Tuesday, September 29, 2009

وجدان مرده آقایان





یا لطیف
شليك نكنيد آقايان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند.

شمس لنگرودی
***
تیمسار می گه:گاز اشک آور که شلیک می شه، تنها چیزی که به ذهنت میرسه، دویدن و لذت ناب نفس کشیدنه...دومین بار که گاز اشک آور شلیک می شه یادت میاد روش کردن سیگاره تو جیبت شاید کمی اکسیژن برا نفس کشیدن بهت بده و دفعه ی سوم دیگه مثل اولین بار مرگ رو جلو چشمت نمی بینی...
ادامه می ده تیمسار : اولین بار که باتوم می خوره به تنت، طعم تلخ تحقیر رو می چشی، دردش تو تمام تنت پخش می شه و یه شوک الکتریکی هم اگه همراهش باشه که دیگه نور علی نوره...دومین بار یاد می گیری چطوری درد باتوم رو تحمل کنی و از درد سست نشی و فرار کنی تا گیر گاردی ها نیافتی و سومین بار دیگه به تلخی طعم تحقیر فکر نمی کنی به شیرینی طعم آزادی بعد از تحقیر فکر می کنی...
و من این روزها فکر می کنم که با گذشت زمان در این صد روز ترس سی ساله ی ما ریخته شد... اما...اما ... در اون طرف ، قاتلان و تجاوزگران با صدور اولین فرمان قتل و مباح اعلام کردن تجاوز به مخالفان، وجدانشون رو به خاک سپردند و مرثیه ای برای آزادی و انسانیت خواندند... وجدانی که به خواب رفت هیچ چیزی بیدارش نمی کنه ...نه چشمان پر خون ندا آقاسلطان، نه انگشتهای کنده شده امیر جوادی فر، نه مغز متلاشی شده محسن روح الامینی و نه ضجه های مادر سهراب اعرابی...
دیروزدر حین دیدن فیلم ایاک والدما ساخته ا.ح با خودم گفتم دیدن این صحنه ها- که اشک به چشم سنگدلترین آدمها میاره- چه احساسی در آمران و مجریان قتل ها و تجاوز ها و سناریو نویسان اعترافات تلویزیونی، ایجاد می کنه؟ تنها یک جواب برای این سوال داشتم، اگه دیدن این فیلمها احساس ندامتی رو در قاتلان ایجاد می کرد، بعد از قتل ندا آقا سلطان دیگه نباید شاهد هیچ جنایتی می بودیم اما متاسفانه تازه تیرماه بود که گند کهریزک و جنایات اونجا در اومد... پس وجدان آقایان نه تنها به خواب نرفته بلکه مرده...

هفتم مهر ماه هشتاد و هشت

Sunday, September 27, 2009

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست




یا لطیف
رقصیدن یکی از علاقمندی هامه و شاید اگر فرصتی پیش بیاد برم کلاس رقصی تا رقص رو حرفه ای یاد بگیرم، فقط و فقط برای دل خودم، فقط و فقط برای لحظاتی که تنها رقص آرومم می کنه...
امشب از اون شبهاست که دلم می خواد یه لباس آزاد و راحت و البته باز بپوشم، یه آهنگ بذارم، صداشو تا آخرین حد ببرم بالاو بعد تن بسپرم به آهنگ...فقط بدنمو بسپرم به آهنگ و تمام آنچه در مغزم می گذره و نمی توانم به هیچ بنی بشری بگم با رقص به هستی منتقل کنم...
حیرانی و دیوانگی ام را با رقص کامل می کنم و دیوانه وار می رقصم
...

Friday, September 25, 2009

خواهرانه





یا لطیف

زنگ زدی، با مامان حرف زدی، با بابا حرف زدی، اما من نه...فراموشم کردی گل من، عزیز من، بهترین من،... چقدر دلم برات تنگ شده، چقدر دلم برا صدات تنگ شده، بر خلاف عادت همه ی این روزها که دلم نمی خواد به هیچ زنگ تلفنی جواب بدم، دلم می خواد موسیقی قبل از مسابقات فوتبال پخش شه و من اسمتو و عکس زیباتو ببینم...
در یک کلام دلم برات تنگ شده جناب تیمسار...دلم برای بوسیدنهای گاه و بیگاهت تنگ شده، دلم برای اون صدات تنگ شده که می گفتی: خواهری حالم گرفته، موهامو نوازش می کنی...یادته بچه که بودیم، تمام اسباب بازی هامو پخش می کردم و تو مهمون خونه ام می شدی، می شدی عمو مهربون من...وای!!!!!!!!!!!!!یادته بچه که بودیم همیشه همه ی خلافهامو تو می پوشوندی تیمسار عزیز، یادته زدم با تاب لامپ پاکینگ رو شکوندم و تو پول دادی و درجا خودت رفتی خریدی و نصب کردی تا مامان اینا نفهمن... هنوز وقتی جایی اشتباهی می کنم دلم می خواد تو باشی وکمکم کنی تا اثر اشتباهو به کلی محو کنی
در یک کلام: دلم برات یه ذره شده تیمسار عزیز من
سوم مهر ماه هشتاد و هشت
 

سوال ساده ی بی جواب





دیروز یه سوال ساده اومد به ذهنم:
چرا سیگار کشیدن تو خوابگاه های پسرانه جرم محسوب نمی شه و کاملا عادیه ولی تو خوابگاه دخترا بعد از یک بار تذکر در صورت تکرار عمل، حکم اخراج از خوابگاه اعمال می شه؟

سوم مهرماه هشتاد و هشت



Thursday, September 24, 2009

آرزوی مرد بودن فقط برای لحظه ای خاص

یا لطیف
آن هنگام که تو را طلب می کنم، می نویسمت
قلم در انگشتانم به گل سرخی بدل می شود...
هنگامی که نامت را می نویسم
مداد پاک کنم مشتعل می شود و بر میزم باران می بارید...
مرا بیاموز که چگونه از تو بنویسم و چگونه از یادت ببرم
***غاده السلمان
*
یکی از زمانی هایی که شدیدا دلم می خواد مرد باشم، قبل عروسی هاییه که اصلا حال و حوصله ی آماده شدن رو ندارم...اگه یه زن باشی قبل عروسی باید کارای زیر رو انجام بدی
روز قبل باید رفته باشی اصلاح صورت و ابرو
اگه اعصاب و حال و حوصله داشته باشی باید قبل رفتن عروسی موهای بدنتو با موم انداختن برداری، و اگه مثل من تنبل باشی تو این کار باید موهای بدنتو شیو کنی
از حموم که اومدی بیرون تمام بدنتو با لوسیون مرطوب کنی که خشک نشه
بعد زدن لوسیون و خالی کردن یه شیشه عطر، باید سشوار بکشی و کلی با موهات سر و کله بزنی تا یه مدلی بگیره
بعد سشوار کردن مو، یه لباس بالاخره انتخاب کنی و بپوشی و بعد هم مطابق لباس یه سری جواهر بندازی گردنت و دستت و گوشت...
بالاخره یه کفش انتخاب کنی مناسب لباس و فک می کنی حالا آماده ای که بری...بعد می بینی یادت رفته روسری یا شالی که تا داخل شدن به تالار باید سرت کنی چروکه...
بعد اتو کردن روسری، کت یا مانتویی رو می پوشی و میری عروسی...
همه ی مراحل بالا اگه بخواد به طور دقیق و مو به مو اجرا شه، تقریبا  نیمی از یه روز، یا یه روز کامل وقت آدمو می گیره ...

اما مرد که باشی فقط باید
صورتتوشیو کنیو یه افترشیو بعدش به صورتت بزنی و بعد هم کت و شلوار بپوشی و اگه خیلی هم بخوای تیپ بزنی یه کراواتی ببندی که همه ی این کارها یک ساعت هم وقت نمی گیره...من امروز دلم می خواست مرد باشم، چون واقعا حوصله ی هیچ کدوم از کارهای زنانه رو نداشتم ولی مجبور بودم همه رو انجام بدم و برم عروسی...
***
صبح یه سر برا کاری رفتم بیرون، آقایی بهم گفت: خانم شما که با این شال سبزت تابلوئی تو این شهر کوچیک...مواظب خودت باش...تو دلم گفتم: خدا رو شکر که مامان یا بابا همراهم نیستن، وگرنه از فردا پوشیدن شال سبز رو برام ممنوع می کردن
:)
***
جی میلمو که باز می کنم و ای میل  مسئول کارمو می بینم کهیر می زنم، بلافاصله بعد تموم شدن کارم جی میلمو تغییر می دم، چون این اکانت  به خاطر ای میل های همین مسئول بی شعور استرس آوره برام...
دوم مهر ماه هشتاد و هشت


