
یا لطیف
باید امشب بروم ...
سهراب
***
دیشب تو یه لحظه تصمیم گرفتم برای یه مدتی، فیس بوکو تعطیل کنم، زوربا وار یه دفعه ای تصمیم گرفتم و یه دفعه ای عملی اش کردم... دیگه فیس بوک هم تنهایی مو ارضا نمی کنه و جذابیتهای اولیه شو برام نداره... تنهایی مو با فیس بوک و دوستام و لینکها و شعرها، تقسیم می کردم و حالا می خوام برگردم به خودم و تنهایی مو خودم پر کنم...
***
صبح از ساعت هفت و نیم تا نه موبایل یه ربع، یه ربع زنگ زد و من بالاخره نه دل از رختخواب کندم،به عادت همیشه یه سر به فیس بوک زدم، دو تا از دوستان برام مسیج زده بودن، چرا بستی؟ توضیح دادم براشون که دیگه فیس بوک جذابیتی نداره، و خسته و دلزده ام، باید برم...
حوصله ی انجام کارای تز رو ندارم و میرم شهر کتاب، دو تا کتاب از رومن گاری خریدم، بیابان رو دیدم چنگی به دلم نزد و نخریدم،...تو راه برگشت، بی جهت رفتم سه تا کیلیپس خریدم، از این خریدهای الکی و خرکی فقط برای تمدد اعصاب، از اون دست خریدها که تنها این نکته رو به وجودم ثابت میکنه، که بانو هنوز خواستنی هستی، ببین یکی برات کادو خرید، سه تا کیلیپس ساده و خوشگل، بانو، بانو برات کادو خرید...شاید با خواندن این حرفها فک کنید خودشیفته ام یا دیوانه، برام مهم نیست... تازه یه نوع جدید نوار بهداشتی هم اومده بود که یه بسته از اونم خریدم،نمی دونم چرا تمام نواربهداشتی های ایرانی و خارجی یه عالمه پودر جاذب دارن، واقعا این شرکتهای سازنده فک نمی کنن اگه یه بدبخت به پودر جاذب حساسیت داشته باشه، یا به مرور زمان حساسیت پیدا کنه، چه خاکی باید سرش بریزه...
یه ربعی می شه از بیرون برگشتم، پنجره رو باز کردم تا آفتاب بیاد تو اتاق ...ورود آفتاب حالمو بهتر کرده...امیدوارم روزهای بعد حالم بهتر از الان باشه...
پی نوشت: عکس بالا، عکس اون سه تا کیلیپسیه که خریدم...
بیست و هفتم مهرماه هشتادوهشت
باید امشب بروم ...
سهراب
***
دیشب تو یه لحظه تصمیم گرفتم برای یه مدتی، فیس بوکو تعطیل کنم، زوربا وار یه دفعه ای تصمیم گرفتم و یه دفعه ای عملی اش کردم... دیگه فیس بوک هم تنهایی مو ارضا نمی کنه و جذابیتهای اولیه شو برام نداره... تنهایی مو با فیس بوک و دوستام و لینکها و شعرها، تقسیم می کردم و حالا می خوام برگردم به خودم و تنهایی مو خودم پر کنم...
***
صبح از ساعت هفت و نیم تا نه موبایل یه ربع، یه ربع زنگ زد و من بالاخره نه دل از رختخواب کندم،به عادت همیشه یه سر به فیس بوک زدم، دو تا از دوستان برام مسیج زده بودن، چرا بستی؟ توضیح دادم براشون که دیگه فیس بوک جذابیتی نداره، و خسته و دلزده ام، باید برم...
حوصله ی انجام کارای تز رو ندارم و میرم شهر کتاب، دو تا کتاب از رومن گاری خریدم، بیابان رو دیدم چنگی به دلم نزد و نخریدم،...تو راه برگشت، بی جهت رفتم سه تا کیلیپس خریدم، از این خریدهای الکی و خرکی فقط برای تمدد اعصاب، از اون دست خریدها که تنها این نکته رو به وجودم ثابت میکنه، که بانو هنوز خواستنی هستی، ببین یکی برات کادو خرید، سه تا کیلیپس ساده و خوشگل، بانو، بانو برات کادو خرید...شاید با خواندن این حرفها فک کنید خودشیفته ام یا دیوانه، برام مهم نیست... تازه یه نوع جدید نوار بهداشتی هم اومده بود که یه بسته از اونم خریدم،نمی دونم چرا تمام نواربهداشتی های ایرانی و خارجی یه عالمه پودر جاذب دارن، واقعا این شرکتهای سازنده فک نمی کنن اگه یه بدبخت به پودر جاذب حساسیت داشته باشه، یا به مرور زمان حساسیت پیدا کنه، چه خاکی باید سرش بریزه...
یه ربعی می شه از بیرون برگشتم، پنجره رو باز کردم تا آفتاب بیاد تو اتاق ...ورود آفتاب حالمو بهتر کرده...امیدوارم روزهای بعد حالم بهتر از الان باشه...
پی نوشت: عکس بالا، عکس اون سه تا کیلیپسیه که خریدم...
بیست و هفتم مهرماه هشتادوهشت
1 comment:
چه کیلیپسای خوشگلی، خوش به حالت
Post a Comment