Friday, October 23, 2009

شعری از ملک الشعرای بهار

یا لطیف
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند/از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت/گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا/ جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»/شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ه/با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز /پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه/ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي/هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،/شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،/مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان /.درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان، /روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد /خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،/خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است/هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،/بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند /وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
ملک الشعرای بهار
پی نوشت: غروب پنج شنبه و شب جمعه و غروب جمعه، همه اش یه دلتنگی و دلگیری تو هوای این روزها، موج می زنه...دلم گرفته...
ساعت یک و نیم نصفه شب اس اس اومد: از اینکه قبض موبایلتونو غیرحضوری پرداختید متشکریم...
:):دی
یکم آبان ماه هشتادوهشت
 

1 comment:

Anonymous said...

بسيار عالى و بجا
موفق باشى