یا لطیف
بعد دو ماه و نیم از شروع ریزش موهام، وقت می کنم برم دکتر... قبل رفتن مانتو می پوشم، همون مانتوی سیاه جیر که خیلی دوسش دارم، موهامو شونه می کنم، تو آینه خودمو می بینم، با خودم میگم: بانو موهات چه بلند و قشنگ شد، اگرچه آرایشگر با کوتاهی بیش از اندازه آفتابه گرفت به موت ولی دستش طلا چه مویی کوتاه کرد، هر چقدر بلند می شه زیبایی اش بیشتر می شه، دلم نمیاد روسری کنم سرم، ولی چه می شه کرد اینجا سرزمین اجبارهاست... اول یه سر شهر کتاب می زنم و کلی کتاب می خرم، کتابهای توپی که می دونم مناسب حال و روز این روزهای منه، یه کتاب به معرفی برادر روشنفکرم، یه کتاب به معرفی یکی از دوستان و دو کتاب هم به معرفی یک سایت ، به ترتیب عبارتند از: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی نوشته داریوش مهرجویی، عطر سنبل عطر کاج، چرند و پرند مرحوم دهخدا، قنبرعلی محمدعلی جمالزاده... بعد به حضور دکتر شرفیاب شدم، دکتر میگه استرس هاتو باید کم کنی، می گه وزیر علوم که عین هلو پایان نامه میده، شما چرا غصه ی پایان نامه تو می خوری... تو دلم می گم ای کاش یه کم می شد کمتر دونست و این همه غصه نخورد...
***
از اون جایی که حافظه ی زیبایی و سابقه ی خوبی در گم کردن اشیا دارم و همیشه باید موقع خواب هر جواهری که استفاده می کنم رو در بیارم، هیچ موقع در مواقع عادی جواهر مصرف نمی کنم و همین عدم مصرف باعث بسته شدن سوراخ گوشم می شه، امروز رفتم یه گوشواره ی استیل ضد حساسیت بخرم تا بندازم گوشم تا هم اگه گم شد غصه شو نخورم هم سوراخ گوشم بسته نشه، دیدم یکی سلامم می کنه، سرمو بلند کردم، دیدم آقا سرویس دوران ابتدایی مه، اصلا از این مرد خاطره ی خوشی تو ذهنم ندارم، نمی دونم چرا ئلی هیچ ذهنیت خوبی نسبت بهش ندارم، در عین ریا سلام علیک کردم و گفتم ببخشید ندیدمتون... تو دلم گفتم اگه دیده بودمت هم خودمو می زدم به ندیدن...
دو تا پسر اومده بودن برا دوست دختراشون گوشواره - از این آویزونی ها - بخرن دچار عقده شدم دیدمشون...
:)
***
سوار تاکسی می شم، خانم جوانی کنارم نشسته، منتظر یه جرقه است که حرف بزنه و دردل کنه ... شروع می کنه به حرف زدن، می گه: بیست و پنج سالمه، بچه ی ده ساله ام هشت ماه قبل بر اثر تومور مغزی فوت کرد... همه تو تاکسی بهت زده می شیم، راننده می گه: خیلی تحمل داری خانم به راننده می گم غم و درد که رسید تحملت زیاد می شه، تحمل نکرد چه می شه کرد... از تاکسی پیاده می شم تو صورت خانمه نگاه می کنم و می گم خدا بهتون صبر بده... تو روم می خنده و می گه مرسی... تو کوچه با خودم فکر می کنم چه بدبختی ها و غم های عظیمی تو زندگی وجود داره، آویزون بودن و معلق بودن من در مقابل این دردها هیچه... خیلی بده در مقابل بدبختی مردم، یه لحظه فکر کنی چه خوشبختی که این دردو نداری ولی آدمیزاده دیگه، همیشه خوب فکر نمی کنه که ...
