Monday, October 12, 2009

برای تو که مهر می ورزی




یا لطیف
هیچ گاه فکر نمی کردم، دختری ، زنی ، هم جنسی با من چنین  کنه... در طول این سالها  خیلی دیده ام زنان و دخترانی که به خاطر حسادت به من زیرآبم رو به قول معروف زده اند، چون نمی توانستن تحمل کنن زنی آزاد فک کنه و مورد توجه باشه به خاطر فکرش ، نه آرایش  گریم گونه اش... ولی هیچ موقع فک نمی کردم دختری پستی و رذالت رو به اونجا برسونه که  بره در بیاره من با کدوم آقا چت می کنم واسم و آی دی اون آقا رو بنویسه یه سری خزعبل سر هم کنه که اون آقا اشتباهی به جای اینکه برا من تایپ کنه برا اون تایپ کرده و به دوستم مسیج بده و با زبون بی زبونی بگه: ببین این خانم که تو اینهمه سنگشو به سینه ات می کوبی چنین ج.. ایه؟  واقعا نمی دونم این زنان چی فکر می کنن، عشقی که به این ترتیب بخواد بدست بیاد چه به درد می خوره؟  جالبتر اینکه اون خانم می دونه دوستم با من در ارتباطه و همچنان به دوستم ابراز عشق می کنه...  تنها فایده ی این ماجرا این بود که هم من و هم دوستم فهمیدیم چقدر برای هم مهم ایمم...سعی می کنم از این زاویه به قضیه نگاه کنم
***
ساعت از یک نیمه شب گذشته، دیگه حوصله ی مدلسازی این سدهای لعنتی رو ندارم، میرم سر کتاب. " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" رو شروع می کنم، جایی سلیم - قهرمان داستان- از حسادتهاش می گه، از حسادت به هر چیزی که توجه سلما خانم- عشق سلیم -رو به خودش جلب می کنه، به یاد تو می افتم و حسادت به تمام آنچه من دوست می دارم و مقایسه ی ساده و کودکانه ات که بانو من مهمترم یا فلانی؟ من مهمترم یا فلان کار؟ و من می خندم و می گم خب معلومه تو... به این جای قصه که می رسم با خودم می گم این حسادت انگار مرض همگانی تمام مردای ایرونیه... دوستی برام تعریف می کرد شوهرش بهش گفته اگه به فلان عروسک- که اتفاقا اون آقای شوهر براش خریده بود- زیاد توجه نشون بدی گم و گورش می کنم و گفته بود تو فلانی رو بیشتر از من دوست داری... همه ی اینها به ذهنم میادو یه لبخند کمرنگ رو صورتم می شینه... به ساعت نگاه می کنم، نزدیک سه است ... میرم یه سری به فیس بوک می زنم و شوکه می شم، عکس بچگی مو نقاشی کردی و گذاشتی تو پیجت ... از ذوق مرگی نمی دونم چی کار کنم، درجا برات کامنت می ذارم خیلی خوشگله ولی یه شباهتهایی وجود داره....دلم می خواد برات کامنت بذارم خیلی دوستت دارم ... ولی کامنت نمی ذارم و اینجا می نویسم ازت سپاسگزارم بابت تمام مهربانی ها و لطف و بزرگواری هات... ممنونم و بسیار دوستت می دارم

بیستم مهرماه هشتادوهشت




1 comment:

Ghost-Writer said...

فک کنم الان چهارمین باره که اینو میخونم.... خیلی خوبه