یا لطیف
امروز باز هم دانشجویی از حس همدردی من برا مشکلاتشون، کمال سواستفاده کرد و دروغی به من گفت و غیبت کرد و من باور کردم و حالا که فک می کنم، می بینم حرفش از پایه دروغ بوده... یادمه یه مشاور خوب، خیلی خوب، بهم گفت: مریم اگه کسی سرت کلاه گذاشت، حرص نخور، بخند و بگو، چه عجب یکی زرنگتر از من پیدا شد... حالا سعی می کنم این جمله رو بگم، سعی می کنم...
***
امروز اولین کوییز رو از دانشجوهام گرفتم، بعضی هاشون عالی نوشتن، بعضی هام سعی کردن تقلب کنن، اونایی که عالی نوشتن، واقعا شادم کردن، یه حس عجیبی بود، حس افتخار به شاگردهام و شاد بودن از مفید واقع شدن من... از اینکه با علاقه به درس گوش میدن، سوال می پرسن و خسته ام می کن با استاد اینجا چرا سینوس شد، اونجا چرا کسینوس شد، خوشحالم... از اینکه تو کلاسم چرت نمی زنن خوشحالم، از اینکه گاهی با هم، به هم می خندیم خوشحالم... امروز حس می کردم چقدر زیبا می گفت عزیزی، که معلمی یعنی از وجود خودت مایه بذاری، برای یادگیری بیشتر شاگردهات... تمام اینها رو گفتم تا بگم: من عاشق تدریسم...
***
به مامان سپردم چای دم کنه، یه کتاب از کتابخونه ی مرد مردستان، انتخاب کردم و میخوام تو سکوت شب، وقتی همه خوابن، دو ساعت خودمو، به ضیافتی با کتاب و چای دعوت کنم...
پنجم آبان ماه هشتاد و هشت
No comments:
Post a Comment