نوزدهم مهر ماه هشتاد و هشت
بعد دو ماه و نیم از شروع ریزش موهام، وقت می کنم برم دکتر... قبل رفتن مانتو می پوشم، همون مانتوی سیاه جیر که خیلی دوسش دارم، موهامو شونه می کنم، تو آینه خودمو می بینم، با خودم میگم: بانو موهات چه بلند و قشنگ شد، اگرچه آرایشگر با کوتاهی بیش از اندازه آفتابه گرفت به موت ولی دستش طلا چه مویی کوتاه کرد، هر چقدر بلند می شه زیبایی اش بیشتر می شه، دلم نمیاد روسری کنم سرم، ولی چه می شه کرد اینجا سرزمین اجبارهاست... اول یه سر شهر کتاب می زنم و کلی کتاب می خرم، کتابهای توپی که می دونم مناسب حال و روز این روزهای منه، یه کتاب به معرفی برادر روشنفکرم، یه کتاب به معرفی یکی از دوستان و دو کتاب هم به معرفی یک سایت ، به ترتیب عبارتند از: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی نوشته داریوش مهرجویی، عطر سنبل عطر کاج، چرند و پرند مرحوم دهخدا، قنبرعلی محمدعلی جمالزاده... بعد به حضور دکتر شرفیاب شدم، دکتر میگه استرس هاتو باید کم کنی، می گه وزیر علوم که عین هلو پایان نامه میده، شما چرا غصه ی پایان نامه تو می خوری... تو دلم می گم ای کاش یه کم می شد کمتر دونست و این همه غصه نخورد...
***
از اون جایی که حافظه ی زیبایی و سابقه ی خوبی در گم کردن اشیا دارم و همیشه باید موقع خواب هر جواهری که استفاده می کنم رو در بیارم، هیچ موقع در مواقع عادی جواهر مصرف نمی کنم و همین عدم مصرف باعث بسته شدن سوراخ گوشم می شه، امروز رفتم یه گوشواره ی استیل ضد حساسیت بخرم تا بندازم گوشم تا هم اگه گم شد غصه شو نخورم هم سوراخ گوشم بسته نشه، دیدم یکی سلامم می کنه، سرمو بلند کردم، دیدم آقا سرویس دوران ابتدایی مه، اصلا از این مرد خاطره ی خوشی تو ذهنم ندارم، نمی دونم چرا ئلی هیچ ذهنیت خوبی نسبت بهش ندارم، در عین ریا سلام علیک کردم و گفتم ببخشید ندیدمتون... تو دلم گفتم اگه دیده بودمت هم خودمو می زدم به ندیدن...
دو تا پسر اومده بودن برا دوست دختراشون گوشواره - از این آویزونی ها - بخرن دچار عقده شدم دیدمشون...
:)
***
سوار تاکسی می شم، خانم جوانی کنارم نشسته، منتظر یه جرقه است که حرف بزنه و دردل کنه ... شروع می کنه به حرف زدن، می گه: بیست و پنج سالمه، بچه ی ده ساله ام هشت ماه قبل بر اثر تومور مغزی فوت کرد... همه تو تاکسی بهت زده می شیم، راننده می گه: خیلی تحمل داری خانم به راننده می گم غم و درد که رسید تحملت زیاد می شه، تحمل نکرد چه می شه کرد... از تاکسی پیاده می شم تو صورت خانمه نگاه می کنم و می گم خدا بهتون صبر بده... تو روم می خنده و می گه مرسی... تو کوچه با خودم فکر می کنم چه بدبختی ها و غم های عظیمی تو زندگی وجود داره، آویزون بودن و معلق بودن من در مقابل این دردها هیچه... خیلی بده در مقابل بدبختی مردم، یه لحظه فکر کنی چه خوشبختی که این دردو نداری ولی آدمیزاده دیگه، همیشه خوب فکر نمی کنه که ...
نوزدهم مهر ماه هشتاد و هشت
1 comment:
ماهِ بالا سرت همیشه شب چهارده
Post a Comment