Wednesday, October 14, 2009

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی




یا لطیف

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی امروز تموم شد ... خیلی خیلی از این رمان آقای مهرجویی لذت بردم. در واقع این رمان آینه ی تمام و کمال زندگی امروز نسل من در این بل بشوی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی،و اقتصادیه... از دردها و دست و پا زدنهای نسل من حرف می زنه، از ترافیک که اعصابمون رو به فاک میده، از سروصدای 
گوشخراش ساخت آپارتمانهایی که هر روز دارن سبز می شن، از دود و آلودگی هوای شهرهامون که کم کم بدنمون رو با سرب آشنا می کنه و در دراز مدت هزار و یک جور مرض برامون به ارمغان میاره، از هنر و کتابخوانی که هیچ ارزشی تو این جامعه نداره، از مشکلات اقتصادی نسل من که باعث می شه همیشه حرف یه آقا بالاسر رو به خاطر تامین خرج و مخارج گوش بده، از عدم وجود آزادی تو روابط انسانها با هم حرف می زنه، از نابودشدن آدمها تو این جاده های عهد بوقی ، از سوالهای مکرر نسل من که چرا ما ایرانیها الان تو این نقطه ایم و دنیا هزار گام از ما جلوتره و هزار و یک چیز دیگه ...
خواندنش رو به همه تون توصیه می کنم ... در ادامه چند قسمت رمان رو براتون نقل می کنم...
***
صفحه 120: به یاد حرف دکتر می افتم که میگفت همه اینها، این دورویی ها، این ظاهر و باطن کردن ها، این دروغ دائمی، در گفتار و رفتار و کردار، این تعارف های دروغین، این آبروداری های ظاهری و کاذب همه نتیجه و تجلی همان جامعه سرکوب است. جامعه ی ناآزاد. و هر چه قدمت این سرکوب بیشتر باشد، اسکیزوفرنیای شخصیت بیشتر نشان داده می شود.
صفحه 148: شاید این همان تقدی زمانه ی ما باشد. که ما در زمانه ای به دنیا آمده ایم که مسائل اخلاقی و انسانی و خوب و بد و  این حرف ها همه کشک و بی محتوا شده اند. که ما غوطه ور شده ایم در ورطه ای... ورطه، مغاک... که نمی دانیم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. همه جا، پر از قتل و جنایت و کشتار است. همه ضد همند. همه دشمن هم و هیچ بعید نیست، یعنی امکانش هست، یعنی همین است واقعیت که ما باید مدام، مدام، مدام... به هم بپریم و همدیگر را بدریم، چه از لحاظ جسمانی، چه روحی، این درندگی ها، این خوی وحشیانه شاید همین است روح مسلط زمانه ی ما ...
صفحه 148
: من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آن‌هاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بی‌اخلاقی و زشتی و بی‌ادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بی‌بند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا می‌گویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر می‌کنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت می‌توانند تصاحب کنند. چرا این‌قدر همه مادی شده‌اند؟
صفحه 111:نه بی‌شک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بی‌اهمیت اولیه، بی‌درنگ به نتایج مصیب‌بار ممکن و احتمالی آینده می‌جهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو می‌بریم، و هی همان را نشخوار می‌کنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفی‌بافی، و روحیه‌ای مرگ‌طلب و نیست انگار
صفحه55: اینجا دیگر مساله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مساله یک روحیه وحشیگری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هر گونه قلدری و زورچپانی و بی عدالتی و بی حرمتی نسبت به دیگری، هر که می خواهد باشد. تو راه را بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی ه باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آنها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور می کند.

بیست و دوم مهرماه هشتادوهشت










No comments: