به نام خدا
توی دلم گفتم: دروغ، نقاب وحشت است.
عباس معروفی
نمی دونم چرا بهش دروغ گفتم؟ چرا حقیقتو نگفتم؟ من از تمام شدن رابطه ای که حرمتها در اون شکسته شده بود ناراحت نیستم، من از دروغگویی خودم ناراحتم...چرا تو تمام این مدت حقیقتو گفتم و دیشب ترسیدم بگم من می خوام با یه دوست - از نوع جنس مخالف - چت کنم...چرا ترسیدم ...خیلی از دیشب کنکاش کردم، تو خودم و رفتارم، تو رفتارهای دوستم و به این نتیجه رسیدم که من از گفتن حقیقت واهمه داشتم، چون می دونستم یا حداقل فکر می کردم، اون حقیقتو نمی پذیره... نمونه اش قبلا اتفاق افتاده بود، بهم شک داشت و من می دونستم گفتن اینکه من با فلان آقا می خوام حرف بزنم ناراحتش می کنه...ترس و وحشت از ناراحتی اش، ترس و وحشت از انگ خیانت کردن خوردن، منو به دروغ وادار کرد...دوستی دارم که می گه گاهی اونی که دروغ می شنوه به اندازه ی اونی که دروغ می گه مقصره، چون تحمل شنیدن حقیقتو نداره...دیشب دوستم تحمل حقیقت رو نداشت...
پی نوشت: اینها رو اینجا ننوشتم که دروغ گفتن خودمو توجیه کنم...من می پذیرم که اشتباه کردم ولی اون هم سهمی در اشتباه من داشت که داره نادیده اش می گیره...ای کاش منصفانه قضاوت می کرد...
بیست و یکم شهریور ماه هشتاد و هشت
2 comments:
webet jalebe. nemidonam ki hasti. vali az harfat malome ehsase tanhayi mikoni. manam rozi tajrobeye toro dashtam. say kon avalin dosti ro ke dari be rahati faramosh ya bahash dava nakoni. badha mifahim delet chand gesmat shode
ممنونم از توجهتون...
شما اولین نفری هستید که پیام میزارید ولی ای کاش اسمتون رو می نوشتید...
Post a Comment