Tuesday, November 17, 2009

تعصب و جهالت

یا لطیف
امروز هم کلاس داشتم، اول کلاس یه کوئیز ساده گرفتم و کلی نمره کامل داشتم و کلی ذوق مرگیدم...(آدم اینقدر جو زده دیدید؟ من که ندیدم، دو نقطه دی)
**
اواخر کلاس بحث با یه جمله ی یکی از شاگردانم بحث به حقوق زنان کشید، یکی از دانشجویانم می گه: استاد، خیلی خانمها شجاع شدن، تو جریان همین درگیری ها خانمها خیلی از خودشون شجاعت نشون دادن،... یکی دیگه- فرض کنید آقای س- می گه:  استاد مشکل از دینه، دینه که حق زن رو نصف مرد کرده... من تا بیام بگم مشکل ذهن زنهای ماست که خیلی هاشون سلطه مرد رو قبول می کنن، می بینم یه دانشجو - فرض کنید آقای ف-عصبانی میشه و می گه: شما به دین چی کار دارید؟ دین هیچ حقی از زن ضایع نکرده... اونقدر عصبیه و  لحن صداش پرخاشجویانه است که یه لحظه دست و پامو گم می کنم و نمیدونم چطوری بحثو جمع کنم، اگر یه کم بحث ادامه پیدا کنه، مطمئنم کار به زد و خورد می کشه، یه لحظه فکرمو جمع می کنم و می گم: من نه نظر شما رو قبول دارم آقای ف و نه نظر شما رو آقای س، فقط آقای ف، ایمانی که پس از شک به دین بوجود بیاد خیلی بهتر از ایمان کورکورانه و از سر تعصبه حالا هم بسه و بحثو تموم می کنیم، و میریم سر مثال بعدی، بنویسید مثال 5- 9... مثال رو می خوانم و حل می کنم و کلاس تموم میشه و من برمیگردم خونه... ولی هنوز اون چهره ی سرشار از خشم و تعصب آقای ف جلو چشممه... جالبه یه کتاب به قول خودش در مورد عرفان هم گرفته بود دستش و حتی اونقدر ظرفیت نداشت که کسی کوچکترین انتقادی به اصول ذهنی اش کنه ،... بسیار زیاداز تعصبش دلزده ام...
***
مهندس مجری، ساختمونی که من ناظرشم، وقتی زنگ می زنه، می گه حاج خانم... دلم می خواد بگم: آقای مهندس، من حاج خانم نیستم، می توانید خانم مهندس یا خانم فلانی صدام کنید... اه ... فک می کنه بگه حاج خانم یعنی چشم بد نداره... آقا من باور کردم تو که ان سال از من بزرگتری ، به منه مجرد چشم بد نداری ، خواهشا جون هر کی دوست داری نگو حاج خانم، من یاد مامان بزرگم می افتم می گی حاج خانم...

بیست و ششم آبان ماه هشتاد و هشت

No comments: