Saturday, November 7, 2009

سیزده آبان سیز





به نام خدا

بالاخره سیزده آبان فرا رسید... ساعت ده با دوستم – شما فرض کنید اسمش زهراست- قرار دارم... از ساعت هشت باید از غرب تهران حرکت کنم تا ده برسم مفتح و دوستمو ببینم و با هم بریم هفت تیر... مفتح از قطار که پیاده می شم، صدای شعار و علامت های پیروزی و نوارها و روبانهای سبز تو مترو غوغا می کنه، همراه با مردها فریاد می زنم، یا حسین میرحسین... از ته وجودم فریاد می زنم، مشتهامو گره می کنم و فریاد می زنم: زندانی سیاسی آزاد باید گرددو چهره ی زیدآبادی و تاجزاده و صفایی فراهانی و نبوی و صدها نفر دیگه جلو چشمم رژه میره، مردان و زنان همراهم بلافاصله یکصدا می گن، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، به پله ها میرسیم، لحظه ای همه ساکت می شن، فریاد می زنم: نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این دولت مردم فریب... و باز صدا تو گوشم می پیچه نصر من الله... از مترو میام بیرون، منتظر زهرا می مونم، می بینم مردم دسته دسته میان بیرون و شعار میدن... تو این اثنا یه خانم چادری طرفدار احمدی نژاد رو می بینم که با حالت عصبی به همه مون می گه : توهم... توهم... میرم جلوش، می گم: خانم، شصت و سه درصدت کو؟؟؟ جوابی نداره بده... مردم سربندها و دست بندهای سبز رو در میارن و برا هم می بندن... منم شالمو در میارم می ندازم رو دوشم، زهرا میرسه... حرکت می کنیم... تو پیاده رو و یه موج سبز می شیم و روان می شیم، سمت دریای هفت تیر... ناگهان گارد ضد شورش میاد طرفمون و همه فرار می کنیم، از بین ماشینها فرار می کنیم، و پلیس دنبالمونه، سوئیشرتم گیر می کنه، به گلگیر ماشینی و می کشم و پاره اش می کنم و فرار می کنم و درجا رومو برمی گردونم طرف ضد شورش که داره به دنبالمون میاد و فحش میدم: بی شرف بی همه چیز... راننده ی تاکسی ایی می گه، زود سوار شید... من و زهرا سوار می شیم... نفسس نفس می زنیم، شالها رو در میاریم و میذاریم تو کیف تا دوباره تو موج که قرار گرفتیم بندازیم رو دوشمون... به هفت تیر می رسیم، ... تمام میدون پر گارد ضد شورشه... تو دلم ترسه و تو سرم فکر مبارزه... پیاده می شیم، راننده با مهربانی پولی از مون نمی گیره و می گه مواظب خودتون باشید... تشکر می کنیم و راهی موج سبز مردم می شیم، پشت تظاهرکنندگان حکومتی قرار می گیریم، و پشت اونها شعار میدیم، اونا می گن: مرگ بر امریکا، ما می گیم: مرگ بر روسیه ... می گن و می گیم و تا چند دقیقه وضع آرومه... یکدفعه صدای موتورهای لباس شخصی ها و گاردی ها میاد و یه عالمه جونور می افتن به جون مردم ... هر کی یه سمت فرار ی کنه، زهرا رو گم می کنم و تلفنش هم خط نمیده... میرم سمت روزولت، اشک آور زدن... چشام می سوزه، آقایی سیگارشو فوت می کنه تو صورتم که باز گاردی ها حمله می کنن، صدای باتومهای برقی شوک آورشون رو در میارن تا بترسوننمون... وارد اولین خونه ایی می شیم که درش رو به رو مردم باز کرده همه نفس نفس می زنن، صاحب خونه، یه پارچ آب میاره و می گه بنوشید ... گوارای وجودتون... یه دقیقه می مونیم و گاردی ها که رفتن میریم بیرون و دوباره شعار میدیم... زهرا زنگ می زنه، می گه بیا سمت بانک پاسارگارد... دارم میرم سمت پاساگارد که یه دفعه می بینم یه عالمه لباس شخصی دوره ام کردن،یکی شون فریاد زد، و باتوم رو برد بالا سرم، گفت : بزنم اون ماسکتو با همین باتوم بندازم؟ نگاه می کنمش و تو دلم می گم: خدا کنه نزنه عینکمو نشکونه، چون بدون عینک هیچ جا رو واضح نمی بینم و گرفتار می شم... یه لحظه از قساوتش پشیمون می شه و می گه به زن بودنت رحم کردم برو برو... میرم، زهرا رو پیدا می کنم... با هم به اولین سوپرمارکت میرسیم و هر کدوم یه بسته سیگار می خریم تا اشک آور رو با سیگار خنثی کنیم... حرکت می کنیم به هر سمتی که گاردی ها نباشن و بشه جمع شد... به یه کوچه می رسیم و به دنبال صدای شعارها به وسط کوچه میرسیم، یه عالمه مرم رو می بینیم و با فریاد مرگ بر دیکتاتور بهشون می پیوندیم... همه مون ترس تو دلمونه که وقتی گاردی ها صدای شعارمونو بشنون بازم حمله می کنن ولی حضور این همه سبز بهمون انرژی میده، با هم فریاد می زنیم، روحانی واقعی منتظری صانعی... بسیجی واقعی همت بود و باکری... مدعی عدالت خجالت خجالت... یه لحظه می گن گاردی ها دارن میان ... یکصدا شعار میدیم: نترسید نترسید ما همه با هم هستیم... وقتی همه با همیم از چی باید بترسیم ... دوباره گاردی ها مثل قوم مغول می افتن به جونمون ... این بار هم به یه خونه که درش بازه پناهنده می شیم ولی گاردی ها هم دنبالمون میان ... تا پشت بوم میریم و اونا هم میان... دیگه مطمئن شدیم باید بریم کهریزک یا اوین ... ولی گیر خوب آدمی افتادیم... رهامون می کنه و می گه متفرق شید ... و ما تو دلمون می گیم دلت خوشه، ما اگه می خواستیم متفرق شیم، بعد پنج ماه که دوباره نمی اومدیم، تا شما با کتک و اشک آور ازمون پذیرایی کنید... همه به هم می گن، بریم سمت ولیعصر... کم کم حرکت می کنیم سمت ولیعصر... تمام خیابون پره از نیروی ضد شورش... ولی کاری به کارمون ندارن، چون شعار نمیدیم، همه یه جورایی ساکتن تا یه جایی با هم فریاد بزنن: برادر شهیدم رایتو پس می گیرم... همه خسته شدن، چه مردم، چه گاردی ها... تو پیاده رو ولو می شیم... غذا در میاریم تا بخوریم... من پسته رو میگیرم دستم و میرم سمت رییس گاردی ها و می گم: بفرمایید، بر نمیدارن، یکی شون بر میداره و می گه: دستتون رو رد نمی کنم، جرات می کنم و تو چشماش نگاه می کنم و می گم: شما پلیسید، شما باید ضامن امنیت ما باشید، چرا می خواید ما رو بزنید... ساکت می شه تو چشام نگاه می کنه و سرشو تکون می ده، میرم سمت گاردی های جوان... همون ها که می گن از شهرستانها میارنشون و برا دویست تومن پول حاضرن آدم بکشن... تعارفشون می کنم پسته بر نمیدارن... می گم: بردارید نمک نداره، نمکش کمتر از پولیه که می گیرید تا ما رو آش و لاش کنید... یکی فحشم میده و می خواد منو بزنه ... بقیه جلوشو می گیرن و من راهمو می کشم و به سمت یه عده دیگه میرم، بهشون تعارف می کنم، تو چشم تک تکشون نگاه می کنم و می گم: بفرمایید، ما رو نزنید... تو چشم بعضی هاشون شک رو می بینم، شک بین قساوت خودشون و مظلومیت ما... بعضی هاشون حتی خجالت می کشن تو چشمام نگاه کنن... گل می خریم من و زهرا ... به گاردهای گل می دیم، فحشمون می دن، گل رو می گیرن و پرت می کنن، متلک می گن و با چشماشون تا ته وجودمون رو می کاون... یکی داد می زنه: اینا حالی شون نمی شه، آدم نیستن، خانم بی خیال شو... می گم: بذار همه ببینن ما گل میدیم و گلوله جوابمونه، می گم: بذار حتی یکی شون شک کنه به کار خودش و به ما بپیونده... تو راه یکی می گه: همه شون رو باید اعدام کرد، می گم: اگه اول انقلاب اونقدر شعار مرگ مرگ نمی دادید و از هویدا شروع نمی کردید، امروز به اینجا نمی رسیدید... به ولیعصر میرسیم، اجازه ی