Thursday, November 26, 2009

دوست

یا لطیف
بغض داری... و من چقدر آی کیوام کم بود که تو این دو هفته نفهمیدم، علت اینهمه اصرارت برا دیدنمون چیه... چقدر من تو بعضی مسائل خنگم، چرا نفهمیدم اون غم ته چشمتو، چرا نفهمیدم بغض فروخورده تو، نفهمیدم آتشی که درونتو می سوزوند، و نفهمیدم بی جهت چند هفته به خونه ی مادرت نیومدی...می گی و می گی از دردهایی که تازه نیست و دو سال قبل از به دنیا اومدن فرزندت برام گفته بودی، همون روز عصر تو حیاط خوابگاه که بغضت یه دفعه ای ترکید و من نمی دونستم باید چی بگم، نمی دونستم در آغوش بگیرمت تا آروم بشی یا دستاتو بگیرم تو دستم ... امروز دوباره بعد از دوسال دردل کردی و اینبار آشفته تر بودی و من چقدر دلم گرفت برای تو که آرزوهات دفن شد، برات که با حسرت گفتی بانو چه خوب که داری پیشرفت می کنی... و من چه خوب اینبار فهمیدم کنایه های تند و تیزت ناشی از یه عالمه حسرت و آرزوی به کام نرسیده است، اینبار در مقابل خیلی از کنایه هات سکوت کردم و لبخند زدم تا اندکی آروم بشی... سعی کردم بهت فیلم نشون بدم از کلاه قرمزی تا به خیال خودم شادت کنم... هنوزم چهره ات و اشکی که جلوشو گرفتی ، جلو چشممه ... ای کاش اینبار هم نمی خواستی خودتو قوی نشون بدی و هق هق می کردی و اندکی آروم می شدی... ای کاش ذره ای خودتو در می یافتی دوستم...
پی نوشت: چرا اینقدر مشکلات لاینحل ساده تو روابط زنا و مردها وجود داره... چرا من هنوز اونقدر احساساتی ام و اون قدر به دوستم فکر کردم که سردرد اومده به سراغم و امانمو بریده...
پنجم آبان ماه هشتادوهشت 

Tuesday, November 24, 2009

من گنجشک نیستم



یا لطیف
فک کنم از آخرین مطلبم یه هفته می گذره... تو این یه هفته خیلی درگیر بودم، کلی موضوع خوب برای نوشتن بود ولی حوصله ای نبود...آخرین کتابی که خواندم " من گنجشک نیستم" مصطفی مستور بود... خیلی خیلی خوشم اومد و دوستش داشتم ... در ادامه یه قسمت هایی از کتاب را می ذارم...
***
خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سالهاست که می دانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهد لرزید. و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.
*
می گویم: این کتاب (زایمان ترس ندارد)رو دیگه واسه چی می خونی؟
به کتاب نگاه می کند و مدتی طولانی سکوت می کند . بعد می گوید: می خواستم ببینم چرا نویسنده ی ابله این کتاب هنوز نمی دونه که حتی فکر کردن به عجیب ترین و هیجان آورترین و سخت ترین و پرمعناترین اتفاق هستی هم ترس داره، چه برسه به انجام دادنش.
*
عینک را می گذارد توی جیب کتش اما تقریبا بلافاصله آن را بیرون می آورد. می گوید: البته به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه. شرط می بندم محاله توی کیف دستی زنها قرارداد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی. توی کیف دستی زن ها احتمالا یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و یه رژلب و چند تا عکس و یه ذره پول. اما توی کیف مردها چی هست؟ تا به حال به ش فکر کردی؟
*
مدتهاست که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق  زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر می کنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مرد.

*
عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فرا موشش کنی .واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا.تا وقتی که کسی و دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میاد سراغت .واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه.من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم.
 پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش ... البته اگه تا حالا نخواندید...
چهارم آذر ماه هشتاد و هشت

Tuesday, November 17, 2009

تعصب و جهالت

یا لطیف
امروز هم کلاس داشتم، اول کلاس یه کوئیز ساده گرفتم و کلی نمره کامل داشتم و کلی ذوق مرگیدم...(آدم اینقدر جو زده دیدید؟ من که ندیدم، دو نقطه دی)
**
اواخر کلاس بحث با یه جمله ی یکی از شاگردانم بحث به حقوق زنان کشید، یکی از دانشجویانم می گه: استاد، خیلی خانمها شجاع شدن، تو جریان همین درگیری ها خانمها خیلی از خودشون شجاعت نشون دادن،... یکی دیگه- فرض کنید آقای س- می گه:  استاد مشکل از دینه، دینه که حق زن رو نصف مرد کرده... من تا بیام بگم مشکل ذهن زنهای ماست که خیلی هاشون سلطه مرد رو قبول می کنن، می بینم یه دانشجو - فرض کنید آقای ف-عصبانی میشه و می گه: شما به دین چی کار دارید؟ دین هیچ حقی از زن ضایع نکرده... اونقدر عصبیه و  لحن صداش پرخاشجویانه است که یه لحظه دست و پامو گم می کنم و نمیدونم چطوری بحثو جمع کنم، اگر یه کم بحث ادامه پیدا کنه، مطمئنم کار به زد و خورد می کشه، یه لحظه فکرمو جمع می کنم و می گم: من نه نظر شما رو قبول دارم آقای ف و نه نظر شما رو آقای س، فقط آقای ف، ایمانی که پس از شک به دین بوجود بیاد خیلی بهتر از ایمان کورکورانه و از سر تعصبه حالا هم بسه و بحثو تموم می کنیم، و میریم سر مثال بعدی، بنویسید مثال 5- 9... مثال رو می خوانم و حل می کنم و کلاس تموم میشه و من برمیگردم خونه... ولی هنوز اون چهره ی سرشار از خشم و تعصب آقای ف جلو چشممه... جالبه یه کتاب به قول خودش در مورد عرفان هم گرفته بود دستش و حتی اونقدر ظرفیت نداشت که کسی کوچکترین انتقادی به اصول ذهنی اش کنه ،... بسیار زیاداز تعصبش دلزده ام...
***
مهندس مجری، ساختمونی که من ناظرشم، وقتی زنگ می زنه، می گه حاج خانم... دلم می خواد بگم: آقای مهندس، من حاج خانم نیستم، می توانید خانم مهندس یا خانم فلانی صدام کنید... اه ... فک می کنه بگه حاج خانم یعنی چشم بد نداره... آقا من باور کردم تو که ان سال از من بزرگتری ، به منه مجرد چشم بد نداری ، خواهشا جون هر کی دوست داری نگو حاج خانم، من یاد مامان بزرگم می افتم می گی حاج خانم...

بیست و ششم آبان ماه هشتاد و هشت

Monday, November 16, 2009

فکرهای گسسته


یا لطیف
تو ترکم، ترک یه رابطه، ترک عادت بد همواره بخشیدن... سخته، اصلا آسون نیست تنها بودن وقتی می دونی کسی منتظره ب بله رو بگی و دوباره برگرده سمتت، سخته وقتی تو هجوم تنهایی و درد ، کسی که تو ترک رابطه با اونی بهت بزنگه و بگی، دیگه بهت زنگ نزنه و بذاره راحتتر ترک کنی، ... سخته بشینی دو دو تا چهار تا کنی و ببینی هزار تا دادی و صد تا گرفتی، وقتی ببینی ضریب اطمینان خوب شدن رابطه ات کمتر از نیمه، وقتی ببینی همه چیز داره به سمت یه سراشیبی فرساینده روح و جسم میره... خیلی سخته نیاز داشته، نیاز جنسی، عاطفی، و هزار تا نیاز دیگه و کسی نباشه که نیازتو برآورده کنه و تو با خودت بگی تنها ارضای نیاز، برام مطرح نیست بلکه مهمترین مساله ،اون آدمیه که می خواد نیازو ارضا کنه، خیلی سخته  برا تنت و روح و احساست اونقدر ارزش قائل بشی که دوستاتو محدود کنی تا به اونا آسیب نزنن... خیلی سخته ...
***
نمی دونم کدوم آدم شیر پاک خورده ای بخشیدن رو بهم یاد داد، نمیدونم از کی اینقدر احمقانه همه رو بخشیدم و خودمو به فاک دادم، نمی دونم از کی نقش مادر ترزا رو به عهده گرفتم، ولی اینبار نمی خوام ببخشم، و در واقع نمی توانم ببخشم، ... اینبار نمی خوام تعریف و تمجید کسی رو بشنوم که آفرین بانو، خیلی بزرگی، خیلی مهربونی، خیلی بخشنده ایی،... اینبار اینا رو نمی خوام، آرامش روحمو می خوام که اشتباهاتش اباعث شد، این آرامش از من روی برگردونه، اینبار وجود عزیز خودمو می خوام که روز و شبش یه رنگ خاکستری گرفته، اینبار دلم نمی خواد دل کسی رو شاد کنم، دلم می خواد دل خودم شاد شه... شاید بگید خیلی خودخواهم... مهم نیست ... مهم اینه که یه بار می خوام بیش از دیگران برا خودم ارزش قائل بشم، اگه این خودخواهیه، من خودخواهم...

پی نوشت: می دونم گسسته است ... ذهنم دقیقا الان درگیره این حرفهاست و همینقدر گسسته است...
بیست و پنجم آبان ماه هشتاد و هشت

ناخوشی

یا لطیف
حالم خوش نیست، حال روحم خوب نیست، به سامان نیستم، ... شده براتون پیش بیاد که دردی داشته باشید و نتوانید اصلا کلمه اش کنید و به کسی بگید، شده حرفی، دردی خفه تون کنه و بغض شه و بخندید تو روی دیگران؟ حال الان من اینه.... امشب به متاسبت عروسی پسرعمه ی گرام - که آخر هفته است- همه ی فامیل خونه ی عمه جمع شدیم و زدیم و رقصیدیم و من از اول تا آخر در نقش برفک و پیام بازرگانی وسط بودم،ولی هیچ سودی به حالم نداشت... رقص هم دردمو دوا نکرد... هوار تا کار دارم و فکرم دیوانه وار مشغوله و دلم نمی خواد بخوابم، تشویش عجیبی دارم، ...
پی نوشت: اندکی آرامش می خوام، پیداش نمی کنم

بیست و چهارم آبان ماه هشتادو هشت

Thursday, November 12, 2009

تلاش برای رسیدن به عشقهای زندگی


یا لطیف
یست سالم بود که با پوری خانم آشنا شدم، پوری خانم از دوستهای پنجاه سال به بالای منه، بسیار فهمیم و مثبت و دوست داشتنیه... من بالشخصه همیشه دوست دارم وقتمو باهاش بگذرونم، بس که مثبته و خوب... یه شب یا پوری خانم داشتم حرف می زدم، حرف به دوستی کشیده شد که بسیار زیاد پسری رو دوست داشت و نمی دونست در جواب محبتها و اظهار دوستی و عشق پسر چه کنه... پوری خانم همه ی حرفامو به دقت گوش داد و بعد گفت: بانو بگو بره دنبال عشقش، زندگی ارزش نداره که تا آخر عمر حسرت بخوره که اگه گامی کوچیک پیش می ذاشت تمام عمر در سایه ی عشق زندگی می کرد... گفت: بانو دانشجو که بودم، پسری از همکلاسی هام عاشقم بود، خیلی دوستم داشت، اهل شهر خودمون نبود، حتی برای اینکه بیشتر منو ببینه اومد و تو همسایگی ما خونه اجاره کرد، اما پدرم با ازدواجمون مخالفت کرد و منم چیزی نگفتم، و بعدها با سیستم خواستگاری با یه مرد خوب ازدواج کردم، ولی همیشه عشق تو زندگی ام کمه... گفت: چند سال پیش به طور اتفاقی تو ترمینالی دیدمش، من اونو نشناختم ولی اون منو شناخت، اومد جلو و خودشو معرفی کرد و از زندگی اش گفت و بعد دیگه ندیدمش و هنوز فک می کنم، اگه من ذره ای اصرار به ازدواج با اون می کردم، الان همه چی فرق داشت...
***
فیلم قبل از طلوع آفتاب سکانسی داری، همون اوایل فیلم، که شخصیت اول مرد فیلم، به شخصیت اول زن می گه: بیا امروز و امشبو با هم بگذرونیم، تا بعدها که تمام مردهای زندگی تو مرور می کنی، حسرت نخوری و بدونی چیز زیادی رو از دست ندادی... و زن قبول می کنه و یه روز و یه شب رو با هم می گذرونن...
 
