
یا لطیف
عصبانی و ناراحت می شم، از اون ذست عصبانیتهایی که خودت هم می مونی چطوری کنترلش کنی، از اون دست عصبانیتهایی که در رو، رو خودت می بندی و یه آهنگ با صدای بلند می زاری و زیر لب باهاش می خوانی تا شاید اندکی آروم شی، از اون دست ناراحتی هایی که چای هم آرومت نمی کنه... عصبانی ام و تنها چاره ای به ذهنم می رسه برا تمدد اعصاب ، دوش گرفتنه... شیر آب رو باز می کنم، آب با مهر می ریزه رو موهام، شونه هام و بدنم... سیرابم می کنه از مهری که در جستجوش هستم، بوسه می زنه بر تنم بی منت... آب رو می بندم رو کف حموم دراز می کشم به سقف نگاه می کنم و یا خودم می گم:
بانو چته؟ بانو چی اینقدر ناراحتت کرده؟ چی اینطور آشفته ات کرده؟ با خودم می گم امان از مهر، امان از محبت که در قلب من بیش از اندازه وجود داره، و همه متوجه می شن، حتی دانشجویان کلاسم که اولین جلسه با خنده بهم می گن: استاد شما دلتون نمیاد ما رو بندازید... از دست خودم، لجم میگیره، از توجه و تیمار هر روزه ام لجم می گیره... از دست زمین و زمان و بیشتر از همه از دست خودم شاکی ام...حوله می پیچم و میام بیرون تو آینه خودمو نگاه می کنم، خنده ام می گیره از نقشی که هستی بر عهده ام گذاشته...آرومترم، آب بدون هیچ چشمداشتی در آغوشم گرفت، مرا بوسید و آرامم کرد... ممنونم آب عزیز...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت
عصبانی و ناراحت می شم، از اون ذست عصبانیتهایی که خودت هم می مونی چطوری کنترلش کنی، از اون دست عصبانیتهایی که در رو، رو خودت می بندی و یه آهنگ با صدای بلند می زاری و زیر لب باهاش می خوانی تا شاید اندکی آروم شی، از اون دست ناراحتی هایی که چای هم آرومت نمی کنه... عصبانی ام و تنها چاره ای به ذهنم می رسه برا تمدد اعصاب ، دوش گرفتنه... شیر آب رو باز می کنم، آب با مهر می ریزه رو موهام، شونه هام و بدنم... سیرابم می کنه از مهری که در جستجوش هستم، بوسه می زنه بر تنم بی منت... آب رو می بندم رو کف حموم دراز می کشم به سقف نگاه می کنم و یا خودم می گم:
بانو چته؟ بانو چی اینقدر ناراحتت کرده؟ چی اینطور آشفته ات کرده؟ با خودم می گم امان از مهر، امان از محبت که در قلب من بیش از اندازه وجود داره، و همه متوجه می شن، حتی دانشجویان کلاسم که اولین جلسه با خنده بهم می گن: استاد شما دلتون نمیاد ما رو بندازید... از دست خودم، لجم میگیره، از توجه و تیمار هر روزه ام لجم می گیره... از دست زمین و زمان و بیشتر از همه از دست خودم شاکی ام...حوله می پیچم و میام بیرون تو آینه خودمو نگاه می کنم، خنده ام می گیره از نقشی که هستی بر عهده ام گذاشته...آرومترم، آب بدون هیچ چشمداشتی در آغوشم گرفت، مرا بوسید و آرامم کرد... ممنونم آب عزیز...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت
No comments:
Post a Comment