، می گه چرا دوست نداری، مگه آدمیزاد نیستی؟ وقتی بهش می گی می خوام ادامه تحصیل بدم، می گه چرا؟  ...بالاخره برا همه چی یه چرایی آماده داره، به شک می ندازدت، وقتی باهاش حرف می زنی، رو حرف های بی منطقت پافشاری می کنی که کم نیاری... وقتی حرفت باهاش تموم می شه و میره و تو رو با هزار و یک سوال تنها میذاره، تو تنهایی ات به خودت می گی:واقعا چرا مشروب نمی خورم؟ و هزار و یک چرای دیگه...
شاید اون لحظه که اون آدم پرسشگر میاد تو زندگی ات، به زمین و زمان و خدا و خودت لعنت بفرستی و بگی: بابا این چرا سر راهم سبز شد، چرا برا همه چی چرا می خواد؟ چرا تناقض های مسخره ی ادعای روشنفکری و زندگی شدیدا سنتی مو به روم میاره؟ عاصی می شی...ولی وقتی زمان گذشت، وقتی به مدد چراهای اون آدم، شک کردی تو بنیانهای ذهنی ات و فکر کردی و یه راه رو انتخاب کردی- خواه راه قبلی خواه راه جدید- از اون آدم در قلبت متشکر می شی که اون شک ها رو بوجود آورد تا بالاخره یه بار برای همیشه به این بایدها و نبایدها فکر کنی و عاقلانه و با فکر - نه تحت تاثیر حرف پدر و مادر و جامعه- راهتو انتخاب کنی ...
یکم مهرماه هشتاد و هشت

Tuesday, September 22, 2009

دور باطل خشونت




یا لطیف

بیا جلو! شنیدیم آدم خوبی هستی!
شنیدیم فروشی نیستی!
مث صاعقه یی و نمی شه صاحابت شد!
می گن رو حرفت می مونی!
چی؟ حرفات حقه؟
کدوم حرفا؟
واسه خاطر کدوم حاکم یقه جر می دی؟
مخت واسه کی کار می کنه؟
فکر سود خودت نیستی؟
پس می خوای کیسه کی رو پر کنی؟
تو یه رفیق خوبی یه آدم حسابی!

حالا گوش بده
ما می دونیم تو دشمنمونی و واسه همین،
می خوایم کلکتو بکنیم!
ولی چون خیلی خوبی، تو رو پای یه دیوار خوب می ذاریم
با فشنگای خوبی که از تفنگای خوب در میان
تیربارونت می کنیم!
بعد با یه بیل خوب، می کنیمت زیر گل!
برتولت برشت

تلویزیون داره ورژن جدید برنامه هویت رو پخش می کنه، مجری اینبار مرتضی حیدریه و کارگردان هم حتما برادر حسینه...اینبار برخلاف سالهای قبل روزنامه کیهان خبر از پخش این برنامه نداده، الان همه چیز پیشرفته شده، اینترنت اومده و خبرگزاری فارس خبر از این جور جلسات میده...حجاریان رو که می بینم تا ته دلم آتیش می گیره، ناخودآگاه یاد مرحوم زنده یاد سعیدی سیرجانی می افتم... خواندن یه کتاب از سرجانی کافی بود تا بفهمم اونها برا چی اون همه بلا سر اون عزیز آوردن...
تاریخ داره تکرار می شه، اون روزها برادر حسین برای زرینکوب و سیرجانی و سرکوهی و ... هویت درست میکرد و الان برای شریعتی و عطریانفر و حجاریان... ولی من ایمان دارم این ظلم ها پایدار نمی مونه ... روزگاری عالیجناب سرخپوش دستور قتل های زنجیره ی را صادر کرد و جز نخبه گان کشور شد، سال ها بعد همین عالیجناب سرخپوش فدای حرکتها و شعارهای پوپولیستی برادر محمود شد... و زمانی هم خواهد آمد که همه ی آنان که امروز دستور قتل و کشتار و سناریو سازی و اعتراف گیری و تجاوز می دهند، خودشان قربانی خشونت خودساخته شان می شوند...
پی نوشت: با خودم در مورد زمان برنامه فکر می کنم، سی و یک شهریور و یکم مهرماه...شاید این اعلانی است که پاییز سختی در پیش است ولی ما نمی ترسیم، ما زنان و مردان روزهای سختیم...
سی و یکم شهریور ماه

ترس از تنهایی

یا لطیف
همیشه وقتی پیشنهادی از نوع پیشنهادهای ازدواج یا دوستی رو به هر دلیلی که حتما برا خودم عقلانی و درسته، رد می کنم ، با خودم می گم تا کی می خوام به دنبال مرد رویاها بگردم، بعد درجا به ذهنم میاد اگه هیچ گاه ازدواج نکنم چی می شه؟
اندیشه های فمنیستی ام می گه هیچی نمی شه، اینهمه دوستات ازدواج کردن چه گلی به سر خودشون زدن که تو نزدی، تنها تفاوتشون با من اینه که یکی هست که همیشه می توانن باهاش بخوابن، بی ترس از بی آبرو شدن، یا ترس از انگ خوردن...راحت و شرعی می توانن میل جنسی شونو ارضا کنن و گاهی برای لحظات تنهایی کسی رو دارن...ولی درجا بعد این فکرهای درست و منطقی، حرف های مسخره خاله و عمو وعمه و دایی رژه میره جلو چشام، ...همونایی که خیال می کنن شوهر کردن فتح کردن یه مهم ترین قله ی زندگی توسط زن هاست...همیشه دارم بین این زن سنتی و سر به زیر و صبور و راضی به هر اونچه که پیش اومد و خود واقعی ام دست و پا می زنم...
الان هم که دوستی رو از زندگی ام حذف کردم و پیشنهاد ازدواجشو کلا رد کردم همین حس رو دارم...ترس از تنهایی...
سی و یکم شهریور ماه


لذت های ناب زندگی



یکی از لذت های ناب زندگی کتاب خواندنه...
یکی از لذت های ناب زندگی هم خوابگیه...
وقتی این دو تا لذت با هم آمیخته بشن چی می شه...
کتاب بخوانی  با پارتنرت، خسته شید، ...دستهاشو رو بدنت حس کنی، تمام زنانگی ات زنده شه، تو نی نی چشماش غرق شی و بدنت ، رو مثل کریستف کلمب کشف کنه...
این عکس تمام خواسته ی من از یه لحظه ی ناب زندگیه
سی و یکم شهریور ماه هشتاد و هشت
... 

Sunday, September 13, 2009

خودتو چطوری می بینی؟


به نام خدا
دوستت دارم
اما نمی گذارم  در بندم کنی
***
غاده السمان
ازم می پرسه خودمو چه طوری تعریف میکنم؟ ...
سوال جالبی کرده
روش فکر می کنم به این نتیجه می رسم:
من یه انسانم ، یک زن که دیگه نمی خواد از عشق یه بند براش بسازن،
من یه انسانم که حق تصمیگیری برای زندگی شو داره و تصمیش کنار گذاشتنت از زندگیشه چون در بند می خواهی اش...
بیست و دوم شهریور ماه

Saturday, September 12, 2009

دروغ


به نام خدا
توی دلم گفتم: دروغ، نقاب وحشت است.
عباس معروفی

نمی دونم چرا بهش دروغ گفتم؟ چرا حقیقتو نگفتم؟ من از تمام شدن رابطه ای که حرمتها در اون شکسته شده بود ناراحت نیستم، من از دروغگویی خودم ناراحتم...چرا تو تمام این مدت حقیقتو گفتم و دیشب ترسیدم بگم من می خوام با یه دوست - از نوع جنس مخالف - چت کنم...چرا ترسیدم ...خیلی از دیشب کنکاش کردم، تو خودم و رفتارم، تو رفتارهای دوستم و به این نتیجه رسیدم که من از گفتن حقیقت واهمه داشتم، چون می دونستم یا حداقل فکر می کردم، اون حقیقتو نمی پذیره... نمونه اش قبلا اتفاق افتاده بود، بهم شک داشت و من می دونستم گفتن اینکه من با فلان آقا می خوام حرف بزنم ناراحتش می کنه...ترس و وحشت از ناراحتی اش، ترس و وحشت از انگ خیانت کردن خوردن، منو به دروغ وادار کرد...دوستی دارم که می گه گاهی اونی که دروغ می شنوه به اندازه ی اونی که دروغ می گه مقصره، چون تحمل شنیدن حقیقتو نداره...دیشب دوستم تحمل حقیقت رو نداشت...
پی نوشت: اینها رو اینجا ننوشتم که دروغ گفتن خودمو توجیه کنم...من می پذیرم که اشتباه کردم ولی اون هم سهمی در اشتباه من داشت که داره نادیده اش می گیره...ای کاش منصفانه قضاوت می کرد
...
بیست و یکم شهریور ماه هشتاد و هشت

Monday, August 31, 2009

شروعی نو


به نام خدا
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
فروغ فرخزاد
***
بعد از مدتها ننوشتن می خوام بنویسم، بنویسم از دغدغه هام، آرزوهام، کارهای روزمره ام، کتابهایی که می خوانم، کاری که انجام میدم، سیاستی که تو تمام جنبه های زندگی ما ایرانی های داخل کشور جاری و ساریه و هزار و یک چیز دیگه...امیدوارم دچار خودسانسوری نشم و فقط و فقط بانو باشم...فرهنگ حاکم بر جامعه، اجازه خیلی از فکرها و کارها رو به زنان نمی ده، من هم مستثنی از زنان دیگه نیستم، من هم گاهی غیرت مردانه مانع می شه اون طور که دلم میخواد زندگی کنم، گاهی عرف جامعه مجبورم می کنه طوری باشم که دوست ندارم و فضای مجازی رو به این دلیل دوست می دارم که اجازه میه خودم باشم، خوده خودم...به امید اینکه اینجا از ترس قضاوت دیگران بخشهایی از وجودمو پنهان نکن...
بامداد نهم شهریور هشتاد و هشت