بغض داری... و من چقدر آی کیوام کم بود که تو این دو هفته نفهمیدم، علت اینهمه اصرارت برا دیدنمون چیه... چقدر من تو بعضی مسائل خنگم، چرا نفهمیدم اون غم ته چشمتو، چرا نفهمیدم بغض فروخورده تو، نفهمیدم آتشی که درونتو می سوزوند، و نفهمیدم بی جهت چند هفته به خونه ی مادرت نیومدی...می گی و می گی از دردهایی که تازه نیست و دو سال قبل از به دنیا اومدن فرزندت برام گفته بودی، همون روز عصر تو حیاط خوابگاه که بغضت یه دفعه ای ترکید و من نمی دونستم باید چی بگم، نمی دونستم در آغوش بگیرمت تا آروم بشی یا دستاتو بگیرم تو دستم ... امروز دوباره بعد از دوسال دردل کردی و اینبار آشفته تر بودی و من چقدر دلم گرفت برای تو که آرزوهات دفن شد، برات که با حسرت گفتی بانو چه خوب که داری پیشرفت می کنی... و من چه خوب اینبار فهمیدم کنایه های تند و تیزت ناشی از یه عالمه حسرت و آرزوی به کام نرسیده است، اینبار در مقابل خیلی از کنایه هات سکوت کردم و لبخند زدم تا اندکی آروم بشی... سعی کردم بهت فیلم نشون بدم از کلاه قرمزی تا به خیال خودم شادت کنم... هنوزم چهره ات و اشکی که جلوشو گرفتی ، جلو چشممه ... ای کاش اینبار هم نمی خواستی خودتو قوی نشون بدی و هق هق می کردی و اندکی آروم می شدی... ای کاش ذره ای خودتو در می یافتی دوستم...
پی نوشت: چرا اینقدر مشکلات لاینحل ساده تو روابط زنا و مردها وجود داره... چرا من هنوز اونقدر احساساتی ام و اون قدر به دوستم فکر کردم که سردرد اومده به سراغم و امانمو بریده...
پنجم آبان ماه هشتادوهشت



