Friday, October 30, 2009

در جستجوی حقم هستم...

یا لطیف
بالاخره همه برنامه ها رو جور کرد، تا چهارشنبه تهران باشم، و بتوانم تو تظاهرات شرکت کنم...
دو سه روز مونده به انتخابات برگشتم شهرستان، یادم نمیره، تو تاکسی نشسته بودم، دوستی که اتفاقا تو نت باهاش آشنا شده بودم و بسیار دوست مطلیه، بهم زنگ زد، گفت : بانو تو یه حوزه رای گیری، مسئول صندوقم، حتما بهت خبرها رو میدم، فقط به هر کی می توانی خیر بده که با نماد سبز وارد حوزه نشن که رای شونو باطل می کنن، گفتم باشه ، حتما...
به هر کی توانستم زنگ زدم و خبر دادم که با نماد سبز وارد حوزه نشین...
***
بعد اون شب شوم، شنبه بیست و سه خرداد تصمیم گرفتم برم تهران، مهمون خونه ی تیمسار بودم،تیسمار زنگ زد و گفت: بانو نیا، تهران شلوغه، نمی توانی بری دانشگاه، کار تز و درس رو بهونه کردم و گفتم میام تهران، و تو دلم گفتم، باید تهران باشم، باید تو متن این بل بشو و شلوغی ها، باید باشم ...
رفتم تهران، ولی هر کاری کردم، تیمسار نذاشت تو راهپیمایی ها همراهش بشم، می گفت تو رو دست من سپردن- انگار پنج سالمه من- و باید سالم تحویلت بدم... یادمه بیست و پنج خرداد برای اینکه رو حرف تیمسار حرف نزنم و جلو زنش کوچیکش نکنم، نرفتم تظاهرات، ولی اشکم در اومد... وقتی اومد و از اون سکوت تعریف کرد، وقتی در به در خبر بودم و به همه زنگ می زدم و می گفتم" که چه خبر؟ شما که اونجا بودید خبری ندارید؟" داغون بودم اون روز، فرداش وسایلمو جمع کردم و برگشتم شهرستان... 
***
با وقایعی که تو جریان تظاهراتها اتفاق افتاده ، یه دلهره تو دلمه، ولی ناچارم به رفتن، ... باید برم تا حقمو بگیرم، کسی حقمو نمیاره دم در خونه بهم نمیده... اینکه می بینم تعدادمون زیاده دلگرمم می کنه... بعدها بیشتر از این حسم می نویسم...
نهم آبان ماه هشتادوهشت

No comments: