Friday, October 30, 2009

در جستجوی حقم هستم...

یا لطیف
بالاخره همه برنامه ها رو جور کرد، تا چهارشنبه تهران باشم، و بتوانم تو تظاهرات شرکت کنم...
دو سه روز مونده به انتخابات برگشتم شهرستان، یادم نمیره، تو تاکسی نشسته بودم، دوستی که اتفاقا تو نت باهاش آشنا شده بودم و بسیار دوست مطلیه، بهم زنگ زد، گفت : بانو تو یه حوزه رای گیری، مسئول صندوقم، حتما بهت خبرها رو میدم، فقط به هر کی می توانی خیر بده که با نماد سبز وارد حوزه نشن که رای شونو باطل می کنن، گفتم باشه ، حتما...
به هر کی توانستم زنگ زدم و خبر دادم که با نماد سبز وارد حوزه نشین...
***
بعد اون شب شوم، شنبه بیست و سه خرداد تصمیم گرفتم برم تهران، مهمون خونه ی تیمسار بودم،تیسمار زنگ زد و گفت: بانو نیا، تهران شلوغه، نمی توانی بری دانشگاه، کار تز و درس رو بهونه کردم و گفتم میام تهران، و تو دلم گفتم، باید تهران باشم، باید تو متن این بل بشو و شلوغی ها، باید باشم ...
رفتم تهران، ولی هر کاری کردم، تیمسار نذاشت تو راهپیمایی ها همراهش بشم، می گفت تو رو دست من سپردن- انگار پنج سالمه من- و باید سالم تحویلت بدم... یادمه بیست و پنج خرداد برای اینکه رو حرف تیمسار حرف نزنم و جلو زنش کوچیکش نکنم، نرفتم تظاهرات، ولی اشکم در اومد... وقتی اومد و از اون سکوت تعریف کرد، وقتی در به در خبر بودم و به همه زنگ می زدم و می گفتم" که چه خبر؟ شما که اونجا بودید خبری ندارید؟" داغون بودم اون روز، فرداش وسایلمو جمع کردم و برگشتم شهرستان... 
***
با وقایعی که تو جریان تظاهراتها اتفاق افتاده ، یه دلهره تو دلمه، ولی ناچارم به رفتن، ... باید برم تا حقمو بگیرم، کسی حقمو نمیاره دم در خونه بهم نمیده... اینکه می بینم تعدادمون زیاده دلگرمم می کنه... بعدها بیشتر از این حسم می نویسم...
نهم آبان ماه هشتادوهشت

برای محمود وحیدنیا



یا لطیف
برادرم، محمود وحیدنیا، نمی دونم خبرهای مبنی بر مفقود شدن و دستگیری ات صحت داره یا نه - ولی حدس می زنم درست باشه- در مقابل شجاعتت، در مقابل بزرگی ات کم آوردم، کیه که ندونه، دانشجوی المپیادی و دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف به راحتی می توانه، از بهترین دانشگاه های خارج از کشور- منظورم مالزی و این کشورهای مسخره نیست،منظورم امریکا و کانادا است- پذیرش بگیره و یه عمر زیر سایه امنیت پرچم یه کشور جهان اول زندگی کنه و ککش هم نگزه تو کشورش چه اتفاقی می افته... کیه که ندونه، تو خیلی راحت می توانستی عضو بسیج شی و فقط با سکوتت و مهر تایید زدن به عملکرد ج.ا  با شرکت تو مراسمهایی مثل مراسم دیروز و سکوت کردن، مدارج ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنی اما... اما... تو دیروز با اون سخنرانی ات پشت پا زدی زدی، به زندگی آرام و بی دغدغه و تمام هستی تو، قمار کردی، ... حتما با پنج سال سابقه ی روزنامه خوانی، احمد زیدآبادی رو می شناسی، اونو فقط به این خاطر که نگفت رهبر معظم، چند ده روز تو یه قبر نگه داشتن و الان من فکر می کنم، این آقای ولی، که تحمل کوچکترین انتقادات رو نداره، با تو و انتقاداتت چه می کنه؟ ...برادرم... اونقدر ذهنم آشفته است که نمی دونم چطوری تموم کنم متنو... فقط اومدم، اینجا بنویسم، در مقابلت احساس حقارت می کنم، در مقابل شجاعتت، در مقابل حس وطن دوستی ات... برادرم، هر جا هستی و به هر حال خداوند پشتیبانت باد...
هشتم آبان ماه هشتاد و هشت
 

Tuesday, October 27, 2009

من و شاگردهام

 

یا لطیف
امروز باز هم دانشجویی از حس همدردی من برا مشکلاتشون، کمال سواستفاده کرد و دروغی به من گفت و غیبت کرد و من باور کردم و حالا که فک می کنم، می بینم حرفش از پایه دروغ بوده... یادمه یه مشاور خوب، خیلی خوب، بهم گفت: مریم اگه کسی سرت کلاه گذاشت، حرص نخور، بخند و بگو، چه عجب یکی زرنگتر از من پیدا شد... حالا سعی می کنم این جمله رو بگم، سعی می کنم...
***
امروز اولین کوییز رو از دانشجوهام گرفتم، بعضی هاشون عالی نوشتن، بعضی هام سعی کردن تقلب کنن، اونایی که عالی نوشتن، واقعا شادم کردن، یه حس عجیبی بود، حس افتخار به شاگردهام و شاد بودن از مفید واقع شدن من... از اینکه با علاقه به درس گوش میدن، سوال می پرسن و خسته ام می کن با استاد اینجا چرا سینوس شد، اونجا چرا کسینوس شد، خوشحالم... از اینکه تو کلاسم چرت نمی زنن خوشحالم، از اینکه گاهی با هم، به هم می خندیم خوشحالم... امروز حس می کردم چقدر زیبا می گفت عزیزی، که معلمی یعنی از وجود خودت  مایه بذاری، برای یادگیری بیشتر شاگردهات... تمام اینها رو گفتم تا بگم: من عاشق تدریسم...
***
به مامان سپردم چای دم کنه، یه کتاب از کتابخونه ی مرد مردستان، انتخاب کردم و میخوام تو سکوت شب، وقتی همه خوابن، دو ساعت خودمو، به ضیافتی با کتاب و چای دعوت کنم...
پنجم آبان ماه هشتاد و هشت

Monday, October 26, 2009

برای خانواده تمام زندانیان سیاسی


یا لطیف

فرشته قاضی تو پروفایل فیس بوکش نوشته :"نگرانم برای همه عزیزان دربندمان که باز دور جدید از فشارها شروع شده است و این اخبار به شدت عصبی و نگران ترم کرده است؛ هنگامه شهیدی اعتصاب غدا کرده و گفته یا آزاد می شم یا می میرم، مادر هنگامه هم امروز به بیمارستان منتقل شده. از احمد زیدآبادی هم چهل و سه روزه که خبری نیست. پیمان عارف هم از دیروز به انفرادی منتقل شده و اعتصاب غذا کرده است و ... و" وقتی مقاله ی خوبی می خوانم فک می کنم، الان زیدآبادی در زندان در چه وضعیه، وقتی کتاب می خوانم، فک می کنم قوچانی و کیوان صمیمی بدون کتاب چه می کنن، وقتی وبگردی می کنم، فک می کنم چه مدته ابطحی دلش لک زده برای یه وبگردی حسابی، وقتی می خندم و شادم، فک می کنم مهدیه ی محمدی و ژیلا بنی یعقوب الان تو چه حالی هستن، وقتی پنجره رو باز می کنم، فک می کنم، دوست دانشگاهی سابقم، ضیا نبوی، الان کجاست و تو کدوم زندان داره جواب حرفها و انتقاداتشو میده، وقتی بابا مریض می شه و براش پتو می برم، با خودم می گم، کی پرستاری دکتر ملکی تو اون زندان نمور و کثیف و غیراستاندارد رو می کنه، وقتی کودکی می خنده، فک می کنم، زن سعید شریعتی چند ماهه لبخند کودکشو ندیده و به بهانه های جوروواجور اون برا پدرش، تو خلوت گریسته، وقتی مادرم بهم محبتی می کنه، فک می کنم هنگامه شهیدی، تو این روزها، درد دوری از فرزندان رو چطوری تحمل کرده، وقتی خبرهای نگران کننده از اوین میاد، فک می کنم، فخری محتشمی پور با صلابت تو دلش چه آشوبیه...
مطمئنا ما خیلی خیلی کمتر از خانوادهی زندانیان سیاسی در رنج و عذابیم، ولی اینا رو نوشتم، تا اگر کسی از خانواده ی زندانیان سیاسی گذرشون به طرف وبلاگم افتاد بدونن، ما هم عین اونها برای عزیزانشون نگرانیم و روزهای تلخی رو می گذرونیم...
به امید روزهای سبز...
چهارم آبان ماه هشتاد و هشت...

زندگی در پیش رو 2

یا لطیف
- محمد کوچولویم، تو بچه خیلی حساسی هستی و تفاوت تو و دیگران در همین است...
لبخند زد.
-این روزها حساسیت چقدر نایاب شده.
*
فکر می کنم که وقتی در این باره با دکتر کاتر صحبت کردم، حق داشت بگوید که ج.ن.د.ه دیدن کسی، فقط به دید بیننده مربوط می شود.
*
آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند. اگر عقیده ی مرا بخواهید، می گویم اگر جوانکها تفنگ به دست دارند به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته، نه کسی آن ها را دیده و نه کسی آنها را شناخته.
*
سیگام را دوباره با فندکش روشن کرد و گفت که بچه ها ج.ن.د.ه ها خوش شانس تر از بقیه هستند، چون می توانند هر پدری که بخواهند انتخاب کنند و مجبور به قبول کردن یک پدر معین نیستند.
برگرفته از کتاب زندگی در پیش رو نوشته ی رومن گاری ترجمه لیلی گلستان
چهارم آبان ماه هشتاد و هشت

Friday, October 23, 2009

شعری از ملک الشعرای بهار

یا لطیف
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند/از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت/گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا/ جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»/شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ه/با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز /پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه/ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي/هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،/شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،/مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان /.درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان، /روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد /خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،/خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است/هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،/بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند /وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند
ملک الشعرای بهار
پی نوشت: غروب پنج شنبه و شب جمعه و غروب جمعه، همه اش یه دلتنگی و دلگیری تو هوای این روزها، موج می زنه...دلم گرفته...
ساعت یک و نیم نصفه شب اس اس اومد: از اینکه قبض موبایلتونو غیرحضوری پرداختید متشکریم...
:):دی
یکم آبان ماه هشتادوهشت
 

Thursday, October 22, 2009

زندگی پیش رو

یا لطیف
رزا خانم دوست دارد که همیشه کسی همراهش باشد. وقتی بخواهد بیرون برود لباس پوشیدنش را خیلی طول می دهدو چون روزی زن بوده و هنوز هم چیزکی از آن در او باقی مانده.***زندگی پیش رو - رومن گاری
فکر می کنم که آقای هامیل در گفتن آن حرف اشتباه کرده. فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان حتی نمی توانند یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند***زندگی پیش رو - رومن گاری

معصومیت بچه گانه

یا لطیف
بعد از مدتها حس کردم، مثل یه بچه معصومم، براتون پیش اومده یه جورایی دلتون برا سادگی و بی آلایشی خودتون بسوزه... من الان دلم برا خودم سوخته...
سی ام مهرماه هشتاد وهشت

Wednesday, October 21, 2009

روز دختر ابتکار جدید ج.ا




یا لطیف
یکی از ابتکارت ج. .ا  تو این سی سال درست کردن انواع و اقسام روزها بود: روز پدر، مادر، دختر، و ...دیروز رو به مناسبت تولد حضرت معصومه، روز دختر نامیدند... من کلا با این واژه ی زن و دختر مشکل دارم، حس می کنم با این واژه ها یکی عمق وجودتو می کاوه که ببینه دختری یا زن؟ که ببینه بکارت داری یا نه؟... حالا جدا از این تعاریف و واژه ها، تو تاکسی، شنیدم که رادیو جوان یه مسابقه به مناسبت روز دختر در فرهنگسرای دختران- اسمشو مطمئن نیستم ولی فک کنم همین بود- برگزار کرده، فک می کنید مسابقه ی چی بود؟ کتابخوانی در مورد حضرت معصومه؟ ای کاش این بود. مسابقه ی رادیو جوان مسابقه ی آشپزی بود... گفتن همه ی دختر خانمها بهترین غذایی که بلدن، بپزن و ساعت 10 تا 11 و نیم روز سه شنبه بیارن فرهنگسرای دختران، تا اونا به خوشمزه ترین غذا جایزه بدن... به نظرم چرندترین مسابقه ای بود که می شد برگزار کرد، انگار دختر نمونه بودن محدود می شه به بهترین آشپز بودن و بعد از اون هم زن نمونه بودن محدود می شه به بهترین مادر بودن... یعنی در هر دو صورت خود زن به خودی خود و برای وجود خودش ارزشمند نیست، بلکه به خاطر فوایدی که برا خانواده داره مهمه، یعنی اگه یه زن ازدواج نکنه و مادر و همسر نشه، زن نمونه نمی توانه باشه... اگرچه خیلی از مردم آگاه هیچ وقتی برای دیدن و شنیدن خزعبلات صداوسمای میلی صرف نمی کنن، ولی باید پذیرفت عده ای این برنامه ها رو می بینن، این عده نه مطالعه می کنن، نه به نت سر می زنن و نه فیلم هایی غیر از اخراجی های 2 می بینن، این عده با کارهای فرهنگی و محصولات فرهنگی آگاه نمی شن، بلکه باید دولت و رسانه ی ملی اونا رو آگاه کنه، ولی دولت چند گام عقبتر از همین مردم عامیه... شدیدا اعتقاد دارم برای رسیدن به دموکراسی باید زنان یک جامعه آگاه بشن، و این آگاهی تنها با کارهای من و امثال من که هر جایی سعی می کنیم به زنان اطرافمون بگیم: شما هم انسانید و حق و حقوقی نه کمتر از مرد، که برابر با اون دارید، ایجاد نمی شه، یک جایی نیاز به ارگانی برای بالاتر بردن فرهنگ و دید مردم وجود داره، و تا وقتی که اون ارگان و رسانه،- صدا و سیمای میلی- چند گام عقبتر از مردم جامعه است، انتظار تحقق دموکراسی به معنای واقعی کلمه، تنها یه آرزوی دور می توانه باشه، نه واقعیت...
پی نوشت: تو رو خدا آقایون محترم، وقتی زنی داره باهاتون دردل می کنه ، راه حل ارائه ندید، فقط و فقط همدردی کنید...خیلی سخت نیست، چند لحظه دست از اون منطق مردونه بردارید و گوش خوبی باشید. همین... کار چندان سختی نیست.
بیست و نهم مهرماه هشتاد و هشت

Monday, October 19, 2009

کیلیپس های دوست داشتنی




یا لطیف
باید امشب بروم ...
سهراب
***
دیشب تو یه لحظه تصمیم گرفتم برای یه مدتی، فیس بوکو تعطیل کنم، زوربا وار یه دفعه ای تصمیم گرفتم و یه دفعه ای عملی اش کردم... دیگه فیس بوک هم تنهایی مو ارضا نمی کنه و جذابیتهای اولیه شو برام نداره... تنهایی مو با فیس بوک و دوستام و لینکها و شعرها، تقسیم می کردم و حالا می خوام برگردم به خودم و تنهایی مو خودم پر کنم...
***
صبح از ساعت هفت و نیم تا نه موبایل یه ربع، یه ربع زنگ زد و من بالاخره نه دل از رختخواب کندم،به عادت همیشه یه سر به فیس بوک زدم، دو تا از دوستان برام مسیج زده بودن، چرا بستی؟ توضیح دادم براشون که دیگه فیس بوک جذابیتی نداره، و خسته و دلزده ام، باید برم...
حوصله ی انجام کارای تز رو ندارم و میرم شهر کتاب، دو تا کتاب از رومن گاری خریدم، بیابان رو دیدم چنگی به دلم نزد و نخریدم،...تو راه برگشت، بی جهت رفتم سه تا کیلیپس خریدم، از این خریدهای الکی و خرکی فقط برای تمدد اعصاب، از اون دست خریدها که تنها این نکته رو به وجودم ثابت میکنه، که بانو هنوز خواستنی هستی، ببین یکی برات کادو خرید، سه تا کیلیپس ساده و خوشگل، بانو، بانو برات کادو خرید...شاید با خواندن این حرفها فک کنید خودشیفته ام یا دیوانه، برام مهم نیست... تازه یه نوع جدید نوار بهداشتی هم اومده بود که یه بسته از اونم خریدم،نمی دونم چرا تمام نواربهداشتی های ایرانی و خارجی یه عالمه پودر جاذب دارن، واقعا این شرکتهای سازنده فک نمی کنن اگه یه بدبخت به پودر جاذب حساسیت داشته باشه، یا به مرور زمان حساسیت پیدا کنه، چه خاکی باید سرش بریزه...
یه ربعی می شه از بیرون برگشتم، پنجره رو باز کردم تا آفتاب بیاد
تو اتاق ...ورود آفتاب حالمو بهتر کرده...امیدوارم روزهای بعد حالم بهتر از الان باشه...
پی نوشت: عکس بالا، عکس او
ن سه تا کیلیپسیه که خریدم...
بیست و هفتم مهرماه هشتادوهشت

Saturday, October 17, 2009

کنیاک

 یا لطیف

بهم می گه بانو خیلی بی خیالی... خیلی کینه ای هستی... تو دلم می خندم و با خودم می گم بعد اینهمه مدت شناختت از من اینقدره؟ با صدای بلند می گه: من حسودم، چی کار کنم؟ به همه حسودی ام میشه... می گم: آخه من چه کار کنم، زندگی رو که نمی شه فقط تو یه رابطه ی عاشقانه خلاصه کرد... ساکت می شه، می دونم خودش هم نمی دونه برا چی به همه چیز گیر میده... 
احتمالا الانم داره فک می کنه من چی بیعار و بی خیالم که دارم اینجا می نویسم...
***
پنجره رو باز کردم، پاییز و نسیم خنک وارد اتاق می شه، شیر گرم تو دستمه و یه عالمه برگه و کتاب دورم... خیلی خسته ام و تموم شدن کارای تز برام رویا شده، احتمالا این هفته خیلی باید روش کار کنم، مثل همیشه مثل یه زن تنها، تنهام، کمکی نیست برام، چون تو ناراحت شدی و روتو برگردوندی...
***
دلم شراب می خواد... یه نوع شراب فرانسوی هست به نام کنیاک، اسمش جالبه، دلم می خواد تجربه اش کنم... الان که اینا رو می نویسم با خودم می گم چقدر آرزوهای ما کوچیک و سطحیه، خوردن یه نوشیدنی یکی از آرزوهامه... خنده داره، مگه نه؟
بیست وپنجم مهرماه 

Wednesday, October 14, 2009

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی




یا لطیف

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی امروز تموم شد ... خیلی خیلی از این رمان آقای مهرجویی لذت بردم. در واقع این رمان آینه ی تمام و کمال زندگی امروز نسل من در این بل بشوی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی،و اقتصادیه... از دردها و دست و پا زدنهای نسل من حرف می زنه، از ترافیک که اعصابمون رو به فاک میده، از سروصدای 
گوشخراش ساخت آپارتمانهایی که هر روز دارن سبز می شن، از دود و آلودگی هوای شهرهامون که کم کم بدنمون رو با سرب آشنا می کنه و در دراز مدت هزار و یک جور مرض برامون به ارمغان میاره، از هنر و کتابخوانی که هیچ ارزشی تو این جامعه نداره، از مشکلات اقتصادی نسل من که باعث می شه همیشه حرف یه آقا بالاسر رو به خاطر تامین خرج و مخارج گوش بده، از عدم وجود آزادی تو روابط انسانها با هم حرف می زنه، از نابودشدن آدمها تو این جاده های عهد بوقی ، از سوالهای مکرر نسل من که چرا ما ایرانیها الان تو این نقطه ایم و دنیا هزار گام از ما جلوتره و هزار و یک چیز دیگه ...
خواندنش رو به همه تون توصیه می کنم ... در ادامه چند قسمت رمان رو براتون نقل می کنم...
***
صفحه 120: به یاد حرف دکتر می افتم که میگفت همه اینها، این دورویی ها، این ظاهر و باطن کردن ها، این دروغ دائمی، در گفتار و رفتار و کردار، این تعارف های دروغین، این آبروداری های ظاهری و کاذب همه نتیجه و تجلی همان جامعه سرکوب است. جامعه ی ناآزاد. و هر چه قدمت این سرکوب بیشتر باشد، اسکیزوفرنیای شخصیت بیشتر نشان داده می شود.
صفحه 148: شاید این همان تقدی زمانه ی ما باشد. که ما در زمانه ای به دنیا آمده ایم که مسائل اخلاقی و انسانی و خوب و بد و  این حرف ها همه کشک و بی محتوا شده اند. که ما غوطه ور شده ایم در ورطه ای... ورطه، مغاک... که نمی دانیم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. همه جا، پر از قتل و جنایت و کشتار است. همه ضد همند. همه دشمن هم و هیچ بعید نیست، یعنی امکانش هست، یعنی همین است واقعیت که ما باید مدام، مدام، مدام... به هم بپریم و همدیگر را بدریم، چه از لحاظ جسمانی، چه روحی، این درندگی ها، این خوی وحشیانه شاید همین است روح مسلط زمانه ی ما ...
صفحه 148
: من باید بنشینم و به این بیاندیشم که چرا برخلاف روحیهٔ خداپرستانه و مذهبی همه، که به دنبال سعادت بخشیدن به افراد جامعه از طریق تلطیف روح اخلاقی آن‌هاست، در این جامعه این همه فساد و دورویی و بی‌اخلاقی و زشتی و بی‌ادبی حاکم است. فساد، از همه نوعش، بیش از همه مالی و بیش از همه اخلاقی. یعنی چرا باید دخترهای ما، این همه بی‌بند و بار و رها و راحت در دسترس باشند؟ چرا می‌گویند فحشا افزایش یافته، نسبت به گذشته، چرا همه فکر می‌کنند که هر دختری را که بخواهند و دست روش بگذارند راحت می‌توانند تصاحب کنند. چرا این‌قدر همه مادی شده‌اند؟
صفحه 111:نه بی‌شک یک وجه متمایز شخصیت اینجانب همین مدام به استقبال فاجعه و مصیبت رفتن است. همان گوهرهٔ یک روحیه مذهبی، ما هنوز چیزی نشده از همان دقایق و رویدادهای ظاهرا بی‌اهمیت اولیه، بی‌درنگ به نتایج مصیب‌بار ممکن و احتمالی آینده می‌جهیم و خود را در سوگ رویدادهای ممکن ولی هنوز نامعلوم و نامشخص فرو می‌بریم، و هی همان را نشخوار می‌کنیم. این چه مرضی است؟ استغراق در امر واهی، پوچ، در خیال، و همه منبعث از نفی و منفی‌بافی، و روحیه‌ای مرگ‌طلب و نیست انگار
صفحه55: اینجا دیگر مساله دولت و ملت در کار نیست. اینجا مساله یک روحیه وحشیگری قدیمی است، که در این جنگل شهری خوب به کار آمده است. تو باید بکوشی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی، به بهای هر گونه قلدری و زورچپانی و بی عدالتی و بی حرمتی نسبت به دیگری، هر که می خواهد باشد. تو راه را بگیر و برو و همه را مثل حیواناتی ه باید سر به تنشان نباشد، کنار بزن و از آنها بگذر. حتی عابر بدبخت پیاده را که از روی خط قانونی خودش دارد عبور می کند.

بیست و دوم مهرماه هشتادوهشت










بی جنبگی مردانه

یا لطیف
تو این وضعیت تنها چیزی که کم بود، عاشق شدن دانشجوم بود... به همه چیز فکر کرده بودم الا این یه مورد، تازه اونم دانشجوی تخسی که جلسه ی اول فقط پوزخند می زد به من... لعنت به این پسرای بی جنبه...
بیست و دوم مهرماه هستاد و هشت

Monday, October 12, 2009

برای تو که مهر می ورزی




یا لطیف
هیچ گاه فکر نمی کردم، دختری ، زنی ، هم جنسی با من چنین  کنه... در طول این سالها  خیلی دیده ام زنان و دخترانی که به خاطر حسادت به من زیرآبم رو به قول معروف زده اند، چون نمی توانستن تحمل کنن زنی آزاد فک کنه و مورد توجه باشه به خاطر فکرش ، نه آرایش  گریم گونه اش... ولی هیچ موقع فک نمی کردم دختری پستی و رذالت رو به اونجا برسونه که  بره در بیاره من با کدوم آقا چت می کنم واسم و آی دی اون آقا رو بنویسه یه سری خزعبل سر هم کنه که اون آقا اشتباهی به جای اینکه برا من تایپ کنه برا اون تایپ کرده و به دوستم مسیج بده و با زبون بی زبونی بگه: ببین این خانم که تو اینهمه سنگشو به سینه ات می کوبی چنین ج.. ایه؟  واقعا نمی دونم این زنان چی فکر می کنن، عشقی که به این ترتیب بخواد بدست بیاد چه به درد می خوره؟  جالبتر اینکه اون خانم می دونه دوستم با من در ارتباطه و همچنان به دوستم ابراز عشق می کنه...  تنها فایده ی این ماجرا این بود که هم من و هم دوستم فهمیدیم چقدر برای هم مهم ایمم...سعی می کنم از این زاویه به قضیه نگاه کنم
***
ساعت از یک نیمه شب گذشته، دیگه حوصله ی مدلسازی این سدهای لعنتی رو ندارم، میرم سر کتاب. " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" رو شروع می کنم، جایی سلیم - قهرمان داستان- از حسادتهاش می گه، از حسادت به هر چیزی که توجه سلما خانم- عشق سلیم -رو به خودش جلب می کنه، به یاد تو می افتم و حسادت به تمام آنچه من دوست می دارم و مقایسه ی ساده و کودکانه ات که بانو من مهمترم یا فلانی؟ من مهمترم یا فلان کار؟ و من می خندم و می گم خب معلومه تو... به این جای قصه که می رسم با خودم می گم این حسادت انگار مرض همگانی تمام مردای ایرونیه... دوستی برام تعریف می کرد شوهرش بهش گفته اگه به فلان عروسک- که اتفاقا اون آقای شوهر براش خریده بود- زیاد توجه نشون بدی گم و گورش می کنم و گفته بود تو فلانی رو بیشتر از من دوست داری... همه ی اینها به ذهنم میادو یه لبخند کمرنگ رو صورتم می شینه... به ساعت نگاه می کنم، نزدیک سه است ... میرم یه سری به فیس بوک می زنم و شوکه می شم، عکس بچگی مو نقاشی کردی و گذاشتی تو پیجت ... از ذوق مرگی نمی دونم چی کار کنم، درجا برات کامنت می ذارم خیلی خوشگله ولی یه شباهتهایی وجود داره....دلم می خواد برات کامنت بذارم خیلی دوستت دارم ... ولی کامنت نمی ذارم و اینجا می نویسم ازت سپاسگزارم بابت تمام مهربانی ها و لطف و بزرگواری هات... ممنونم و بسیار دوستت می دارم

بیستم مهرماه هشتادوهشت




Sunday, October 11, 2009

احساس بد خوشبختی

یا لطیف
بعد دو ماه و نیم از شروع ریزش  موهام، وقت می کنم برم دکتر... قبل رفتن مانتو می پوشم، همون مانتوی سیاه جیر که خیلی دوسش دارم، موهامو شونه می کنم، تو آینه خودمو می بینم، با خودم میگم: بانو موهات چه بلند و قشنگ شد، اگرچه آرایشگر با کوتاهی بیش از اندازه آفتابه گرفت به موت ولی دستش طلا چه مویی کوتاه کرد، هر چقدر بلند می شه زیبایی اش بیشتر می شه، دلم نمیاد روسری کنم سرم، ولی چه می شه کرد اینجا سرزمین اجبارهاست... اول یه سر شهر کتاب می زنم و کلی کتاب می خرم، کتابهای توپی که می دونم مناسب حال و روز این روزهای منه، یه کتاب به معرفی برادر روشنفکرم، یه کتاب به معرفی یکی از دوستان و دو کتاب هم به معرفی یک سایت ، به ترتیب عبارتند از: به خاطر یک فیلم بلند لعنتی نوشته داریوش مهرجویی، عطر سنبل عطر کاج، چرند و پرند مرحوم دهخدا، قنبرعلی محمدعلی جمالزاده... بعد به حضور دکتر شرفیاب شدم، دکتر میگه استرس هاتو باید کم کنی، می گه وزیر علوم که عین هلو پایان نامه میده، شما چرا غصه ی پایان نامه تو می خوری... تو دلم می گم ای کاش یه کم می شد کمتر دونست و این همه غصه نخورد...
***
از اون جایی که حافظه ی زیبایی و سابقه ی خوبی در گم کردن اشیا دارم و همیشه باید موقع خواب هر جواهری که  استفاده می کنم رو در بیارم، هیچ موقع در مواقع عادی جواهر مصرف نمی کنم و همین عدم مصرف باعث بسته شدن سوراخ گوشم می شه، امروز رفتم یه گوشواره ی استیل  ضد حساسیت بخرم تا بندازم گوشم  تا هم اگه گم شد غصه شو نخورم هم سوراخ گوشم بسته نشه، دیدم یکی سلامم می کنه،  سرمو بلند کردم، دیدم آقا سرویس دوران ابتدایی مه، اصلا از این مرد خاطره ی خوشی تو ذهنم ندارم، نمی دونم چرا ئلی هیچ ذهنیت خوبی نسبت بهش ندارم، در عین ریا سلام علیک کردم و گفتم ببخشید ندیدمتون... تو دلم گفتم اگه دیده بودمت هم خودمو می زدم به ندیدن...
دو تا پسر اومده بودن برا دوست دختراشون گوشواره - از این آویزونی ها - بخرن دچار عقده شدم دیدمشون...
:)
***
سوار تاکسی می شم، خانم جوانی کنارم نشسته، منتظر یه جرقه است که حرف بزنه و دردل کنه ... شروع می کنه به حرف زدن، می گه: بیست و پنج سالمه، بچه ی ده ساله ام هشت ماه قبل بر اثر تومور مغزی فوت کرد... همه تو تاکسی بهت زده می شیم، راننده می گه: خیلی تحمل داری خانم به راننده می گم غم و درد که رسید تحملت زیاد می شه، تحمل نکرد چه می شه کرد... از تاکسی پیاده می شم تو صورت خانمه نگاه می کنم و می گم خدا بهتون صبر بده... تو روم می خنده و می گه مرسی... تو کوچه با خودم فکر می کنم چه بدبختی ها و غم های عظیمی تو زندگی وجود داره، آویزون بودن و معلق بودن من در مقابل این دردها هیچه... خیلی بده در مقابل بدبختی مردم، یه لحظه فکر کنی چه خوشبختی که این دردو نداری ولی آدمیزاده دیگه، همیشه خوب فکر نمی کنه که ...
نوزدهم مهر ماه هشتاد و هشت

چه تهیدستی زن...




یا لطیف
دلم شراب می خواد، دلم میخواد مست کنم و نفهمم که امروز صبح همون موقع که من تو خواب بودم، بهنود به چوبه ی دارسپرده شد، دلم می خواد این سردرد لعنتی که از صبح با دیدن خبر ایجاد شده رهام کنه... دلم بد سوخته ... مثل اون شنبه ی لعنتی که ابطحی رو نشون دادن و من سوختم، مثل اون شنبه ی لعنتی که نتیجه ی انتخاباتو اعلام کردن، مثل اون شنبه ی لعنتی که ندا رو کشتن، مثل اون شبایی که آروم دور از چشم مامان و بابا مقاله هایی در مورد اعدام های سال 67 می خواندم و اشک می ریختم، دلم سوخت مثل وقتی که ایرج فریدون سه پسر داشت اعدام شد، دلم سوخت مثل اعدام اون روز صبح لعنتی تو استادیوم جلوی خونمون، اشک های آقای بازیگر و تمناش از خانواده ی مقتولی دل آدمو می سوزونه... کم میارم، احساس عجز می کنم، کاری ازم بر نمیاد، دیشب همه اش با خودم می گم " چه تهیدستی زن" ... چه دردهای عظیمی باید تو زندگی تحمل کرد... 
بهنود اعدام شد و به دیدار مادری شتافت که فحش احسان به او موجب قتل احسان شد ... بهنود رفت ولی آیا این آخرین اعدام ناعادلانه در جمهوری اسلامی است؟؟؟ بهنود شجاعی را از دست دادیم و حال باید تلاش کنیم برا تغییر قانون تا بهنودهای دیگر قربانی این قانون ناعادلانه نشوند...
بهنود عزیز
چو از این کویر وحشت( با وحشت چوبه ی دار) به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را 
نوزدهم مهرماه هشتاد و هشت
    


Saturday, October 10, 2009

متشکرم آب عزیز




یا لطیف
عصبانی و ناراحت می شم، از اون ذست عصبانیتهایی که خودت هم می مونی چطوری کنترلش کنی، از اون دست عصبانیتهایی که در رو، رو خودت می بندی و یه آهنگ با صدای بلند می زاری و زیر لب باهاش می خوانی تا شاید اندکی آروم شی، از اون دست ناراحتی هایی که چای هم آرومت نمی کنه... عصبانی ام و تنها چاره ای به ذهنم می رسه برا تمدد اعصاب ، دوش گرفتنه... شیر آب رو باز می کنم، آب با مهر می ریزه رو موهام، شونه هام و بدنم... سیرابم می کنه از مهری که در جستجوش هستم، بوسه می زنه بر تنم بی منت... آب رو می بندم رو کف حموم دراز می کشم به سقف نگاه می کنم و یا خودم می گم:
بانو چته؟ بانو چی اینقدر ناراحتت کرده؟ چی اینطور آشفته ات کرده؟ با خودم می گم امان از مهر، امان از محبت که در قلب من بیش از اندازه وجود داره، و همه متوجه می شن، حتی دانشجویان کلاسم که اولین جلسه با خنده بهم می گن: استاد شما دلتون نمیاد ما رو بندازید... از دست خودم، لجم میگیره، از توجه و تیمار هر روزه ام لجم می گیره... از دست زمین و زمان و بیشتر از همه از دست خودم شاکی ام...حوله می پیچم و میام بیرون تو آینه خودمو نگاه می کنم، خنده ام می گیره از نقشی که هستی بر عهده ام گذاشته...آرومترم، آب بدون هیچ چشمداشتی در آغوشم گرفت، مرا بوسید و آرامم کرد... ممنونم آب عزیز...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت

آخ




یا لطیف
محسن نامجو چه کرده با این آلبوم جدیدش... باز هم آهنگهاش بازتابی از جامعه و فرهنگ و سیاست موجود در جامعه است...
آهنگ خانباجی اش واقعا زخمه می زنه بر دل ... به معنای واقعی کلمه زخمه می زنه... نامجو نماینده ی نسل سرشار از تضاد و سرگشتگی ماست، ماهایی که داریم بین هزار و یک جور تضاد دست و پا می زنیم و به قول شاملو نمی دونیم به کجای این شب تیره
بیاویزیم...
و آهنگهای دیگه این آلبومش هم عالیه ... به قول کلاغ سیاه با والشمس در مقابل سنتهای دینی ایستاد با بی نظیر در مقابل عرف و با گلادیاتور در مقابل سیاستمدارن حاکم ایستاد... شاید بیش از صدای زیبا و آهنگهاش، شعرهای نامجوئه که منو ترغیب به گوش دادن می کنه، هنرمندی که همواره با مردمشه و تنهاشون نمی ذاره، مثل شاهین نجفی،استاد شجریان، فاطمه معتمدآریا و ... عمرشون دراز یاد...
هجدهم مهرماه هشتاد و هشت


 

Friday, October 9, 2009

برای بهنودهای وطنم




یا لطیف
زنگ زدم به شماره ای که ذکر شده بود برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام بهنود شجاعی... آقاهه می گه نگهبانیه...می گه روز شنبه اعدام نمی کنن... نمی دونم چی رو باور کنم؟ خیلی حالم گرفته... یه بغض داره خفه ام می کنه، تو تمام عمرمون داریم تلاش می کنیم برای جلوگیری از مرگ یه انسان و آخرش از صد نفر ، نود نفر اعدام می شن... کی می شه تو این کشور برای بهبود زندگی تلاش کنیم نه جلوگیری از مرگ... چهار بار این جوون رو بردن پای چوبه ی دار، این چهار بار مرگ رو به چشم دیدن ذره ای از گناه این جوون رو کم نکرد؟ آقای لاریجانی تو انسانی؟ احساس داری؟ عاطفه داری؟ می دونی اعدام به چه معنائه؟ می دونی این بچه ها قربانی شرایط ید اجتماعیی که شماها درستش کردین شدن؟ آقای لاریجانی اگه ذره ی از انسانیت تو وجودتونه حکم اعدام رو به تعویق بندازید و از اولیای دم رضایت بگیرید...
پی نوشت: تو این لحظات سخت احساس درماندگی می کنم که نمی توانم کاری انجام بدم...
با این شماره ها تماس بگیرید:( از شهرستان تماس می گیرید کد تهران رو هم بگیرید 021)
 66974370
66974371
66974372
66974373

هفدهم مهرماه هشتادوهشت



Thursday, October 8, 2009

دل نوشته 1


یا لطیف
شازده کوچولو:
من آن وقتها هیچ نمی توانستم بفهمم... می بایست درباره ی او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می کرد و به دلم روشنی می بخشید. من هرگز نمی بایستت از او بگریزم!  می بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم. وه که چه ضد و نقیض اند این گلها! ولی من بسیار خامتر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.
 برگرفته از شازده کوچولو

***
گاهی داد می زنی، فریاد می زنی، گریه می کنی و می گی ناراحتم، خسته ام، داغونم ...صدایی بهت می گه منم خسته ام، چرا با خودت و من این کارو می کنی، می مونی چی بگی؟ واقعا چرا اگه نمی خوای همه چیزو چک می کنی که نکنه کس دیگه ای اومده باشه تو زندگی اش و اگه می خوای چرا جواب نمی دی... با خودت می گی عصبانی ام ... عصبانیتت که کم شد مثل بعد مستی آروم می شی...بعد مثل شازده کوچولو عین سگ پشیمون می شی ...
***
وقتی کسی بهت میگه دیگه هیچ موقع بهم زنگ نزن، هیچ موقع پشیمون نشدم، هیچ موقع دوستت نداشتم، هیچ موقع این موضوع برام مهم نبوده، بدون عین چی داره دروغ می گه تا غرورشو نشکنه، اگه واقعا براش همه اینها مهم نیست چرا حرفشو می زنه، چرا فکرش هنوز مشغوله، چرا هنوزم رد پاتو همه جا دنبال می کنه ... ما آدمها بیش از هر کس دیگه ای می توانیم خودمون رو راضی کنیم و سر خودمونو کلاه بذاریم و منم از این قاعده مستثنی نبودم و خیلی وقتها داد زدم برام مهم نیست ولی خدا می دونه هر چقدر صدامو بلندتر می کردم، به این معنا بود که بیشتر دلم اون چیزو می خوام، داد می زدم تاشاید فکرش از سرم بیرون بره .حالا وقتی داد زدن کسی رو می شنوم تو دلم می گم ای بیچاره خودتم نمی دونی اونچه من می دونم...
***
شانزدهم مهرماه هشتادوهشت


Monday, October 5, 2009

سکته ی رابطه


 یا لطیف
همه چیز ویران شده... خونه ای که با زحمت فراوان درست کردم کم کم خراب شد ... اوایل همه چیز خوب بود، مثل اول هر رابطه ای، بعد کم کم بهونه گیری ها شروع شد و هر روز یه بهونه، امروز بهونه این بود که چرا رو دستات راه نمیری، فردا بهانه این بود چرا موهات بلنده، پس فردا بهونه این بود چرا موهات کوتاه... و انواع و اقسام بهانه ها شروع شد و وقتی از توجه و  علاقه ام مطمئن شد شروع کرد به اذیت کردن... اصول ساده رو تو رابطه رعایت نمی کرد، یکی از ساده ترین اصول احترام به خواسته های طرف مقایل بود، تمام مدت حرفش این بود: دوستت دارم، عاشقتم... ولی در عمل من اینها رو نمی دیدم، چطور ممکن بود کسی منو دوست داشته باشه و اون قدر ناراحتم و عصبی ام کنه، چطور ممکن بود کسی دوستم داشته باشه و به خواسته ام توجه نکنه... همه این کارها و حرفها و حدیث ها خسته ام کرد ، توانمو گرفت، انرژی روانی مو گرفت  و یه جایی دیدم توان ادامه دادن ندارم گفتم: دوست عزیز تو رو به خیر و ما رو به سلامت ... اول قبول کرد، بعد مدتی زنگ زد که بیا با خانواده هامون حرف بزنیم و ازدواج کنیم... گفتم نه و از اون اصرار و از من انکار... باز وعده، وعده، وعده که من تمام اشتباهاتو جبران می کنم من ال می کنم، بل می کنم  و من هم باور کردم و قبول کردم ولی انگار هیچ چیز عوض نشده بود، فقط یه رنگ دیگه گرفته بود ... حالا هم که مدت زمان زیادی از تموم شدن رابطه گذشته، بازم می گه اگه تو بخوای همه چی رو درست می کنم ، می گه تو نمی خوای... تا میام با تنهایی خو بگیرم میاد و همه ی خاطرات خوب رابطه رو زنده می کنه تا منو برگردونه، می دونی آدم احساسی ایی هستم دست می ذاره رو نقطه های حساس و تلاش می کنه اینطوری منو برگردونه ولی نمی دونه بعضی اشتباهات تو روابط مثل عادت بد غذاییه ، یه دفعه آدمونمی کشه، م کم ، و به مرور زمان یه رگ قلبتو مسدود می کنه و سکته و مرگ ... ای کاش آدمها می دونستن که رابطه ها هم مثل بدنن ، یه جایی کم میارن و سکته می کنن و می میرن...
پی نوشت: لطفا برای این نوشته نظر نذارید، قبلا از همکاری تون سپاسگزارم
سیزده مهر ماه هشتاد و هشت

Friday, October 2, 2009

بچه به مثابه یک موش آزمایشگاهی


یا لطیف
دلم می گیره...دیشب فهمیدم آدمی که پانزده ساله می شناسمش، تو خونه اش یه دیکتاتور به تمام معنائه... فهمیدم تو دعواش با خانمش فحش های ناموسی به خانمه می ده که شاید معنی خیلی هاشونو خانمه ندونه...تو دعوا دست روخانمش بلند می کنه و خانمه هم الانا به این فکر می کنه که با اومدن یه بچه حتما مشکل حل می شه...من واقعا نمی دونم چرا آدمها اینقدر راحت یه موجود معصوم و بی گناه رو به عنوان یه موش آزمایشگاهی وارد زندگی زناشویی سرشار از تنششون می کنن تا ببینن این کاتالیزور باعث بهتر انجام شدن فرایند زندگی زناشویی می شه یا نه...واقعا ظلمی بالاتر از این وجود داره که ما یه موجود رو به دنیا بیاریم تا رابطه ای که خودمون خرابش کردیم رو درست کنه...
آخه مردی که دست رو زنش بلند می کنه، هر نوع حرف خوب و بدی رو به زنش می زنه و زنشو به هزار و یک روش تحقیر می کنه، با اومدن یه بچه تغییری می خواد بکنه؟؟؟
امیدوارم هیچ بچه ای به عنوان موش آزمایشگاهی وارد این دنیا نشه....
دهم مهرماه هشتاد و هشت