یا لطیف
شازده کوچولو:
من آن وقتها هیچ نمی توانستم بفهمم... می بایست درباره ی او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می کرد و به دلم روشنی می بخشید. من هرگز نمی بایستت از او بگریزم! می بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم. وه که چه ضد و نقیض اند این گلها! ولی من بسیار خامتر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.
برگرفته از شازده کوچولو
***
گاهی داد می زنی، فریاد می زنی، گریه می کنی و می گی ناراحتم، خسته ام، داغونم ...صدایی بهت می گه منم خسته ام، چرا با خودت و من این کارو می کنی، می مونی چی بگی؟ واقعا چرا اگه نمی خوای همه چیزو چک می کنی که نکنه کس دیگه ای اومده باشه تو زندگی اش و اگه می خوای چرا جواب نمی دی... با خودت می گی عصبانی ام ... عصبانیتت که کم شد مثل بعد مستی آروم می شی...بعد مثل شازده کوچولو عین سگ پشیمون می شی ...
***
وقتی کسی بهت میگه دیگه هیچ موقع بهم زنگ نزن، هیچ موقع پشیمون نشدم، هیچ موقع دوستت نداشتم، هیچ موقع این موضوع برام مهم نبوده، بدون عین چی داره دروغ می گه تا غرورشو نشکنه، اگه واقعا براش همه اینها مهم نیست چرا حرفشو می زنه، چرا فکرش هنوز مشغوله، چرا هنوزم رد پاتو همه جا دنبال می کنه ... ما آدمها بیش از هر کس دیگه ای می توانیم خودمون رو راضی کنیم و سر خودمونو کلاه بذاریم و منم از این قاعده مستثنی نبودم و خیلی وقتها داد زدم برام مهم نیست ولی خدا می دونه هر چقدر صدامو بلندتر می کردم، به این معنا بود که بیشتر دلم اون چیزو می خوام، داد می زدم تاشاید فکرش از سرم بیرون بره .حالا وقتی داد زدن کسی رو می شنوم تو دلم می گم ای بیچاره خودتم نمی دونی اونچه من می دونم...
***
شانزدهم مهرماه هشتادوهشت
No comments:
Post a Comment