یا لطیف
گاهی بعضی آدمها یه دفعه ای عین مرگ، عین عشق ناخودآگاه وارد زندگی ات می شن، انتظارشونو نداری و هیچ فکر نمی کنی چنین آدمی به پستت بخوره، اون آدم میاد و یه دفعه همه ی باید ها و نبایدهای ذهنتو پرسشی می کنه...مثلا وقتی بهش می گی دلم نمی خواد مشروب بخورم، می گه دلیلت چیه برا این کار؟ بهش می گی دوست ندارم دست کسی بهم بخوره، می گه چرا دوست نداری، مگه آدمیزاد نیستی؟ وقتی بهش می گی می خوام ادامه تحصیل بدم، می گه چرا؟ ...بالاخره برا همه چی یه چرایی آماده داره، به شک می ندازدت، وقتی باهاش حرف می زنی، رو حرف های بی منطقت پافشاری می کنی که کم نیاری... وقتی حرفت باهاش تموم می شه و میره و تو رو با هزار و یک سوال تنها میذاره، تو تنهایی ات به خودت می گی:واقعا چرا مشروب نمی خورم؟ و هزار و یک چرای دیگه...
شاید اون لحظه که اون آدم پرسشگر میاد تو زندگی ات، به زمین و زمان و خدا و خودت لعنت بفرستی و بگی: بابا این چرا سر راهم سبز شد، چرا برا همه چی چرا می خواد؟ چرا تناقض های مسخره ی ادعای روشنفکری و زندگی شدیدا سنتی مو به روم میاره؟ عاصی می شی...ولی وقتی زمان گذشت، وقتی به مدد چراهای اون آدم، شک کردی تو بنیانهای ذهنی ات و فکر کردی و یه راه رو انتخاب کردی- خواه راه قبلی خواه راه جدید- از اون آدم در قلبت متشکر می شی که اون شک ها رو بوجود آورد تا بالاخره یه بار برای همیشه به این بایدها و نبایدها فکر کنی و عاقلانه و با فکر - نه تحت تاثیر حرف پدر و مادر و جامعه- راهتو انتخاب کنی ...
یکم مهرماه هشتاد و هشت
2 comments:
mikhastin chi begin ba in neveshte? be nazaret cherahaye digaran mitonan hamishe khob bashan? rasti man ham daram yek blog rah mindazam. dosdaram nazarateto bezarin.
من می گم باید یه زمانی اندیشید به چرای بایدها و نبایدها..
هر انتخابی در صورت ارزشمنده که تفکر پشتش باشه...خوشحال می شم نوشته هاتونو ببینم...
Post a Comment