Wednesday, September 23, 2009

پرسشی شدن بنیانهای فکری


یا لطیف
گاهی بعضی آدمها یه دفعه ای عین مرگ، عین عشق ناخودآگاه وارد زندگی ات می شن، انتظارشونو نداری و هیچ فکر نمی کنی چنین آدمی به پستت بخوره، اون آدم میاد و یه دفعه همه ی باید ها و نبایدهای ذهنتو پرسشی می کنه...مثلا وقتی بهش می گی دلم نمی خواد مشروب بخورم، می گه دلیلت چیه برا این کار؟ بهش می گی دوست ندارم دست کسی بهم بخوره، می گه چرا دوست نداری، مگه آدمیزاد نیستی؟ وقتی بهش می گی می خوام ادامه تحصیل بدم، می گه چرا؟  ...بالاخره برا همه چی یه چرایی آماده داره، به شک می ندازدت، وقتی باهاش حرف می زنی، رو حرف های بی منطقت پافشاری می کنی که کم نیاری... وقتی حرفت باهاش تموم می شه و میره و تو رو با هزار و یک سوال تنها میذاره، تو تنهایی ات به خودت می گی:واقعا چرا مشروب نمی خورم؟ و هزار و یک چرای دیگه...
شاید اون لحظه که اون آدم پرسشگر میاد تو زندگی ات، به زمین و زمان و خدا و خودت لعنت بفرستی و بگی: بابا این چرا سر راهم سبز شد، چرا برا همه چی چرا می خواد؟ چرا تناقض های مسخره ی ادعای روشنفکری و زندگی شدیدا سنتی مو به روم میاره؟ عاصی می شی...ولی وقتی زمان گذشت، وقتی به مدد چراهای اون آدم، شک کردی تو بنیانهای ذهنی ات و فکر کردی و یه راه رو انتخاب کردی- خواه راه قبلی خواه راه جدید- از اون آدم در قلبت متشکر می شی که اون شک ها رو بوجود آورد تا بالاخره یه بار برای همیشه به این بایدها و نبایدها فکر کنی و عاقلانه و با فکر - نه تحت تاثیر حرف پدر و مادر و جامعه- راهتو انتخاب کنی ...
یکم مهرماه هشتاد و هشت

Tuesday, September 22, 2009

دور باطل خشونت




یا لطیف

بیا جلو! شنیدیم آدم خوبی هستی!
شنیدیم فروشی نیستی!
مث صاعقه یی و نمی شه صاحابت شد!
می گن رو حرفت می مونی!
چی؟ حرفات حقه؟
کدوم حرفا؟
واسه خاطر کدوم حاکم یقه جر می دی؟
مخت واسه کی کار می کنه؟
فکر سود خودت نیستی؟
پس می خوای کیسه کی رو پر کنی؟
تو یه رفیق خوبی یه آدم حسابی!

حالا گوش بده
ما می دونیم تو دشمنمونی و واسه همین،
می خوایم کلکتو بکنیم!
ولی چون خیلی خوبی، تو رو پای یه دیوار خوب می ذاریم
با فشنگای خوبی که از تفنگای خوب در میان
تیربارونت می کنیم!
بعد با یه بیل خوب، می کنیمت زیر گل!
برتولت برشت

تلویزیون داره ورژن جدید برنامه هویت رو پخش می کنه، مجری اینبار مرتضی حیدریه و کارگردان هم حتما برادر حسینه...اینبار برخلاف سالهای قبل روزنامه کیهان خبر از پخش این برنامه نداده، الان همه چیز پیشرفته شده، اینترنت اومده و خبرگزاری فارس خبر از این جور جلسات میده...حجاریان رو که می بینم تا ته دلم آتیش می گیره، ناخودآگاه یاد مرحوم زنده یاد سعیدی سیرجانی می افتم... خواندن یه کتاب از سرجانی کافی بود تا بفهمم اونها برا چی اون همه بلا سر اون عزیز آوردن...
تاریخ داره تکرار می شه، اون روزها برادر حسین برای زرینکوب و سیرجانی و سرکوهی و ... هویت درست میکرد و الان برای شریعتی و عطریانفر و حجاریان... ولی من ایمان دارم این ظلم ها پایدار نمی مونه ... روزگاری عالیجناب سرخپوش دستور قتل های زنجیره ی را صادر کرد و جز نخبه گان کشور شد، سال ها بعد همین عالیجناب سرخپوش فدای حرکتها و شعارهای پوپولیستی برادر محمود شد... و زمانی هم خواهد آمد که همه ی آنان که امروز دستور قتل و کشتار و سناریو سازی و اعتراف گیری و تجاوز می دهند، خودشان قربانی خشونت خودساخته شان می شوند...
پی نوشت: با خودم در مورد زمان برنامه فکر می کنم، سی و یک شهریور و یکم مهرماه...شاید این اعلانی است که پاییز سختی در پیش است ولی ما نمی ترسیم، ما زنان و مردان روزهای سختیم...
سی و یکم شهریور ماه

ترس از تنهایی

یا لطیف
همیشه وقتی پیشنهادی از نوع پیشنهادهای ازدواج یا دوستی رو به هر دلیلی که حتما برا خودم عقلانی و درسته، رد می کنم ، با خودم می گم تا کی می خوام به دنبال مرد رویاها بگردم، بعد درجا به ذهنم میاد اگه هیچ گاه ازدواج نکنم چی می شه؟
اندیشه های فمنیستی ام می گه هیچی نمی شه، اینهمه دوستات ازدواج کردن چه گلی به سر خودشون زدن که تو نزدی، تنها تفاوتشون با من اینه که یکی هست که همیشه می توانن باهاش بخوابن، بی ترس از بی آبرو شدن، یا ترس از انگ خوردن...راحت و شرعی می توانن میل جنسی شونو ارضا کنن و گاهی برای لحظات تنهایی کسی رو دارن...ولی درجا بعد این فکرهای درست و منطقی، حرف های مسخره خاله و عمو وعمه و دایی رژه میره جلو چشام، ...همونایی که خیال می کنن شوهر کردن فتح کردن یه مهم ترین قله ی زندگی توسط زن هاست...همیشه دارم بین این زن سنتی و سر به زیر و صبور و راضی به هر اونچه که پیش اومد و خود واقعی ام دست و پا می زنم...
الان هم که دوستی رو از زندگی ام حذف کردم و پیشنهاد ازدواجشو کلا رد کردم همین حس رو دارم...ترس از تنهایی...
سی و یکم شهریور ماه


لذت های ناب زندگی



یکی از لذت های ناب زندگی کتاب خواندنه...
یکی از لذت های ناب زندگی هم خوابگیه...
وقتی این دو تا لذت با هم آمیخته بشن چی می شه...
کتاب بخوانی  با پارتنرت، خسته شید، ...دستهاشو رو بدنت حس کنی، تمام زنانگی ات زنده شه، تو نی نی چشماش غرق شی و بدنت ، رو مثل کریستف کلمب کشف کنه...
این عکس تمام خواسته ی من از یه لحظه ی ناب زندگیه
سی و یکم شهریور ماه هشتاد و هشت
... 

Sunday, September 13, 2009

خودتو چطوری می بینی؟


به نام خدا
دوستت دارم
اما نمی گذارم  در بندم کنی
***
غاده السمان
ازم می پرسه خودمو چه طوری تعریف میکنم؟ ...
سوال جالبی کرده
روش فکر می کنم به این نتیجه می رسم:
من یه انسانم ، یک زن که دیگه نمی خواد از عشق یه بند براش بسازن،
من یه انسانم که حق تصمیگیری برای زندگی شو داره و تصمیش کنار گذاشتنت از زندگیشه چون در بند می خواهی اش...
بیست و دوم شهریور ماه

Saturday, September 12, 2009

دروغ


به نام خدا
توی دلم گفتم: دروغ، نقاب وحشت است.
عباس معروفی

نمی دونم چرا بهش دروغ گفتم؟ چرا حقیقتو نگفتم؟ من از تمام شدن رابطه ای که حرمتها در اون شکسته شده بود ناراحت نیستم، من از دروغگویی خودم ناراحتم...چرا تو تمام این مدت حقیقتو گفتم و دیشب ترسیدم بگم من می خوام با یه دوست - از نوع جنس مخالف - چت کنم...چرا ترسیدم ...خیلی از دیشب کنکاش کردم، تو خودم و رفتارم، تو رفتارهای دوستم و به این نتیجه رسیدم که من از گفتن حقیقت واهمه داشتم، چون می دونستم یا حداقل فکر می کردم، اون حقیقتو نمی پذیره... نمونه اش قبلا اتفاق افتاده بود، بهم شک داشت و من می دونستم گفتن اینکه من با فلان آقا می خوام حرف بزنم ناراحتش می کنه...ترس و وحشت از ناراحتی اش، ترس و وحشت از انگ خیانت کردن خوردن، منو به دروغ وادار کرد...دوستی دارم که می گه گاهی اونی که دروغ می شنوه به اندازه ی اونی که دروغ می گه مقصره، چون تحمل شنیدن حقیقتو نداره...دیشب دوستم تحمل حقیقت رو نداشت...
پی نوشت: اینها رو اینجا ننوشتم که دروغ گفتن خودمو توجیه کنم...من می پذیرم که اشتباه کردم ولی اون هم سهمی در اشتباه من داشت که داره نادیده اش می گیره...ای کاش منصفانه قضاوت می کرد
...
بیست و یکم شهریور ماه هشتاد و هشت