Tuesday, November 10, 2009

بایدها و نبایدهای درونی



یا لطیف
بچه که بودم ، دلم می خواست بزرگتر شم، و سینه هام بزرگ شه و بتوانم لباس زیر زنونه بپوشم، وقتی لباس زیر زنانه پوشیدم ذوق مرگ شده بودم، فک می کردم، با پوشیدن سوتین، به دنیای بزرگترها وارد شدم، فک می کردم حالا من هم زنم... تو دوران بلوغ و نوجوانی ، دلم می خواست بزرگتر شم و بتوانم موهای دست و پامو بردارم ، بزرگتر که شدم، دلم می خواست روزی بتوانم موهای زائد صورت و ابرومو بردارم و آرایش کنم و بعد هم ته آرزوم از زنانگی و شکستن تابوی دختر مجرد تو شهرستان ،رنگ کردن و های لایت کردن موهام بود... همه این کارها رو یکی پس از دیگری انجام دادم، و به قول خودم گاهی هم مقابل تابوی دختر مجرد نباید ال کنه و بل کنه، ایستادم، من همه ی این کارها رو انجام دادم تا به خودم ثابت کنم، که آدم باید برا دل خودش زندگی کنه وبه حرف صد تا یه غاز مردم فکر نکنه، و به انتظار یک خواستگار خوب، تمام زندگی شو و مجردی شو وقف نکنه، تا به قول عامه مردم نجیب باشه... من همه این کارها رو انجام دادم تا به دیگران و بیش از همه به خودم ثابت کنم، که مهم وجود من و حس و راحتی منه، مهم اینه که اگه یه روز حال داشتم و خواستم هفت قلم آرایش کنم، بتوانم این کار انجام بدم، و اگه ده روز حال نداشتم موهای صورتمو بردارم، باز هم مهم احساس من باشه، نه حرف دیگران که بانو یه موچین تو وسایلت پیدا نمی شه؟... الان که به همه ی این سالها و تلاش ها و کلنجار رفتن با مردم دور و برم، نگاه می کنم، می بینم اگرچه تو خیلی از مسائل از قید بایدها و نبایدها راحت شدم، اما هنوز بایدهای سفت و سختی تو ذهنم هست، هنوزم ته خیلی از فکرام به این جمله میرسم: بانو اگه این کارو بکنی و فلانی بفهمه، چی میگه؟ آخ اگه فلان کارو کنم، فلانی چه فکری در موردم می کنه؟ .... جواب دادن به این سوالهای ذهنی و شونه بالا انداختن در این موارد یه کم سخته ولی یه جایی من باید به این قیدهای درونی غلبه کنم...
پی نوشت: پنج شنبه صبح میرم آرایشگاه تا موهامو های لایت کنم، دو سالی می شه به موهام رنگ ننداختم، از الان بی جهت ذوق مرگم...
نوزدهم آبان ماه هشتادوهشت

No comments: