
یا لطیف
فک کنم از آخرین مطلبم یه هفته می گذره... تو این یه هفته خیلی درگیر بودم، کلی موضوع خوب برای نوشتن بود ولی حوصله ای نبود...آخرین کتابی که خواندم " من گنجشک نیستم" مصطفی مستور بود... خیلی خیلی خوشم اومد و دوستش داشتم ... در ادامه یه قسمت هایی از کتاب را می ذارم...
***
خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سالهاست که می دانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی- خواهرم- بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت. شانه های من از گریه بر گور او خواهد لرزید. و من فکر خواهم کرد که دنیا به آخرین نقطه اش رسیده است اما. هیچ مرگی دنیا را به آخرین نقطه اش نخواهد رساند. ما را اما شاید برساند.
*
می گویم: این کتاب (زایمان ترس ندارد)رو دیگه واسه چی می خونی؟
به کتاب نگاه می کند و مدتی طولانی سکوت می کند . بعد می گوید: می خواستم ببینم چرا نویسنده ی ابله این کتاب هنوز نمی دونه که حتی فکر کردن به عجیب ترین و هیجان آورترین و سخت ترین و پرمعناترین اتفاق هستی هم ترس داره، چه برسه به انجام دادنش.
*
عینک را می گذارد توی جیب کتش اما تقریبا بلافاصله آن را بیرون می آورد. می گوید: البته به نظر من کیف دستی همه ی زن ها مقدسه. شرط می بندم محاله توی کیف دستی زنها قرارداد و چک بانکی و شماره تلفن های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی. توی کیف دستی زن ها احتمالا یه دسته کلید هست و یه آینه کوچولو و چند برگ دستمال کاغذی و شاید یه شیشه عطر و یه رژلب و چند تا عکس و یه ذره پول. اما توی کیف مردها چی هست؟ تا به حال به ش فکر کردی؟
*
مدتهاست که منتظر کسی نیستم. یعنی کسی را ندارم که منتظرش باشم. بعد از افسانه مدتی طول کشید تا فهمیدم دیگر نمی توانم عاشق زنی بشوم. فهمیدم برای عاشقیت علاوه بر زنی که بتوانی دوستش داشته باشی باید چیزهای دیگری هم باشد. چیزهایی که فکر می کنم با مرگ افسانه برای همیشه در من مرد.
*
عاشق هر کس که شدی دیگه نمی تونی فرا موشش کنی .واسه همینه که به نظر من عشق یعنی هیولا.تا وقتی که کسی و دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میاد سراغت .واسه همینه که به نظر من هر زن یعنی یه کوه غصه.من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم.
پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش ... البته اگه تا حالا نخواندید...
چهارم آذر ماه هشتاد و هشت
No comments:
Post a Comment