یا لطیف
یست سالم بود که با پوری خانم آشنا شدم، پوری خانم از دوستهای پنجاه سال به بالای منه، بسیار فهمیم و مثبت و دوست داشتنیه... من بالشخصه همیشه دوست دارم وقتمو باهاش بگذرونم، بس که مثبته و خوب... یه شب یا پوری خانم داشتم حرف می زدم، حرف به دوستی کشیده شد که بسیار زیاد پسری رو دوست داشت و نمی دونست در جواب محبتها و اظهار دوستی و عشق پسر چه کنه... پوری خانم همه ی حرفامو به دقت گوش داد و بعد گفت: بانو بگو بره دنبال عشقش، زندگی ارزش نداره که تا آخر عمر حسرت بخوره که اگه گامی کوچیک پیش می ذاشت تمام عمر در سایه ی عشق زندگی می کرد... گفت: بانو دانشجو که بودم، پسری از همکلاسی هام عاشقم بود، خیلی دوستم داشت، اهل شهر خودمون نبود، حتی برای اینکه بیشتر منو ببینه اومد و تو همسایگی ما خونه اجاره کرد، اما پدرم با ازدواجمون مخالفت کرد و منم چیزی نگفتم، و بعدها با سیستم خواستگاری با یه مرد خوب ازدواج کردم، ولی همیشه عشق تو زندگی ام کمه... گفت: چند سال پیش به طور اتفاقی تو ترمینالی دیدمش، من اونو نشناختم ولی اون منو شناخت، اومد جلو و خودشو معرفی کرد و از زندگی اش گفت و بعد دیگه ندیدمش و هنوز فک می کنم، اگه من ذره ای اصرار به ازدواج با اون می کردم، الان همه چی فرق داشت...
***
فیلم قبل از طلوع آفتاب سکانسی داری، همون اوایل فیلم، که شخصیت اول مرد فیلم، به شخصیت اول زن می گه: بیا امروز و امشبو با هم بگذرونیم، تا بعدها که تمام مردهای زندگی تو مرور می کنی، حسرت نخوری و بدونی چیز زیادی رو از دست ندادی... و زن قبول می کنه و یه روز و یه شب رو با هم می گذرونن...
***
اینا رو گفتم تا به خودم و اگه ناراحت نمی شید، به شمایی که این نوشته رو می خوانید،یادآوری کنم، اگه دلتون چیزی یا کسی رو می خواید، حداکثر تلاشتونو بکنید، تا سالها بعد حسرت بیست، سی سال پیشو نخورید...
پی نوشت: موهامو های لایت کردم، زیبا شده، بعد مدتها تنوع خوبیه...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت
یست سالم بود که با پوری خانم آشنا شدم، پوری خانم از دوستهای پنجاه سال به بالای منه، بسیار فهمیم و مثبت و دوست داشتنیه... من بالشخصه همیشه دوست دارم وقتمو باهاش بگذرونم، بس که مثبته و خوب... یه شب یا پوری خانم داشتم حرف می زدم، حرف به دوستی کشیده شد که بسیار زیاد پسری رو دوست داشت و نمی دونست در جواب محبتها و اظهار دوستی و عشق پسر چه کنه... پوری خانم همه ی حرفامو به دقت گوش داد و بعد گفت: بانو بگو بره دنبال عشقش، زندگی ارزش نداره که تا آخر عمر حسرت بخوره که اگه گامی کوچیک پیش می ذاشت تمام عمر در سایه ی عشق زندگی می کرد... گفت: بانو دانشجو که بودم، پسری از همکلاسی هام عاشقم بود، خیلی دوستم داشت، اهل شهر خودمون نبود، حتی برای اینکه بیشتر منو ببینه اومد و تو همسایگی ما خونه اجاره کرد، اما پدرم با ازدواجمون مخالفت کرد و منم چیزی نگفتم، و بعدها با سیستم خواستگاری با یه مرد خوب ازدواج کردم، ولی همیشه عشق تو زندگی ام کمه... گفت: چند سال پیش به طور اتفاقی تو ترمینالی دیدمش، من اونو نشناختم ولی اون منو شناخت، اومد جلو و خودشو معرفی کرد و از زندگی اش گفت و بعد دیگه ندیدمش و هنوز فک می کنم، اگه من ذره ای اصرار به ازدواج با اون می کردم، الان همه چی فرق داشت...
***
فیلم قبل از طلوع آفتاب سکانسی داری، همون اوایل فیلم، که شخصیت اول مرد فیلم، به شخصیت اول زن می گه: بیا امروز و امشبو با هم بگذرونیم، تا بعدها که تمام مردهای زندگی تو مرور می کنی، حسرت نخوری و بدونی چیز زیادی رو از دست ندادی... و زن قبول می کنه و یه روز و یه شب رو با هم می گذرونن...
***
اینا رو گفتم تا به خودم و اگه ناراحت نمی شید، به شمایی که این نوشته رو می خوانید،یادآوری کنم، اگه دلتون چیزی یا کسی رو می خواید، حداکثر تلاشتونو بکنید، تا سالها بعد حسرت بیست، سی سال پیشو نخورید...
پی نوشت: موهامو های لایت کردم، زیبا شده، بعد مدتها تنوع خوبیه...
بیست و یکم آبان ماه هشتاد و هشت
No comments:
Post a Comment