هیچ تجمعی نمیدن، با موتورهاشون رژه میرن تا ترس رو تو وجودمون بکارن... از موتورهاشون، صدای تیراندازی بلند می شه... باتوم هاشونو تکون میدن، بعضی هاشون زنجیرهای کلفت دارن و حرکت میدن... از این همه خشونت تعجبی نمی کنم، و منتظر بدتر از اینها هم هستم... دو تا پسرجوان رو میگیرن... همه جمع می شن ولی باز هم اونا رو سوار می کنن و میبرن، با زهرا میریم انقلاب تا ببینیم اونجا چه خبره، می بینیم اونجا هم سرکوب کردن، ساعت دو و نیم ظهر شده... به زهرا میگم: زهرا نای راه رفتن ندارم، چه برسه فرار کردن... خیلی خسته ام بریم خونه؟ می گه: آره بانو، من میرم دانشگاه تهران ببینم چه خبره، بعد میرم خونه... خداحافظی می کنیم و به امید دیدار میگیم برای شانزده آذر... سوار مترو می شم، پره بغضم، پره خشمم، ... خانمی کنارم نشسته می گه: همه اینها اغتشاشگرن، یکی دیگه می گه: اینا تعدادشون کمه و کارشون عین حماقته نه شجاعت... می گم: پس به این ترتیب که شما داری می گی کار امام حسین هم حماقت بود چون تعداد یاراش خیلی کمتر از یاران یزید بود ، میگه: این کارها و حرفها راه به جایی نمی بره، همه تون رو سرکوب می کنن، با خشم می گم: ما حقمون رو می خوایم، گلوله و باتوم و اشک آور رو می خوریم ولی در مقابل ظلم سکوت نمی کنیم... چند نفر همراهی ام می کنن... از مترو پیاده می شم، یاد تیمسار می افتم، حتما اونم بوده... بهش می زنگم، تازه رسیده بود خونه، می گم: تیمسار چه خبر؟ می گه: بانو فقط می زدن، فقط می زدن... تو دلم می گم، عزیزم منم بودم... خداحافظی می کنم، زهرا زنگ می زنه: بانو من رسیدم خونه، تو کجایی؟ می گم باید سوار اتوبوس شم، می گم: زهرا پایه ی خوبی برای تظاهرات هستی، شانزده آذر هم ان شا الله با هم بریم... می گه: حتما تو هم پایه ی خیلی خوبی هستی، کلی با گل دادنت و شعار دادنت حال کردم، خیلی شجاعی... می گم: نه بابا منم عین سگ ترسیدم، ولی چاره نداریم زهرا، باید به این ترس غلبه کنیم و تلاش کنیم تا حقمون رو بگیریم... سوار اتوبوس می شیم، مامان نگرانه و شک کرده من تو تظاهراتم، می زنگه می گم مامان من خوبم... میرسم خونه، پر بغضم... میریم دستشویی، آبو باز می کنم، دستم رو میبرم زیر آب و می سوزه، نمی دونم به کجا خورده تو فرارها و زخم شده... گریه می کنم و تمام صحنه ها جلو چشمم رژه میره... نه تنها با شرکت تو تظاهرات خشمم کم نشده، بلکه بیشتر هم شده، چون قساوتشون رو با چشمهای خودم دیدم، فحش هاشونو با گوش خودم شنیدم، بی شرفی شون رو با گوشت و پوستم لمس کردم... با خودم می گم: بانو غصه نخور، ظلم پایدار نیست، پیروزی نزدیکه، ببین مردم چه شجاع شدن... این همه کتک خوردن ولی کوتاه نیومدن، این همه در مورد شکنجه های ج.ا شنیدن، ولی بازم اومدن و قدرتشونو نشون دادن... از خستگی تو چشمام یه لکه خون ایجاد شده... چشمامو می بندم و می خوابم، با اخبار بیست و سی بیدار می شم... بازم اون بی همه چیزها دارن چرت و پرت می گن: می خندم و به دوستام می گم: ببینید مجبورشون کردیم ازمون گزارش بسازن، این بی پدر مادرها جلومون کم آوردن... ما پیروزیم... من مطمئنم... من ایمان دارم به رویش جوانه ی سبز آزادی در خاک ایرانم...
پی نوشت: مکن عکس یکی از  کوچه های منتهی به هفت تیره در روز سیزده آبان
پانزدهم آبان ماه هشتادوهشت

2 comments:

Anonymous said...

خیلی با حالی دمت گرم

Anonymous said...

همیشه سبز باش و استوار. واقعا مرحبا، دست مریزاد. کارت درسته