
یا لطیف
دلم شراب می خواد، دلم میخواد مست کنم و نفهمم که امروز صبح همون موقع که من تو خواب بودم، بهنود به چوبه ی دارسپرده شد، دلم می خواد این سردرد لعنتی که از صبح با دیدن خبر ایجاد شده رهام کنه... دلم بد سوخته ... مثل اون شنبه ی لعنتی که ابطحی رو نشون دادن و من سوختم، مثل اون شنبه ی لعنتی که نتیجه ی انتخاباتو اعلام کردن، مثل اون شنبه ی لعنتی که ندا رو کشتن، مثل اون شبایی که آروم دور از چشم مامان و بابا مقاله هایی در مورد اعدام های سال 67 می خواندم و اشک می ریختم، دلم سوخت مثل وقتی که ایرج فریدون سه پسر داشت اعدام شد، دلم سوخت مثل اعدام اون روز صبح لعنتی تو استادیوم جلوی خونمون، اشک های آقای بازیگر و تمناش از خانواده ی مقتولی دل آدمو می سوزونه... کم میارم، احساس عجز می کنم، کاری ازم بر نمیاد، دیشب همه اش با خودم می گم " چه تهیدستی زن" ... چه دردهای عظیمی باید تو زندگی تحمل کرد...
بهنود اعدام شد و به دیدار مادری شتافت که فحش احسان به او موجب قتل احسان شد ... بهنود رفت ولی آیا این آخرین اعدام ناعادلانه در جمهوری اسلامی است؟؟؟ بهنود شجاعی را از دست دادیم و حال باید تلاش کنیم برا تغییر قانون تا بهنودهای دیگر قربانی این قانون ناعادلانه نشوند...
بهنود عزیز
چو از این کویر وحشت( با وحشت چوبه ی دار) به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
نوزدهم مهرماه هشتاد و هشت
No comments:
Post a Comment