***
اینا رو گفتم تا به خودم و اگه ناراحت نمی شید، به شمایی که این نوشته رو می خوانید،یادآوری کنم، اگه دلتون چیزی یا کسی رو می خواید، حداکثر تلاشتونو بکنید، تا سالها بعد حسرت بیست، سی سال پیشو نخورید...
پی نوشت: موهامو های لایت کردم، زیبا شده، بعد مدتها تنوع خوبیه...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت

آغوش




یا لطیف
از درون سردم، پامو می چسبونم به شوفاژ، لباس گرم می پوشم، چای می خورم و باز انگار تمام سلولهام منجمده... آغوشی گرم درمان درد منه، منظورم از آغوش، این آغوشهای الکی و تهی از معنا و محبت و تکراری و از سر عادت نیست، منظورم این آغوش های محکم و سفت و دوستانه است، از این آغوشهایی که مثل یه رویاست بس که آرامش بخشه، یه آغوشی که همیشه به روت بازه و هیچ موقع  دو دو تا چهار تا نمی کنه، تا بازش کنه برات...
پی نوشت: آنچه می یافت نشود آنم آرزوست...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت


Wednesday, November 11, 2009

پیوند شیعه و سنی

یا لطیف
میان جوونای کرد رو به دلیل اعتراض به تبعیضات نژادی و دینی، اعدام می کنن و کردها رو از تمام حققشون به دلیل اقلیت بودنشون، محروم می کنن، بعد دم از پیوند بین شیعه و سنی و رفتار برادرانه می زن...آخه مگه امکان داره؟ آخه چطور میشه از یه جوون کرد انتظار داشت که نسبت به شیعیان حس خوبی داشته باشه، وقتی که یک حکومت شیعی عملا تمام حقوقشو به عنوان شهروند در نظر نمیگیره...
ای تف بربی شرفتون...
پی نوشت: مامانم میگه بانو اینقدر فحش نده، تو دهنت می مونه، می گم مامان دهنمو صاف کردن، فحش هم ندیم که منفجر می شیم...
بیستم آبان ماه هشتادوهشت

Tuesday, November 10, 2009

بایدها و نبایدهای درونی



یا لطیف
بچه که بودم ، دلم می خواست بزرگتر شم، و سینه هام بزرگ شه و بتوانم لباس زیر زنونه بپوشم، وقتی لباس زیر زنانه پوشیدم ذوق مرگ شده بودم، فک می کردم، با پوشیدن سوتین، به دنیای بزرگترها وارد شدم، فک می کردم حالا من هم زنم... تو دوران بلوغ و نوجوانی ، دلم می خواست بزرگتر شم و بتوانم موهای دست و پامو بردارم ، بزرگتر که شدم، دلم می خواست روزی بتوانم موهای زائد صورت و ابرومو بردارم و آرایش کنم و بعد هم ته آرزوم از زنانگی و شکستن تابوی دختر مجرد تو شهرستان ،رنگ کردن و های لایت کردن موهام بود... همه این کارها رو یکی پس از دیگری انجام دادم، و به قول خودم گاهی هم مقابل تابوی دختر مجرد نباید ال کنه و بل کنه، ایستادم، من همه ی این کارها رو انجام دادم تا به خودم ثابت کنم، که آدم باید برا دل خودش زندگی کنه وبه حرف صد تا یه غاز مردم فکر نکنه، و به انتظار یک خواستگار خوب، تمام زندگی شو و مجردی شو وقف نکنه، تا به قول عامه مردم نجیب باشه... من همه این کارها رو انجام دادم تا به دیگران و بیش از همه به خودم ثابت کنم، که مهم وجود من و حس و راحتی منه، مهم اینه که اگه یه روز حال داشتم و خواستم هفت قلم آرایش کنم، بتوانم این کار انجام بدم، و اگه ده روز حال نداشتم موهای صورتمو بردارم، باز هم مهم احساس من باشه، نه حرف دیگران که بانو یه موچین تو وسایلت پیدا نمی شه؟... الان که به همه ی این سالها و تلاش ها و کلنجار رفتن با مردم دور و برم، نگاه می کنم، می بینم اگرچه تو خیلی از مسائل از قید بایدها و نبایدها راحت شدم، اما هنوز بایدهای سفت و سختی تو ذهنم هست، هنوزم ته خیلی از فکرام به این جمله میرسم: بانو اگه این کارو بکنی و فلانی بفهمه، چی میگه؟ آخ اگه فلان کارو کنم، فلانی چه فکری در موردم می کنه؟ .... جواب دادن به این سوالهای ذهنی و شونه بالا انداختن در این موارد یه کم سخته ولی یه جایی من باید به این قیدهای درونی غلبه کنم...
پی نوشت: پنج شنبه صبح میرم آرایشگاه تا موهامو های لایت کنم، دو سالی می شه به موهام رنگ ننداختم، از الان بی جهت ذوق مرگم...
نوزدهم آبان ماه هشتادوهشت

Sunday, November 8, 2009

کارهای اجباری

یا لطیف
اینم شد زندگی... همه اش کارای اجباری،الان دلم می خواد دراز بکشم، بخوابم، بعد بیدار شم، خوش خوشان چای بخورم، نت گردی کنم، بعدشم کتاب بخوانم... اما نشستم دارم غصه ی مورد عملی تزم رو می خورم و مقاله سرچ می کنم...
هفدهم آبان ماه هشتادوهشت

Saturday, November 7, 2009

سیزده آبان سیز





به نام خدا

بالاخره سیزده آبان فرا رسید... ساعت ده با دوستم – شما فرض کنید اسمش زهراست- قرار دارم... از ساعت هشت باید از غرب تهران حرکت کنم تا ده برسم مفتح و دوستمو ببینم و با هم بریم هفت تیر... مفتح از قطار که پیاده می شم، صدای شعار و علامت های پیروزی و نوارها و روبانهای سبز تو مترو غوغا می کنه، همراه با مردها فریاد می زنم، یا حسین میرحسین... از ته وجودم فریاد می زنم، مشتهامو گره می کنم و فریاد می زنم: زندانی سیاسی آزاد باید گرددو چهره ی زیدآبادی و تاجزاده و صفایی فراهانی و نبوی و صدها نفر دیگه جلو چشمم رژه میره، مردان و زنان همراهم بلافاصله یکصدا می گن، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، به پله ها میرسیم، لحظه ای همه ساکت می شن، فریاد می زنم: نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این دولت مردم فریب... و باز صدا تو گوشم می پیچه نصر من الله... از مترو میام بیرون، منتظر زهرا می مونم، می بینم مردم دسته دسته میان بیرون و شعار میدن... تو این اثنا یه خانم چادری طرفدار احمدی نژاد رو می بینم که با حالت عصبی به همه مون می گه : توهم... توهم... میرم جلوش، می گم: خانم، شصت و سه درصدت کو؟؟؟ جوابی نداره بده... مردم سربندها و دست بندهای سبز رو در میارن و برا هم می بندن... منم شالمو در میارم می ندازم رو دوشم، زهرا میرسه... حرکت می کنیم... تو پیاده رو و یه موج سبز می شیم و روان می شیم، سمت دریای هفت تیر... ناگهان گارد ضد شورش میاد طرفمون و همه فرار می کنیم، از بین ماشینها فرار می کنیم، و پلیس دنبالمونه، سوئیشرتم گیر می کنه، به گلگیر ماشینی و می کشم و پاره اش می کنم و فرار می کنم و درجا رومو برمی گردونم طرف ضد شورش که داره به دنبالمون میاد و فحش میدم: بی شرف بی همه چیز... راننده ی تاکسی ایی می گه، زود سوار شید... من و زهرا سوار می شیم... نفسس نفس می زنیم، شالها رو در میاریم و میذاریم تو کیف تا دوباره تو موج که قرار گرفتیم بندازیم رو دوشمون... به هفت تیر می رسیم، ... تمام میدون پر گارد ضد شورشه... تو دلم ترسه و تو سرم فکر مبارزه... پیاده می شیم، راننده با مهربانی پولی از مون نمی گیره و می گه مواظب خودتون باشید... تشکر می کنیم و راهی موج سبز مردم می شیم، پشت تظاهرکنندگان حکومتی قرار می گیریم، و پشت اونها شعار میدیم، اونا می گن: مرگ بر امریکا، ما می گیم: مرگ بر روسیه ... می گن و می گیم و تا چند دقیقه وضع آرومه... یکدفعه صدای موتورهای لباس شخصی ها و گاردی ها میاد و یه عالمه جونور می افتن به جون مردم ... هر کی یه سمت فرار ی کنه، زهرا رو گم می کنم و تلفنش هم خط نمیده... میرم سمت روزولت، اشک آور زدن... چشام می سوزه، آقایی سیگارشو فوت می کنه تو صورتم که باز گاردی ها حمله می کنن، صدای باتومهای برقی شوک آورشون رو در میارن تا بترسوننمون... وارد اولین خونه ایی می شیم که درش رو به رو مردم باز کرده همه نفس نفس می زنن، صاحب خونه، یه پارچ آب میاره و می گه بنوشید ... گوارای وجودتون... یه دقیقه می مونیم و گاردی ها که رفتن میریم بیرون و دوباره شعار میدیم... زهرا زنگ می زنه، می گه بیا سمت بانک پاسارگارد... دارم میرم سمت پاساگارد که یه دفعه می بینم یه عالمه لباس شخصی دوره ام کردن،یکی شون فریاد زد، و باتوم رو برد بالا سرم، گفت : بزنم اون ماسکتو با همین باتوم بندازم؟ نگاه می کنمش و تو دلم می گم: خدا کنه نزنه عینکمو نشکونه، چون بدون عینک هیچ جا رو واضح نمی بینم و گرفتار می شم... یه لحظه از قساوتش پشیمون می شه و می گه به زن بودنت رحم کردم برو برو... میرم، زهرا رو پیدا می کنم... با هم به اولین سوپرمارکت میرسیم و هر کدوم یه بسته سیگار می خریم تا اشک آور رو با سیگار خنثی کنیم... حرکت می کنیم به هر سمتی که گاردی ها نباشن و بشه جمع شد... به یه کوچه می رسیم و به دنبال صدای شعارها به وسط کوچه میرسیم، یه عالمه مرم رو می بینیم و با فریاد مرگ بر دیکتاتور بهشون می پیوندیم... همه مون ترس تو دلمونه که وقتی گاردی ها صدای شعارمونو بشنون بازم حمله می کنن ولی حضور این همه سبز بهمون انرژی میده، با هم فریاد می زنیم، روحانی واقعی منتظری صانعی... بسیجی واقعی همت بود و باکری... مدعی عدالت خجالت خجالت... یه لحظه می گن گاردی ها دارن میان ... یکصدا شعار میدیم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم... وقتی همه با همیم از چی باید بترسیم ... دوباره گاردی ها مثل قوم مغول می افتن به جونمون ... این بار هم به یه خونه که درش بازه پناهنده می شیم ولی گاردی ها هم دنبالمون میان ... تا پشت بوم میریم و اونا هم میان... دیگه مطمئن شدیم باید بریم کهریزک یا اوین ... ولی گیر خوب آدمی افتادیم... رهامون می کنه و می گه متفرق شید ... و ما تو دلمون می گیم دلت خوشه، ما اگه می خواستیم متفرق شیم، بعد پنج ماه که دوباره نمی اومدیم، تا شما با کتک و اشک آور ازمون پذیرایی کنید... همه به هم می گن، بریم سمت ولیعصر... کم کم حرکت می کنیم سمت ولیعصر... تمام خیابون پره از نیروی ضد شورش... ولی کاری به کارمون ندارن، چون شعار نمیدیم، همه یه جورایی ساکتن تا یه جایی با هم فریاد بزنن: برادر شهیدم رایتو پس می گیرم... همه خسته شدن، چه مردم، چه گاردی ها... تو پیاده رو ولو می شیم... غذا در میاریم تا بخوریم... من پسته رو میگیرم دستم و میرم سمت رییس گاردی ها و می گم: بفرمایید، بر نمیدارن، یکی شون بر میداره و می گه: دستتون رو رد نمی کنم، جرات می کنم و تو چشماش نگاه می کنم و می گم: شما پلیسید، شما باید ضامن امنیت ما باشید، چرا می خواید ما رو بزنید... ساکت می شه تو چشام نگاه می کنه و سرشو تکون می ده، میرم سمت گاردی های جوان... همون ها که می گن از شهرستانها میارنشون و برا دویست تومن پول حاضرن آدم بکشن... تعارفشون می کنم پسته بر نمیدارن... می گم: بردارید نمک نداره، نمکش کمتر از پولیه که می گیرید تا ما رو آش و لاش کنید... یکی فحشم میده و می خواد منو بزنه ... بقیه جلوشو می گیرن و من راهمو می کشم و به سمت یه عده دیگه میرم، بهشون تعارف می کنم، تو چشم تک تکشون نگاه می کنم و می گم: بفرمایید، ما رو نزنید... تو چشم بعضی هاشون شک رو می بینم، شک بین قساوت خودشون و مظلومیت ما... بعضی هاشون حتی خجالت می کشن تو چشمام نگاه کنن... گل می خریم من و زهرا ... به گاردهای گل می دیم، فحشمون می دن، گل رو می گیرن و پرت می کنن، متلک می گن و با چشماشون تا ته وجودمون رو می کاون... یکی داد می زنه: اینا حالی شون نمی شه، آدم نیستن، خانم بی خیال شو... می گم: بذار همه ببینن ما گل میدیم و گلوله جوابمونه، می گم: بذار حتی یکی شون شک کنه به کار خودش و به ما بپیونده... تو راه یکی می گه: همه شون رو باید اعدام کرد، می گم: اگه اول انقلاب اونقدر شعار مرگ مرگ نمی دادید و از هویدا شروع نمی کردید، امروز به اینجا نمی رسیدید... به ولیعصر میرسیم، اجازه ی هیچ تجمعی نمیدن، با موتورهاشون رژه میرن تا ترس رو تو وجودمون بکارن... از موتورهاشون، صدای تیراندازی بلند می شه... باتوم هاشونو تکون میدن، بعضی هاشون زنجیرهای کلفت دارن و حرکت میدن... از این همه خشونت تعجبی نمی کنم، و منتظر بدتر از اینها هم هستم... دو تا پسرجوان رو میگیرن... همه جمع می شن ولی باز هم اونا رو سوار می کنن و میبرن، با زهرا میریم انقلاب تا ببینیم اونجا چه خبره، می بینیم اونجا هم سرکوب کردن، ساعت دو و نیم ظهر شده... به زهرا میگم: زهرا نای راه رفتن ندارم، چه برسه فرار کردن... خیلی خسته ام بریم خونه؟ می گه: آره بانو، من میرم دانشگاه تهران ببینم چه خبره، بعد میرم خونه... خداحافظی می کنیم و به امید دیدار میگیم برای شانزده آذر... سوار مترو می شم، پره بغضم، پره خشمم، ... خانمی کنارم نشسته می گه: همه اینها اغتشاشگرن، یکی دیگه می گه: اینا تعدادشون کمه و کارشون عین حماقته نه شجاعت... می گم: پس به این ترتیب که شما داری می گی کار امام حسین هم حماقت بود چون تعداد یاراش خیلی کمتر از یاران یزید بود ، میگه: این کارها و حرفها راه به جایی نمی بره، همه تون رو سرکوب می کنن، با خشم می گم: ما حقمون رو می خوایم، گلوله و باتوم و اشک آور رو می خوریم ولی در مقابل ظلم سکوت نمی کنیم... چند نفر همراهی ام می کنن... از مترو پیاده می شم، یاد تیمسار می افتم، حتما اونم بوده... بهش می زنگم، تازه رسیده بود خونه، می گم: تیمسار چه خبر؟ می گه: بانو فقط می زدن، فقط می زدن... تو دلم می گم، عزیزم منم بودم... خداحافظی می کنم، زهرا زنگ می زنه: بانو من رسیدم خونه، تو کجایی؟ می گم باید سوار اتوبوس شم، می گم: زهرا پایه ی خوبی برای تظاهرات هستی، شانزده آذر هم ان شا الله با هم بریم... می گه: حتما تو هم پایه ی خیلی خوبی هستی، کلی با گل دادنت و شعار دادنت حال کردم، خیلی شجاعی... می گم: نه بابا منم عین سگ ترسیدم، ولی چاره نداریم زهرا، باید به این ترس غلبه کنیم و تلاش کنیم تا حقمون رو بگیریم... سوار اتوبوس می شیم، مامان نگرانه و شک کرده من تو تظاهراتم، می زنگه می گم مامان من خوبم... میرسم خونه، پر بغضم... میریم دستشویی، آبو باز می کنم، دستم رو میبرم زیر آب و می سوزه، نمی دونم به کجا خورده تو فرارها و زخم شده... گریه می کنم و تمام صحنه ها جلو چشمم رژه میره... نه تنها با شرکت تو تظاهرات خشمم کم نشده، بلکه بیشتر هم شده، چون قساوتشون رو با چشمهای خودم دیدم، فحش هاشونو با گوش خودم شنیدم، بی شرفی شون رو با گوشت و پوستم لمس کردم... با خودم می گم: بانو غصه نخور، ظلم پایدار نیست، پیروزی نزدیکه، ببین مردم چه شجاع شدن... این همه کتک خوردن ولی کوتاه نیومدن، این همه در مورد شکنجه های ج.ا شنیدن، ولی بازم اومدن و قدرتشونو نشون دادن... از خستگی تو چشمام یه لکه خون ایجاد شده... چشمامو می بندم و می خوابم، با اخبار بیست و سی بیدار می شم... بازم اون بی همه چیزها دارن چرت و پرت می گن: می خندم و به دوستام می گم: ببینید مجبورشون کردیم ازمون گزارش بسازن، این بی پدر مادرها جلومون کم آوردن... ما پیروزیم... من مطمئنم... من ایمان دارم به رویش جوانه ی سبز آزادی در خاک ایرانم...
پی نوشت: مکن عکس یکی از  کوچه های منتهی به هفت تیره در روز سیزده آبان
پانزدهم آبان ماه هشتادوهشت

