Tuesday, September 22, 2009

ترس از تنهایی

یا لطیف
همیشه وقتی پیشنهادی از نوع پیشنهادهای ازدواج یا دوستی رو به هر دلیلی که حتما برا خودم عقلانی و درسته، رد می کنم ، با خودم می گم تا کی می خوام به دنبال مرد رویاها بگردم، بعد درجا به ذهنم میاد اگه هیچ گاه ازدواج نکنم چی می شه؟
اندیشه های فمنیستی ام می گه هیچی نمی شه، اینهمه دوستات ازدواج کردن چه گلی به سر خودشون زدن که تو نزدی، تنها تفاوتشون با من اینه که یکی هست که همیشه می توانن باهاش بخوابن، بی ترس از بی آبرو شدن، یا ترس از انگ خوردن...راحت و شرعی می توانن میل جنسی شونو ارضا کنن و گاهی برای لحظات تنهایی کسی رو دارن...ولی درجا بعد این فکرهای درست و منطقی، حرف های مسخره خاله و عمو وعمه و دایی رژه میره جلو چشام، ...همونایی که خیال می کنن شوهر کردن فتح کردن یه مهم ترین قله ی زندگی توسط زن هاست...همیشه دارم بین این زن سنتی و سر به زیر و صبور و راضی به هر اونچه که پیش اومد و خود واقعی ام دست و پا می زنم...
الان هم که دوستی رو از زندگی ام حذف کردم و پیشنهاد ازدواجشو کلا رد کردم همین حس رو دارم...ترس از تنهایی...
سی و یکم شهریور ماه


2 comments:

Anonymous said...

dalilllet chi boOd az in karet?

دختر سرزمینهای سبز said...

دلایلو شاید بعدتر اینجا نوشتم...