Tuesday, November 3, 2009

بانو در کتابخانه مرکزی...

یا لطیف

تو محوطه ی کتاب خونه ی مرکزی دانشگاه نشستم و دارم لینک می خوانم، از این لینک به اون لینک، از این صفحه به اون صفحه... و در هر کدوم بخش از خودمو پیدا می کنم... دیروز ناتنی نوشته مهدی خلجی رو پرینت گرفتم و امروز تمام شد... دیشب از خستگی از چشام اشک می اومد ولی هر صفحه که می خواندم، بیشتر راغب می شدم بخوانم و لذت ببرم...بالاخره کتاب رو امروز صبح تو مترو تموم کردم... دلم می خواست وقت می شد و می توانستم یه سری تنهایی با یه کتاب توپ به کافه های انقلاب که خیلی تعریفشونو شیدم می زدم ... ولی اونقدر درگیرم که وقت نکردم حتی برای مامان یه چیز کوچولو که سفارش داد، بخرم... فک نکنم هفته بعد هم وقت بشه یه سر برم انقلاب...تو این گیرودار تغییرات هورمونی و سگ خلقی ام شده مزید بر علت تمام این دل تنگی های بی خود...

پی نوشت: دعا کنید تا فردا سالم بمونم و آنفلونزا نگیرم و بتوانم برم تظاهرات...

:)

دوازدهم آبان ماه هشتادوهشت